دارالعلم

مطالب درسی

سیاست خارجی آمریکا از دیپلماسی سنتی تا دیپلماسی رسانه ای/

سیاست خارجی آمریکا از دیپلماسی سنتی تا دیپلماسی رسانه ای/ محمد بهرامی* در عصری که رسانه های جمعی و علی الخصوص تلویزیون به گونه بی سابقه ای مخاطبین بسیاری را به خود جذب کرده، مقامات سیاسی ایالات متحده بطور قابل توجهی حضور خود را در رسانه های خارجی و داخلی افزایش داده و از این طریق به تشریح سیاست ها، ارزش ها و دیدگاه های آمریکا می پردازند. Flash version 9,0 or greater is requiredYou have no flash plugin installedClick here to download latest version کردپرس/ مقدمه: در طول دهه گذشته، گسترش شبکه های تلویزیونی خبری جهانی مانند سی ان ان و بی بی سی جهانی و بویژه توانایی آنها در تاثیرگذاری و نفوذ سیاسی در امور دفاعی و خارجی، مقامات دولتی، ژورنالیست ها ، متخصصین و سیاستمداران کشورها را مجذوب کرده است. این شیفتگی و علاقه که بطور کلی بواسطه رسانه-ها و تلویزیون بطور خاص است ایجاد شده است، باعث شده تا رسانه به مهم ترین کارگزار قدرت در سیاست تبدیل شود. دموکراسی رسانه ای، سیاست رسانه ای، تله دموکراسی و... اصطلاحاتی هستند که برای توصیف تسلط رسانه های جدید بر سیستم سیاسی بکار می رود. در پس همه این مفاهیم این واقعیت نهفته قرار دارد که تصویر ایجاد شده از رویدادها و موضوعات در رسانه ها، مهم تر از واقعیت آن رویداد است. از آنجایی که تلویزیون این تصاویر را ایجاد و به مخاطبین منتقل می کند می توان به نقش مهم آنها در سیاست بین الملل پی برد. به قول خبرنگار قدیمی مک نیل سیاستگذاری در عصر کنونی به عرصه «رقابت تصاویر» میان کشورها تبدیل شده است. در عصری که رسانه های جمعی و علی الخصوص تلویزیون به گونه بی سابقه ای مخاطبین بسیاری را به خود جذب کرده، مقامات سیاسی ایالات متحده بطور قابل توجهی حضور خود را در رسانه های خارجی و داخلی افزایش داده و از این طریق به تشریح سیاست ها، ارزش ها و دیدگاه های ایالات متحده می پردازند. در این راستا از ابزراهایی مانند اینترنت، وب چت، بلاگ ها و... به منظور تبیین سیاست ها و برنامه های این کشور استفاده می کنند. در حال حاضر دیپلماسی رسانه ای به یکی از اصلی ترین فعالیت های دستگاه دیپلماسی و سیاست خارجی ایالات متحده تبدیل شده و این کشور سعی دارد جهت ارتقای سیاست خارجی و رفع نگرانی های امنییتی از رسانه ها به عنوان ابزار سیاست خارجی استفاده کند. در این مقاله به بررسی دیپلماسی رسانه ای، ابزارهای بکار گرفته شده در این نوع از دیپلماسی و اهداف ایالات متحده از بکارگیری دیپلماسی رسانه ای پرداخته می شود. از دیپلماسی سنتی تا دیپلماسی رسانه ای: توسعه تکنولوژی های نوین ارتباطات و اطلاعات ماهیت فعالیت های دیپلماتیک را دگرگون ساخته است و در قرن بیست ویکم «دیپلماسی رسانه ای» به عنوان یکی از شاخه های اصلی فعالیت دستگاه دیپلماسی و سیاست خارجی پدیدار شده است. این در حالی است که دیپلماسی سنتی که عمدتاً شخصی، رسمی و با حرکتی آهسته و معمولاً مبتنی بر پنهان کاری بود، در عصر جدید دیگر پاسخگو نیست. دیپلماسی سنتی و رسمی پنهان با ویژگی هایی مانند غیر علنی بودن، مخاطب قرار دادن دولت ¬ها و پرداختن به رفتار و سیاست های دولت ها مشخص می شد. در این میان آن چه مورد غفلت قرار می گرفت افکار عمومی و نقش ملت ها در این دیپلماسی بود که تا حدود زیادی ناشی از وجود دولت های اقتدارطلبی بود که مانع از حضور مردم در عرصه های سیاسی، اجتماعی می شد. اما به موازات دگرگونی و تغییر در ساختارهای سیاسی و تبدیال جوامع اقتدار-گرا به جوامع دموکراتیک ، توسعه وسایل ارتباط جمعی و افزایش اهمیت افکار عمومی، دیپلماسی از شکل سنتی و پنهان آن خارج و اشکار و علنی شد. امروزه به مدد تکنولوژی های نوین ارتباطات و اطلاعات، زمینه مناسب برای ارتباط با افکار عمومی ملی و فراملی در کنار اقناع و تاثیرگذاری بر آنها از طریق رسانه های جهانی فراهم است و نقش رسانه در اقناع دیگران بسیار پررنگ شده است. با درک این تغییرات در ساختار نظام بین الملل است که امروزه دیپلماسی رسانه ای به عنوان یکی از شاخه های اصلی فعالیت های دستگاه دیپلماسی و سیاست خارجی ایالات متحده پدیدار شده است و بخش قابل توجهی از دیپلماسی این کشور را به خود اختصاص داده است. از این منظر ایالات متحده از رسانه ها در جهت ارتقای سیاست خارجی استفاده می کند. اهداف ایالات متحده از بکارگیری دیپلماسی رسانه ای: در عصر حاضر و با پیشرفت های تکنولوژیک که از آن به عنوان انقلاب ارتباطات یاد می شود زمینه های مناسب برای سیاستمداران و دستگاه سیاستگذاری خارجی ایالات متحده فراهم شده است تا با انتقال عقاید و ایده های خود از طریق شبکه های رسانه ای مختلف با سرعت بیشتری زمینه های مساعد جهت اجرای سیاست خارجی ودستیابی به اهداف و منافع ملی کشور متبوع خود را مهیا کند و این اقدام را با سازو کارهایی که رسانه در اختیار این کشور قرار می دهد انجام دهند. اهدافی که ایالات متحده از طریق دیپلماسی رسانه ای در صدد دستیابی به آن می باشد را می توان چنین برشمرد: 1. برجسته کردن و مشروعیت سازی موضوعات مورد نظر: از این طریق ایالات متحده در صدد برجسته سازی و مشروعیت بخشی به سیاست های حکومتی و انتقال پیام های مورد نظر به گروه های هدف است. بطور کلی رسانه ها در این میان به مثابه توجیه گر سیاستهای امریکا از طریق برجسته کردن موضوعات و گفتمانهای مورد نظر و در نهایت مشروعیت بخشی به سیاستهای این کشور عمل می کنند. این اقدام ابتدا از طریق انتخاب واژه ها و مفاهیم و بکارگیری آنها از طرف رسانه ها آغاز می شود؛ تروریست یا مبارز آزادی؟ از این واژه ها برای رفتار مشابهی در رسانه های مختلف استفاده می-شود. افرادی که در ورای این رسانه ها فعالیت می کنند، از این طریق سعی در تقویت و یا تضعیف این گونه رفتارها دارند. در واقع ایالات متحده سعی دارد با بکارگیری دیپلماسی رسانه ای از موضوعاتی مانند تروریسم و افراط گرایی به عنوان تهدید های حاکم بر نظام بین الملل یاد کند تا به واسطه آن سیاست های یکجانبه گرایانه و مداخله جویانه خود را توجیه کند. این امر نیازمند همراه ساختن افکار عمومی و درک مشابه آنان از موضوعاتی مانند تروریسم، افراط گرایی و غیره است که با تبلیغات و برنامه های مختلفی که از طرف رسانه ها نمایش داده می شود احتمال شکل گیری چنین درک مشترکی افزایش می یابد. رسانه های ایالات متحده در خاورمیانه به دلیل منافع سیاسی اقتصادی آن کشور بیش از پیش از اخلاق ژورنالیستی دور می شوند و در واقع به ابزاری برای حاکم ساختن گفتمان مورد نظر سیاستمداران امریکایی تبدیل می شوند که با ارائه اخبار جانبدارانه و گاهاً نادرست در تلاشند تا زمینه های اجرای سیاست مورد نظر دولت و مشروعیت بخشی به این سیاست ها در منطقه را مهیا کنند. عراق مثال بارز این سیاست است. با تبلیغات رسانه های وابسته به دولت امریکا مبنی بر خطرناک نشان دادن صدام حسین برای صلح و امنیت بین الملل و وجود تسلیحات کشتار جمعی ایالات متحده توانست تا حدودی زمینه حمله نظامی به این کشور را از طریق همراه ساختن افکار عمومی و مقامات رسمی کشورهای مختلف فراهم کند و از جنگ ایالات متحده علیه این کشور به عنوان یک اقدام مشروع یاد کند. یکی دیگر از میدان های اصلی جنگ رسانه ای در خاورمیانه در حال حاضر مسأله فلسطین و پوشش رسانه های رقیب نسبت به تحولات و رویدادهای این منطقه حساس و بحرانی خاورمیانه است. با توجه به مطالب فوق می توان گفته که در حال حاضر دو جنگ در خاورمیانه در جریان است، یکی جنگ نظامی و دیگری جنگ رسانه ای. رسانه ها در این میان به پوشش گسترده ای از بمباران منطق مسکونی و نظامی می پردازند و هر یک در صدد به تصویر کشیدن و ارائه تصاویری است که آن را مطلوب خود می داند و از این طریق در صدد حاکم ساختن گفتمان مطلوب و مشروعیت بخشی به سیاست های منطقه ای و بین المللی مورد نظر می باشند. به این صورت است که رسانه ها خود به میدان جنگ میان تعابیر و تفسیرهای متضاد و متعارض تبدیل می شوند. دونالد رامسفلد ویز سابق دفاع ایالات متحده در سخنرانی خود در ژانویه 2006 در شورای روابط خارجی صراحتاض اعلام کرد " بعضی از حیاتی ترین نبردهای آمریکا اینک در "اتاق های خبر" در جریان است. اما باید توجه داشت آن چه که به پیروزی وموفقیت یک رسانه کمک می کند انتقال سریع اطلاعات به مخاطبین از یک سوی و به دست آوردن اعتماد و رضایت مخاطبین نسبت به پوشش رویدادهای جاری از سوی دیگر است. 2. برندینگ «هویت سازی» و تجهیز افکار عمومی: دیپلماسی با تصویر مناسبی که از دولت در سیاست بین الملل ارائه می دهد، می تواند زمینه های مساعدی را برای اجرای سیاست خارجی از لحاط فراهم آوردن متحدین، تبدیل دشمنان به بی طرف ها و تبدیل بی طرف ها یه دوستان، جلب سرمایه گذاری های خارجی ایجاد نماید و در این میان رسانه ها نقش مهمی دارند. ایالات متحده از طریق رسانه ها در صدد است تا تصویری از خود به عنوان حامی دموکراسی و آزادی، صلح و حقوق بشر و حافظ صلح و امنتیت بین الملل در جهان ارائه دهد به گونه ای که با شنیدن نام ایالات متحده این مفاهیم در ذهن شنونده متبادر شود و این امر میسر نیست مگر با استفاده از بکارگیری دیپلماسی رسانه ای که در آن عمدتا مردم و جوانان هدف قرار گیرند. از سوی دیگر ایالات متحده سعی دارد با استفاده از دیپلماسی رسانه ای به تجهیز افکار عمومی اقدام کند چرا که امروزه افکار عمومی نسبت سیاست های اتخاذ شده بسیار حساس شده و می تواند در صورت مخالفت به عنوان مانع جدی در دستیابی دولت ها به سیاست-های مورد نظر عمل کند. بنابراین امروزه دولت ها مجبورند به مطالبات، خواست ها و نیازهای مردم نیز توجه کند. برندینگ در واقع هویت سازی توسط یک کشور برای خود است که برای پی گیری منافع و اهداف خود نیازمند مشروعیت و حمایت مردمی است. دولتها با ایجاد یک برندینگ از خود سعی میکنند خود را از سایرین متمایز کنند. در این زمینه تلاش بر تقویت جنبه مثبت هویت سازی است. با این حال برندینگ نمی تواند در تغییر وجهه یک کشور تاثیر داشته باشد، بلکه اینگونه اقدامات باید با برنامه های اصلاحی عملی در زمینه های اقتصادی، سیاسی و فرهنگی همراه باشد. دیپلماسی رسانه ای آمریکا: در قرن بیستم و با ورد رسانه ها به عرصه روابط بین الملل شاهد این هستیم که رسانه ها در بسیاری از موارد جایگزین سفرا و نمایندگان حکومت در خارج از کشور شده و به تشریح مواضع و سیاست های کشور می-پردازند. در این میان ایالات متحده اهمیت ویژه ای برای استفاده از دیپلماسی رسانه ای در سیاست خارجی در نظر گرفته است. این کشور پس از حملات تروریستی 11 سپتامبر بیش از 500 میلیون دلار هر ساله به منظور پخش برنامه های بین المللی که مورد حمایت دولت است هزینه می کند. این مبلغ برابر با هزینه ای است که ایالات متحده در کل برنامه های دیپلماسی عمومی صرف میکند، که عمدتاً از طریق وزارت خارجه صورت می گیرد. پیشبرد سیاست خارجی در جهان معاصر بیش از پیش به میزان انگاره سازی های رسانه ای وابسته شده ست. در این میان دیپلماسی رسانه ای که از طریق آن می توان بخشی از سیاست ها را بر مردم، احزاب، سیاستمداران، گروه ها، نهادها، سازمانهای بین المللی و حتی دیگر دولت ها اعمال نمود مورد توجه آمریکا قرار گرفته است. در این دیپلماسی ایالات متحده در صدد بکارگیری رسانه ها برای تکمیل و ارتقای سیاست خارجی است. رهبران سیاسی، سیاست‌گذاران خارجی و استراتژیست‌های امریکا به طور روزافزون به این نتیجه نائل آمده اند که دیپلماسی رسانه‌ای را به عنوان مهم‌ترین بخش دیپلماسی عمومی و یک استراتژی ضروری، محوری، مقتضی، شایسته، قابل دستیابی و فوق‌العاده برای قرن بیست و یکم انتخاب کنند. برای آنها آشکار شده است که فرهنگ و اطلاعات که از طریق رسانه‌ها و ارتباطات جهانی قابلیت انتشار جهانی می‌یابند، ابزارهای اصلی دستیابی به موقعیت بین‌المللی بهتر و حداکثرسازی منافع ملی هستند. آنها تاکید می‌کنند که در عصر رسانه‌های مبتنی بر ارتباطات و اطلاعات این نوع دیپلماسی برای موفقیت دولت‌ها در صحنه بین‌المللی لازم، ضروری و حیاتی شده است. مقامات امریکایی با این بینش است که شیفته دیپلماسی نوینی می‌شوند که به آنها فرصت دنبال کردن اهداف دیپلماتیک مختلف به صورت همزمان را اهدا می‌کند و به طور مشخص همکاری و مشارکت مردم جهان را به منظور دستیابی به این اهداف جلب می‌کند. فرهنگ، اطلاعات و ارتباطات ابزار استراتژیک امنیت نوین هستند. مقایسه امتیاز ارتباطات و پتانسیل رسانه ها با سایر ابزارهی نظامی و دیپلماتیک، ایالات متحده را ترغیب کرده است تا با استفاده از رسانه ها و و ارتباطات فرهنگی به امنیت ملی مورد نظر دست یابد. این دیدگاه در میان دولتمردان وجود دارد که مردمی که در معرض دیپلماسی رسانه ای ایالات متحده قرار دارند زمینه های همدلی با امریکا و حتی در دولت های خود نسبت به امریکا ایجاد کرده اند. در این راستا ایالات متحده از رسانه های مختلفی به منظور برقراری رابطه با مخاطبین خارجی استفاده می کند که می توان از شبکه های زیر به عنوان رسانه های مورد استفاده آمریکا که جهت تشریح و توضیح سیاست خارجی آمریکا استفاده می شود نام برد: 1. صدای امریکا(voa): صدای امریکا به عنوان سرویس رادیویی بین الملل دولت امریکا به زبانهای گوناگون اقدام به پخش برنامه برای مخاطبین خود که بالغ بر 90 میلیون شنونده در سراسر جهان هستند می کند. 2. خدمات فیلم و تلویزیون بین المللی: تلویزیون شبکه جهانی world net اولین شبکه ماهواره ای بود که در سوم نوامبر 1983 شروع به کار کرد واز لحاظ چارت سازمانی زیر نظر صدای امریکا قرار دارد و نظرات ایالات متحده را برای مخاطبین جهانی تشریح می ¬کند و به صورت تصویری برنامه هایی راجع به فرهنگ، تاریخ و دستاوردهای علمی و فن آوری ایالات متحده پخش می کند. 3. رادیو و تلویزون مارتی: که هر دو از استاندارهای صدای امریکا پیروی می کنند و برنامه های خود را در کوبا پخش میکنند. 4. رادیو اروپای آزاد و رادیو آزادی: منابع مالی این شبکه ها توسط شورای رادیو وتلویزیون بین المللی تامین می شود . 5. رادیو آسیای آزاد: این رادیو نیز مانند را دیو آزادی خود را شبکه ای غیرانتفاعی معرفی و برنامه های خود را به 7 زبان در آسیا پخش می کند. 6. رادیو فردا در ایران: رادیو فردا سه چهارم برنامه های خود را به برنامه های سرگرم کننده و یک چهارم آن را به اطلاع رسانی اختصاص می دهد. رادیو فردا یک وب سایت را نیز پشتیبانی می کند. 7. رادیو ساوا در کشورهای عربی: رادیو ساوا در سال 2002 بر این استراتژی تاسیس شد تا جایگزین سرویس عربی صدای امریکا شود و سعی بر این دارد تا مخاطبین جوان را از طریق موسیقی های محبوب جذب کند. و سپس در میان موسیقی در مورد سیاست ها، ارزش ها و منافع ایالات متحده خبر رسانی کند. رادیو ساوا در حال حاضر از فرستنده های رادیویی موج اف ام در اردن، کویت، دوبی، ابوظبی، قطر، بحرین و همچنین بغداد، اربیل و سلیمانیه در عراق فعالیت می کند. 8. تلویزیون الحرا: بر اساس وب سایت رسمی تلویزیون الحرا (به زبان عربی به معنای انسان آزاد) یک شبکه تلویزیونی ماهواره ای مستقل به زبان عربی است که به پخش اخبار و اطلاعات اختصاص داده شده است. الحرا که نام حقوقی «شبکه تلویزیونی خاورمیانه» است در 14 فوریه 2004 با بودجه 62 میلیون دلار فعالیت های خود را آغاز کرد و هدف از تاسیس آن مقابله و خنثی کردن تاثیر شبکه های خبری پر طرفدار در جهان عرب مانند الجزیره و العربیه می باشد. در این میان تلویزیون های ماهواره ای که عموما اینگونه وانمود می کنند که ورای کنترل دولت ها هستند، نقش بیشتری در انتقال افکار و اخبار به جهان عرب دارند. به میزان 75 در صد در دولت های خلیج فارس، 30 درصد در سواحل غربی و غزه، و بین 10 تا 20 درصد در مصر این تلویزیون های ماهواره ای مورد استقبال قرار گرفتند. حدود شش شبکه خبری ماهواره ای برنامه هایی را در کشورهای عربی پخش می کنند اما عمدتاً مورد حمایت دولتی هستند، مانند برنامه های شورای رادیو و تلویزیون برای راه اندازی شبکه تلویزیونی خاورمیانه(METN) که اولین بار با 25 میلیون دلار هزینه تخمین زده شد و در سال مالی 2004 با 37 میلیون دلار شرروع به کار کرد. آمریکا با استفاده از این شبکه های رسانه ای سعی در به دست آوردن اهداف زیر دارد: 1. اطلاع رسانی، جذب، و ترغیب مردم خارج برای حمایت از سیاست های مشخص 2. بهبود درک از امریکا، موسسات ، ارزش ها و مردم امریکا به منظور کمک به مردم خارج در مورد به دست اوردن اطلاعات درست و صحیح در مورد ایالات متحده و افزایش جذابیت ملی 3. به وجود اوردن شرایط درک، احترام، و اعتماد متقابل به منظور عملی کردن همکاری ها 4. حمایت از ارزشهای مشترک، خواه حفظ محیط زیست، تساوی افراد در برابر قانون ، حمایت از بازار ازاد و ممنوعیت سلاح های کشتار جمعی با این اوصاف، رسانه ها نقش مهمی در تدوین و اجرای سیاست خارجی ایالات متحده در دهه اخیر و پس از حوادث 11 سپتامبر یافته اند و اخبار تلویزیون های جهانی در این میان نقش اصلی را بر عهده دارد. ایالات متحده در صدد است از رسانه ها به عنوان ابزاری جهت اعمال دیپلماسی عمومی استفاده کند. اما باید به این نکته توجه داشت که تنها رسانه ها در این فعالیت خود زمانی موفق خواهند بود که گیرندگان پیام ها در خارج تحت تاثیر این پیام ها قرار گرفته و صحت آن را پذیرفته باشند. بنابراین ایالات متحده در ارسال اطلاعات به کشورها غالباً هدف اصلی خود را در میان برنامه های سرگرم کننده پنهان می کند و با استفاده از این برنامه های جانبی پیام های مورد نظر خود را بطور ضمنی تبیلغ می کند و از این طریق اهداف استراتژیک خود را پنهان می کند. آمریکا، برای دستیابی به اهداف، منافع و همچنین مهیا کردن شرایط و بستر های لازم از رسانه-ها به عنوان ابزار بهره می گیرد. در واقع مقامات این کشور به منظور تجهیز افکار عمومی و کسب حمایت از سیاست خارجی، از رسانه ها استفاده می کنند. در این وضعیت باید توجه داشت که رسانه ها وقتی مورد استفاده قرار می گیرند که مانعی بر سر راه اجرای سیاست های دولت وجود داشته باشد و یا اینکه دولت بخواهد پیام خود را بصورت غیر مستقیم به سایر دولت ها منتقل کند. یکی از امتیازت دیپلماسی رسانه ای این است که آنها به عنوان کانال های غیر رسمی دیپلماتیک برای اجرای سیاست خارجی، ارزیابی بازخوردها و واکنش های داخلی و بین المللی نسبت به سیاست های پیشنهادی هستند که این خود می تواند در مراحل بعد، به میزان قابل توجهی از هزینه های واقعی اجرای سیاست خارجی بکاهد. با انقلاب ارتباطات و پررنگ شدن نقش مردم در سیاست و اهمیت یافتن افکار عمومی در سیاستگذاری مقامات رسمی می توان گفت که امروزه رسانه ها به عنوان بازیگران کلیدی در طرح و تدوین سیاست خارجی کشورها عمل می کنند و در بسیاری از مواقع به دلیل تجهیز افکار عمومی با پخش رویدادهای ناگورا باعث تهییج و تجهیز افکار عمومی می شوند که مسأله موجب اعمال فشار به سیاستمدارن و اتخاذ مواضع آنها می شود، در صورتی که در فقدان این رسانه ها، سیاستمدران از اتخاذ چنین سیاستی دوری می کردند. البته رسانه ها تنها در صورتی می توانند بر تدوین وطرح سیاست های کشور تاثیر بگذارند که فقدان رهبری و هرج و مرج در سیاستگذاری مشخصه بارز سیاستمداران آن کشور باشد. اما از سوی دیگر باید به این مسأله توجه داشت که در بسیاری از مواقع رسانه ها نه تنها نقشی در فرآیند سیاست گذاری ندارند بلکه به عنوان یک ابزار از سیاست های رسمی مستقر، به خصوص در مورد مسائل خارجی و دفاعی کشور دفاع می کنند. و تنها به یک ابزار در دست سیاستگذاران کشورها به منظور برجسته سازی و مشروعیت بخشی به گفتمان ها و سیاست های مورد نظر و تسهیل در دستیابی به اهداف و منافع ملی در می آیند. *کارشناس ارشد روابط بین الملل کد مطلب: 12939 | تاريخ: ۱۳۹۰/۶/۱۰ | ساعت: ۲۲ : ۴۸
+ نوشته شده در  سه شنبه بیست و پنجم آذر 1393ساعت 14:27  توسط اکبر غفوری  | 

خشونت های سیستمی آمریکا علیه کشورهای اسلامی منطقه منا

خشونت های سیستمی آمریکا علیه کشورهای اسلامی منطقه منا (۲)

خاورمیانه و شمال آفریقا

۲ شهريور ۱۳۹۲ ساعت ۱۷:۱۰

همان طور که در مقاله قبل توضیح داده شد، خشونت های آشکار علیه کشور های اسلامی همچون جنگ علیه افغانستان، عراق، لبنان، فلسطین و همین طور تحریم های شدید اقتصادی علیه جمهوری اسلامی ایران، عراق، سوریه، سودان و .... همگی از اشکال به کار گیری خشونت آشکار به شمار می آیند. اما نوعی دیگر از خشونت در رفتارهای محور آمریکایی-غربی وجود دارد که به صورت پنهان و سیستمی علیه کشورهای اسلامی منطقه منا به کار گرفته و دنبال می شود. در ادامه جنبه هایی از این نوع پنهان خشونت مورد مداقه و بررسی قرار می گیرد. خشونت هایی که زمینه بروز و اعمال خشونت های آشکار را نیز فراهم می سازند و خطرناک ترین نوع خشونت نیز به شمار می روند.

هیئت تحریریه نظامی-امنیتی موسسه مطالعات امریکا؛

چارچوب نظری و مفهومی پژوهش

 در مقاله پیشین توضیح داده شد که مقوله خشونت را از جهات متعددی می توان تقسیم کرد که این انواع شامل موارد ذیل می شود:

خشونت های مجاز و غیر مجاز، خشونت های قانونی و غیر قانونی، خشونت دهای ضروری و غیر ضروری، خشونت های مفید و مضر،خشونت های فردی و اجتماعی و نهایتاً خشونت های فیزیکی و غیر فیزیکی.

از میان انواع خشونت آنچه در این پژوهش مورد استفاده قرار گرفته است تقسیم آن به خشونت های فیزیکی یا آشکار و خشونت ها غیر فیزیکی یا پنهان می باشد. خشونت های فیزیکی به آن دسته از اعمالی گفته می شود که به صورت عینی و محسوس در عالم خارج تحقق پیدا می کند؛ مانند: جنگ، تحریم، نسل کشی، عملیلت ها تروریستی و ... .

خشونت های غیر فیزیکی عبارت است از اقداماتی که به طور کلی، محسوس و ملموس نیستند، مانند: برخورد های دوگانه و تبعیض آمیز، نگاه تحقیر آمیز و سلطه گرانه، اهانت به مقدسات و ... .

البته باید به این نکته توجه داشت که دامنه این قبیل خشونت ها -که از آن به خشونت های سیستمی(ساختاری) و نمادین نیز یاد می شود- بسی گسترده تر است هر چند درجه محسوس بودن آنها نسبت به دسته اول بسیار اندک است اما میزان تأثر گذاری آن ممکن است به مراتب بیشتر باشد. خشونت هایی از قبیل برخورد های تبعیض آمیز در سازمان های بین المللی، دخالت در امورد داخلی کشورها، سلطه گری بر بازار های پولی و مالی جهان، حذف فرهنگ های غیر غربی و تلاش در جهت استحاله سایر فرهنگ ها، تهاجم فرهنگی، پروزه جهانی سازی، سلطه رسانه ای و ... از جمله اشکال خشونت های سیستمی(ساختاری)و نمادین می باشند.

در مباحث مربوط به خشونت واژه "خشونت ساختاری" یک واژه کلیدی است. این اصطلاح به ویژه توسط جان گالتونگ در توصیف نظام سرمایه داری به کار برده شد. در تعریف این نوع از خشونت گفته شده است که «خشونت ساختاری خشونتی است که از ماهیت سلطه گونه روابط میان واحدها ناشی می شود.» از خودبیگانگی، استعمار، استضعاف و استثمار از مفاهیم کلیدی هستند که در دل این رابطه وجود دارد. شاید به کار بردن اصطلاح «سلطه و زیردستی» تعبیری خلاصه و سودمند از خشونت ساختاری باشد(۱).

در چارچوب تعریف خشونت ساختاری، دنیای غرب به رهبری آمریکا سعی دارد با اعمال قدرت، روابط خود را با دنیای غیر غرب، به گونه ای تنظیم کند که همواره ماهیت سلطه گونه آن حفظ گردد. در حقیقت و بدون آن که نمود بیرونی و محسوسی داشته باشد، دنیای غرب می خواهد به اشکال و شیوه های نو که گاه «استعمار نو» خوانده می شود، مانع از پیشرفت و ترقی کشورهای دیگر شود. این نوع از روابط در هر دوره ای، طرفهای خاصی داشته و اصطلاحات مختلفی در مورد آن به کار برده شده است. زمانی اصطلاح کشورهای صنعتی در مقابل کشورهای غیرصنعتی، کشورهای جهان سوم در مقابل کشورهای پیشرفته یا جهان اول و اکنون هم مدتی است که اصطلاح شمال- جنوب را به عنوان طرفهای این تعامل به کار می برند. رابطه ای که میان طرفین این تعامل وجود دارد از نظر ماهیت، خشونت ساختاری است. به عبارت دیگر بر روابط آنها نوعی از رابطه که خشونت ساختاری نامیده می شود، حکمفرما است.

بنابراین با توجه به آنچه که توضیح داده شد خشونت همیشه به صورت عریان و آشکار خود را نمایان نمی سازد، بلکه گاه به صورت پنهان و خزنده، در هیأت قوانین و مناسبات اجتماعی و با چهره ای عمومی مجموعه زیر سلطه را در مسیر بر آورده ساختن مطالبات گروه های قدرتمند، سامان می بخشد.

به لحاظ ضرورت داشتن انسجام نظری و جامع بودن تحقیق، تلاش می شود با بهره گیری از نگاه نظری اسلاوی ژیژک به مسئله خشونت (۲)، نمود های غیر فیزیکی یا پنهان آن را- که تحت عناوینی همچون خشونت سیستمی(ساختاری) و خشونت نمادین از آن یاد شده است- مورد بحث و بررسی قرار داده شود.

به طور کلی وی خشونت را به معنای زیاده روی در ستیزه جویی در نظر می گیرد و آن را به دو دسته کلی تقسیم می کند که عبارت است از: ۱- خشونت کنش گرانه یا آشکار؛ ۲- خشونت کنش پذیرانه یا پنهان که این نوع از خشونت خود به دو دسته تقسیم می شود؛ ۱- خشونت سیستمی ۲- خشونت نمادین.

خشونت کنشگرانه یا آشکار در مقاله گذشته توضیح داده شد. همان طور که توضیح داده شد در خصوص خشونت های کنشگرانه، اسلاوی ژیژک معتقد است این نوع خشونت آشکار، صرفاً نمایان ترین ضلع مثلثی است که اضلاع ناپیداترش دو نوع خشونت کنش پذیرانه یعنی خشونت سیستمی و خشونت نمادین است.

خشونت سیستمی از نظر وی از ذات نظام سرمایه داری نشأت می گیرد و در واقع پیامد عملکرد نظام های سیاسی و اقتصادی سرمایه داری است. این نوع از خشونت را دیگر نمی توان به کنشگران ملموس و نیات شرورانه شان نسبت داد. بلکه این خشونتی کاملاً کنش پذیرانه، سیستمی و بی نام و نشان است. در مقاله دوم پژوهش، از شاخص ها و مفاهیمی همچون جهانی سازی، امپریالسم فرهنگی، آمریکایی شدن، نحوه عملکرد نظم سرمایه دارانه، هژمونی دلار و ... جهت تشریح خشونت سیستمی به کار گرفته می شود(۳).

در ادامه به بررسی شاخص ها و مصادیق خشونت سیستمی یا ساختاری که در نظام هژمونیک به رهبری ایالات متحده آمریکا اعمال می گردد، پرداخته می شود.

جهانی سازی

جهانی سازی پروژه ای عامدانه و هدفمند است که از سوی فاعلانی معین با قصد بسط و گسترش حوزه منافع خود بر سایر بخش های جهان طراحی و سازمان دهی شده است. در این راستا طبعاً جهانی سازی آنگونه که رابرتسون می گوید: «فرایند اجتناب ناپذیری نیست که بشریت آن را تجربه می کند بلکه اراده ای است معطوف به همگون سازی جهان. بنابراین بهتر است از جهانی کردن یا به عبارت درست تر، غربی کردن جهان سخن رانده شود. جهانی شدن نه یک فرایند تابع نیروهای ساختاری و غیر ارادی، بلکه نوعی تحمیل فرهنگ غرب بر جهان غیر غربی ( از جمله کشورهای اسلامی منطقه منا) است که توسط عوامل و اراده های اقتصادی – سیاسی نیرومند انجام می شود». ادوارد سعید دیگر نظریه پرداز امپریالیسم، معتقد است غرب به واسطه گفتمان های قدرت و غیرسازی، دست اندر کار نوعی امپریالیسم و استعمار همه جانبه است. جهانی سازی صرفاً ادامه همان روند استعماری است. در حقیقت جهانی سازی، عناصر هویت ساز و معنابخش زندگی سنتی را یکی پس از دیگری تخریب می کند و فرو می پاشاند تا یک الگوی هویتی جهانی را جایگزین آن سازد. بی گمان چنین فرایند همگونی، جهان و زندگی اجتماعی را با نوعی احساس سردرگمی، دلواپسی، اضطراب، نا امنی و ترس همراه می کند. به بیان روشن تر، فرایند جهانی شدن با تهدید و تخریب مبانی هویت های ملی- مذهبی هویت سازی مجدد را بسیار دشوار و حتی ناممکن می کند. بنابراین نوعی بحران هویت و معنا پدید می آید و بازسازی هویت گریزناپذیر می شود(۴).

به طور کلی جهانی سازی از سویی، با تحمیل و فراگیر کردن فرهنگی خاص، عرصه را بر فرهنگ های دیگر تنگ می کند. وجه غالب فرهنگی که جهان گیر می شود، فرهنگ مصرفی غرب به ویژه فرهنگ آمریکایی است. این فرهنگ جهانی نه تنها حامل و حامی منافعی خاص است، بلکه منابع لازم برای بازسازی هویت را نمی تواند تأمین کند. از سوی دیگر، جهانی سازی با مختل کردن هویت سازی بومی، یک بحران فراگیر هویت و معنا در جوامع مختلف جهان پدید آورده، و بستر بسیار مناسبی را برای خاص گرایی فرهنگی فراهم می کند.

عوامل شکل گیری سیاست پسا بین المللی نیز که توسط کسانی همچون رزنائو، گیلپین و دیود هلد بدان اشاره شده است، می توان به مواردی نظیر شکل گیری سازمان های بیناملی جهانی(بانک جهانی، ناتو و...)؛ بروز مسایل فرا ملی(تغییرات جوی، مواد مخدر و...)؛ ظهور رخدادهای فرا ملی (جام جهانی، قضیه سلمان رشدی)؛ پیدایی اجتماعات فرا ملی (اجتماعات دینی-فرقه ای، اجتماعات تخصصی علمی-فناورانه و...)؛ و ساختارهای آن سوی ملی (بانک ها، رسانه ها و ...) اشاره کرد که هر کدام از این عوامل طیف گسترده ای از تبعات منفی اجتماعی، سیاسی، اقتصادی و فرهنگی از جمله: رواج فرهنگ مصرفی، هویت سازی های جدید، اسلام ستیزی های نوظهور، تبدیل اسلام سیاسی به یک دستور کار جدید برای چالش با اسلام گرایی هویتی غیر غربی را با دنبال داشته و دارد. کافی است به مواردی مانند جنگ خلیج فارس، اشغال عراق و افغانستان توسط آمریکا و متحدان ناتو، معلق ماندن پیوستن ترکیه اسلامی به اتحادیه اروپا، مسأله انرژی هسته ای ایران، خاورمیانه بزرگ، نزاع فلسطین و اسرائیل، تروریسم القاعده و طالبانیسم افغانی-عربی اشاره شود تا مشخص گردد که چگونه سیاست پسا بین المللی اخیر توانسته است بر جایگاه منا در فرایند جهانی سازی و چشم انداز غربی آن از این منطقه تأثیر داشته باشد. بر این مبنا، همان گونه که بک ریتزر، هابرماس، باومن و آپادوریا نیز تحلیل کرده اند، در مجموع جهانی سازی به یک جامعه مخاطره آمیز (همراه با شکنندگی فرهنگ ها و تمدن های غیر غربی، بروز شوک های بوم شناختی، فجایع سیاسی، تهدیدهای اجتماعی و هراس های اخلاقی)، فرهنگ جهانی مک دونالدی (توسعه بازار جهانی سرمایه داری، موج های اطلاعاتی اینترنتی ماهواره ای، ادغام فرهنگ های محلی در شبکه جهانی فرهنگی، بی بی سی و سی ان ان شدن جهان فرهنگی غیر غربی از جمله منا)، شروع ابهام جدید و پایان وضوح، جنگ هویت ها و در نهایت دو قطبی شدن جهان به صورت جهانی گرایان دارا و محلی گرایان نادار تبدیل شده است(۵). این موارد به خوبی مصداق خشونت های سیستمی می باشند که جهان اسلام با آن مواجه است و رشد هویت گرایی اسلامی واکنشی در برابر این مسائل می باشد.

با این ملاحظات، اکنون باید تا اندازه زیادی ماهیت خشونت محور چالش های جهانی شدن و منا و به ویژه ستیز با آخرین خاکریز محلی سنتی-اسلام گرایی سیاسی- روشن شده باشد.

امپریالیسم فرهنگی

امپریالیسم فرهنگی نوعی دیگر از خشونت های سیستمی و پنهان به شمار می آید که به عنوان سنگ بنای سیاست های فرهنگی مدرنیته جهانی شده غربی قلمداد می شود و منظور، آن دسته از ساز و کارهای جامعه شناختی است که منجر به انتقال، تولید و باز تولید ایده ها (دانش ها/ایدئولوژی ها/ گفتمان ها ) و رویه ها (نهادها و فناوری ها)ی مدرنیته غربی و جهانی شدن از سمت شبکه امپریالیسم فرهنگی غرب به سوی جوامع غیر غربی به ویژه زیست جهان اسلامی منا می شود و باز فئودالی شدن-به تعبیر یورگن هابر ماس- و توسعه پسا امپریالیستی را استمرار می بخشد. این فرایند امپریالیستی آنجایی که با استفاده از فضاهای مجازی و دیجیتالی(سایبر) و به ویژه سه گانه فناورانه-فرهنگی ماهواره، اینترنت، بلوتوث وارد عمل می شود و به آنها مجهز می شود، به صورت امپریالیسم فرهنگی سایبر تغییر شکل می دهد(۶).

ارتباط گستردة حاکمان کشورهای عربی با غرب و حذف و کم رنگ شدن استقلال سیاسی، اجتماعی، فرهنگی این کشورها نیز، از جمله معیارهای خشونت سیستمی است که سبب رشد اسلام گرایی میان ملت های عربی شده است. غربی شدن فرهنگ، سیاست و اقتصاد، برخی ارزش ها و آموزه هایی را با خود همراه دارد که عمدتاً در تعارض با باورها و ارزش های این جوامع است. اندیشمندانی مانند ادوارد سعید، معتقدند که غرب با تکیه بر قدرت خود، می کوشد تا استعمار فرهنگی را که در برگیرنده فرهنگ و ارزش های غربی – آمریکایی است بر دیگر بخش های جهان تحمیل کند. از جمله ویژگی های این امپریالیسم فرهنگی می توان به گسترش ارزش های نظام سرمایه داری، مانند الگوی مصرفی، الگوی های پوشش، روابط جنسی، حقوق بشر و سکولاریسم و... را نام برد(۷). در حقیقت مهم ترین تأثیر فرهنگی غرب، مواجه کردن هویت های محلی یعنی زبانی، قومی، مذهبی و فرهنگی با هویت های جدید غیر بومی است.

همان طور که پیش تر هم اشاره شد سیمان اجتماعی که محور و نقطه ثقل همبستگی اجتماعی-فرهنگی منطقه می باشد، چیزی جز پدیده امت اسلامی واحد نمی تواند باشد. بنابراین دین اسلام (به استثنای منطقه عبری- یهودی فلسطین اشغالی) نقطه اشتراک و هم هویتی منا است. همین نقطه اشتراک اکنون دستمایه مناسبی برای چالش با جهانی شدن، امپریالیسم فرهنگی سایبر ( امپریالیسم مسلح به رسانه های فضای مجازی: ماهواره ای و اینترنتی) و به صورت شفاف تر آن ستیز دو سویه غرب و منا در بافت مدرنیته سکولار غربی و اسلام گرایی پدید آورده است(۸).

در حقیقت منشاء خشونت علیه مسلمانان از حیث فرهنگی- اجتماعی، با شروع سیاست یکپارچه سازی در کشور های غربی قابل بررسی است. یکپارچه سازی فرهنگی در واقع به مثابه محدود سازی مسلمانان در جهان غرب قلمداد می شود. برای نمونه مظفر(Chandra Muzaffar) سیاست دان اهل مالزی معتقد است که بعد از حوادث ۱۱ سپتامبر ۲۰۰۱ و ۷ جولای ۲۰۰۵، کشورهای غربی با استفاده از اهرم اسلام هراسی و در قالب سیاست یکپارچه سازی(Integration) تا حد چشمگیری مانع ظهور مسلمانان در عرصه اجتماعی شدند(۹).

سیاست فرهنگی امپریالیسم متأخر را نیز می توان نوعی «سیاست فرهنگی هژمونی و بازنمایی» دانست. به نظر کریس بارکر، مفهوم سیاست فرهنگی، به عنوان یک کردار گفتمانی و فرایند سیاست گذارانه، ناظر به قدرت نام گذاری مقوله های ذهنی و عینی، رویدادها، چیزها، مشروعیت بخشی به پدیده ها و مفاهیم زندگی روزمره، رسمیت دادن به روال های زیست سیاسی، اجتماعی و فرهنگی مردم و جامعه، و در نهایت توجیه مؤثر کردارهای سیاسی در سطوح رسمی اعم از محلی، ملی، منطقه ای و جهانی است. به عنوان نمونه مورد بحث، می توان به توانمندی سیاست فرهنگی امپریالیستی در راستای نامیدن و تعریف هویت خودی غربی و دیگری غیر غربی؛ از جمله مسلمان خاورمیانه ای و شمال آفریقایی، معنادار کردن رویدادهایی که غیر غربی ها باید به آن توجه کنند؛ از جمله بنیادگرایی اسلامی، تروریسم القاعده و طالبانیسم خاورمیانه ای، سبک بخشی غربی به زندگی غیر غربی ها؛ نظیر مدرنیزه کردن زندگی روزمره در زیست جهان اسلامی، و مانند آن اشاره کرد.

در دل چنین سیاستی از قدرت مشروعیت بخش فرهنگ پسا امپریالیستی، فرایندی به نام بازنمایی وجود دارد که معطوف به عرضه گفتمانی دلخواه چیزها به منظور حذف دیگری غیر غربی و حفظ خودی غربی بر خلاف وجهه واقعی آنها در عالم امر واقع است. بنابراین، یکی از وجوه سازنده بازنمایی ها، تحریف و فریب واقعیت ها و برساختن واقعیت های گفتمانی مورد نظر از چیزها؛ از جمله بر ساختن گفتمان منا و تبدیل خاورمیانه به یک دستور کار گفتمانی برای مقابله با آن است. این امور چهره پنهان خشونت در هژمونی سیاست های فرهنگی و بازنمایی را شکل می دهد(۱۰).

امروزه امپریالیسم، خود را به شیوه ها و اشکال متفاوتی بروز می دهد. امپریالیسم و میلیتاریسم از یکدیگر جدایی ناپذیرند و هر دو قصد گسترش سلطه و برتری را دارند؛ به عقیده وگتس «در حالی که یکی عمدتاً به دنبال قلمرو بیشتری است، دیگری به نوکران و پول بیشتر، چشم طمع می ورزد». مشخصه متداول استعمار نو، شرکت های چند ملیتی هستند که به طور پنهانی از سوی یک قدرت امپریالیستی حمایت می شوند. این شکل از امپریالیسم از طریق حفظ صورت ظاهری استقلال سیاسی اندک کشور مورد استثمار، هزینه های سیاسی و مسئولیت های دولت استعمار گر را کاهش می دهد(۱۱).

هم استعمار گذشته و هم استعمار نو ناشی از کمپانی های دارای مجوز یا شرکت های چند ملیتی، احتمالات بنیادین امپریالیسم را از پا انداخته اند. برای مثال برتری استعمار نو ضرورتاً اقتصادی نیست، بلکه می تواند بر اساس نوعی هیاهوی بین المللی – مانند پیمان های دفاعی دوجانبه، گروههای مشورتی نظامی و نیروهای نظامی مستقر در کشورهای خارجی برای دفاع در مقابل تهدیداتی که اغلب مشخص، رو به زوال و موهوم هستند- بنا گردد. این ترتیبات «کشورهای وابسته ای» را به وجود می آورند – کشور های در ظاهر مستقلی مانند مصر، لیبی، تونس، بحرین، یمن، عربستان، پاکستان و...- که روابط خارجی و گرایشات نظامی خود را بر یک قدرت امپریالیسم استوار می کنند(۱۲).

راشل کورن ول(Rachel Cornewll) و اندرو ولز(Andrew Well) ، دو صاحبنظر در مورد موافقتنامه های موقعیت نیروی نظامی اینگونه نتیجه گیری می کنند که «اغلب موافقتنامه های موقعیت نیروی نظامی به گونه ای طراحی شده اند که دادگاه های ملی نمی توانند صلاحیت قانونی خود را بر پرسنل نیروی نظامی آمریکا که متهم به جرم علیه مردم محلی هستند، اعمال کنند، به جز در موارد ویژه ای که مقامات نظامی آمریکا با انتقال صلاحیت موافقت نمایند». از آنجا که مشمولان این قانون از داشتن گذرنامه معمولی و کنترل های مهاجرتی معاف هستند، نظامیان متهم به تجاوز جنسی و قتل، اغلب از اختیار پرواز بی دردسر به خارج از کشور- پیش از آنکه مقامات محلی بتوانند آنان را محاکمه کنند- برخوردارند، در واقع این وسیله و تدبیری است که اغلب مقامات فرماندهی پایگاه های آمریکا در اقیانوس آرام و کشورهای اسلامی از آن استفاده می کنند.

در زمان حملات تروریستی به نیویورک و واشنگتن در سپتامبر ۲۰۰۱، ایالات متحده علناً «موافقتنامه های موقعیت نیروهای نظامی» را با ۹۳ کشور به رسمیت شناخت، در حالی که برخی از این موافقتنامه ها برای میزبان که آنها را مخفی نگاه می داشت، بویژه در جهان اسلام، بسیار مشکل آفرین بود. بنابراین تعداد واقعی این موافقتنامه ها مشخص نیست. آمریکا حتی به کشورهای خارجی و هم پیمان خود نیز، برای پرداخت هزینه طرح های امپریالیستی اش فشار می آورد. در خلال جنگ نخست عراق، ایالات متحده به زور ۱۳ میلیارد دلار از ژاپن گرفت و بعدها با غرور اعلام کرد که این مقدار پول تنها بخش کوچکی از هزینه جنگ را تأمین نمود(۱۳).

یکی دیگر از وجوه خشونت سیستمی در بعد نظامی را می توان «استقرار غیر عملیاتی» در دوران بعد از عملیات نظامی دانست. در واقع آمریکا بعد از کاربست خشونتِ آشکارِ جنگ، به نحو سیستمی و غیر ملموس تری به اعمال خشونت های خود ادامه می دهد. این امر، در عراق طی سال های ۲۰۰۹-۲۰۰۳ انجام گرفته است. چنین الگویی از سال ۲۰۰۹ به بعد تغییر یافت. آمریکایی ها الگوی استقرار عملیاتی را به «استقرار غیر عملیاتی» و یا «استقرار بازدارنده» تبدیل نمودند. مشابه چنین روشی را آمریکایی ها در ارتباط با افغانستان مورد پیگیری قرار داده اند(۱۴).

آمریکایی شدن

روایت خاص تری از همگونی و یکپارچه سازی فرهنگی، آمریکایی کردن فرهنگ جهانی است. این همگونی عمدتاً از طریق رسانه های جهان گستر مروج فرهنگ آمریکایی تحقق خواهد یافت. معتقدان به این نظریه، برآنند که آمریکا (و در رتبه بعد اروپای غربی) به دلیل برخورداری از سلطه بلا منازع بر منابع و مجاری اصلی تولید و توزیع فرهنگ همچون دستگاه های ماهواره ای، فناوری های اطلاعاتی، بنگاه های خبری، امکانات زیاد در عرصه تولید و توزیع برنامه های متنوع تلویزیونی، صنعت فیلم سازی، قدرت تبلیغاتی، تولید و انتشار کتب و نشریات علمی، نفوذ و اقتدار جهانی و انگیزه و اهتمام جدی برای جهانی ساختن فرهنگ خویش، امکان نیل به این مهم را بیش از پیش برای خویش فراهم ساخته است. بنابراین فرهنگ جهانی در مسیر آمریکایی شدن و اروپایی شدن بیشتر سیر می کند.

امپریالیسم فرهنگی جزء لاینفک و در ضمن محصول فراگرد عام امپریالیسم است. در مسیر این فراگرد، ملت هایی که از نظر اقتصادی تفوق دارند، نظارت اقتصادی، سیاسی و فرهنگی خود را به طور منظم بر کشورهای دیگر به کار می بندند. این امر به معنای آن است که روابط جهانی بر اساس عنصر سلطه تنظیم می شود و ملت های سرمایه داری (و به طور عمده آمریکا و اروپا) به صورت ملت های غالب عمل می کنند و کشورهای جهان سوم یا واپس مانده(اکثر کشورهای اسلامی منطقه منا) که در عین حال قدرت کمتری دارند، به صورت ملت های زیر سلطه در می آیند. امپریالیسم فرهنگی بیانگر مهمترین جنبه این فراگرد است. بنابراین، از منظر امپریالیسم فرهنگی، جهانی شدن اراده معطوف به یکسان سازی، همگون سازی و یکپارچه سازی فرهنگی جهان است. طبیعی است که این جریان، به حاشیه راندن، فرسایش و نابودی تنوعات ناهمسو را در دستور کار دارد و از همه زمینه های موجود در جهت نیل به این مهم بهره می گیرد. پیشروی این جریان که آکنده از خشونت سیستمی و پنهان می باشد قطعاً مشکلات و تبعات وخیمی برای جامعه بشری به دنبال خواهد داشت(۱۵).

همان طور که جهانی شدن فرهنگ و تمدن غربی در جهانی شدن فرهنگ مصرفی نمود بیشتری یافته، فرهنگ آمریکایی نیز محتوای این فرهنگ مصرفی را تشکیل می دهد. هر چند جنبه هایی از فرهنگ های دیگر نیز در این معجون فرهنگی وجود دارد اما وجه غالب فرهنگ مورد نظر آمریکایی است. نظریه امپریالیسم فرهنگی نخستین بار توسط «هربرت شیلر» در کتاب «ارتباطات توده ای و امپراتوری آمریکایی» در سال ۱۹۶۹ مطرح گردید. این نظریه معتقد است که انگیزه جهانی شدن ارتباطات، طلب منافع تجاری از سوی شرکت های بزرگ فرا ملیتی آمریکایی بوده که اغلب در همکاری با منافع سیاسی و نظامی غرب و بطور عمده آمریکا عمل کرده اند. و این فرایند شکل تازه ای از وابستگی را حاصل آورده که در آن فرهنگ های سنتی (نظیر فرهنگ و ارزش های اسلامی) با هجوم ارزش های آمریکایی نابود می شوند(۱۶).

فرهنگ جهانی شونده آمریکایی در حوزه های گوناگون زندگی اجتماعی مردم جهان نمود می یابد و اقشار و گروه های مختلف وجوه متفاوتی از این فرهنگ را جذب می کنند. این فرهنگ در درجه نخست از طریق تولید، توزیع و مصرف برخی محصولات معتبر آمریکایی جهانگیر می شود. به همین دلیل برخی پژوهشگران امروزه از «کوکا کولاریزاسیون» و «مک دونالدیزاسون» سخن می گویند و نسبت به سلطه کامل شرکت های بسیار قدرتمند آمریکایی ابراز نگرانی می کنند(۱۷).

آمریکایی شدن چشمگیر جهان در درجه نخست از توان مالی عظیم شرکت های آمریکایی و هژمونی این کشور بر صنایع فرهنگ ساز دلالت دارد. به طوری که ایالات متحده ۶۵ درصد جریان بین المللی تلویزیون، ۵۰ درصد سینما، ۹۰ درصد توزیع نوارهای ویدئویی، ۴۵ درصد ماهواره های جهان را در اختیار دارد. این در حالی است که در دهه های اخیر بزرگ ترین و قدرتمندترین شرکت هایی که در تولید و توزیع محصولات فرهنگی فعالیت می کنند، در مالکیت آمریکایی هاست(۱۸).

خشونت های نظام اقتصادی سرمایه داری

نظام اقتصادی سرمایه داری نیز بعدی دیگر، از خشونت های سیستمی به شمار می رود. نظام اقتصاد سیاسی جهانی که بیشتر با ایمانوئل والرشتاین گره خورده است، معطوف به نوعی تقسیم کار امپریالیستی در دل نظام جهانی است. بر مبنای این نظریه، جهان غربی و در رأس آن آمریکا، بخش مرکز و هدایت کننده نظام است و جهان غیر غربی بخش های تحت امپریالیسم (نیمه پیرامون و پیرامون) را شکل می دهند؛ که وظیفه تاریخی آن تأمین مواد خام رایگان، نیروی کار ارزان و بازار کاملاً گشوده کالاهای مصرفی مازاد غربی را دارد. از این جهت، همچنان معضل تثبیت موقعیت منا در بخش نیمه پیرامونی و پیرامونی وجود دارد. این موقعیت تحمیلی در هزاره سوم میلادی در منا خود را بیشتر به صورت شهرنشینی فزاینده، بازار مصرفی غربی، رانتی شدن جامعه توسط صنعت تک محصولی نفت، مدرنیزه شدن صوری ساختارها و نهادهای جامعه، دو قطبی شدن شهری به شکل سنتی/ مدرن و پدیده «دبی شدن» مادر شهرهای اصلی منا، همانند زائده شهرهای اقماری وابسته به مادر شهرهای غربی، جلوه گر ساخته است(۱۹).

صندوق بین المللی پول

آمریکا از صندوق بین المللی پول به عنوان ابزاری تشویقی و تنبیهی جهت دستیابی به اهداف هژمونیک خود استفاده می کند. برای نمونه آمریکا به صندوق بین المللی پول فشار می آورد تا به مزد حمایت پرویز مشرف از حمله آمریکا به افغانستان، میلیاردها دلار به عنوان کمک های مالی به پاکستان اختصاص دهد. به گفته دیپلمات ها، ایالات متحده آمریکا در صدد است تا با استفاده از صندوق بین المللی پول به اندونزی فشار آورد تا با نظارت بیشتر بر نظام بانکی اش از تبدیل شدن آن به معبری برای تأمین مالی افراط گرایان مسلمان جلوگیری کند.

صندوق بین المللی پول در دهه ۱۹۹۰ با اتخاذ سیاست های دوگانه به اعتبار خود لطمه وارد ساخت. وام گیرندگانی که از سوی غرب دارای اهمیت راهبردی تلقی می شدند بدون انجام اصلاحات میلیاردها دلار از صندوق دریافت کردند در حالیکه کشورهایی نظیر اندونزی که تحقق بیش از یکصد پیش شرط صندوق را برای دریافت وام به لحاظ سیاسی غیر ممکن یافته بودند، به هیچ نتیجه ای با صندوق نرسیدند.

اکنون مشخص است که این پیش شرط ها بیشتر به هدف ایجاد بازاری آزاد برای صدور محصولات آمریکایی وضع شده بود. هم اکنون شواهد بسیار روشنی در ارتباط با استفاده ابزاری از صندوق بین المللی پول توسط آمریکا موجود است. صندوق بین المللی پول دارای بودجه ای برابر با ۷۹ میلیارد دلار برای مقابله با بحران های جنگی است. علاوه بر این، کاهش کمک های خارجی در دهه ۱۹۹۰ به معنای این است که واشنگتن پول کمتری برای تأمین نیازهای متحدان قدیم و جدید خود در اختیار دارد. آلن ملتزر که در سال ۱۹۹۹ مسئول تهیه گزارشی در ارتباط با صندوق بین المللی پول برای کنگره بود، می گوید: «دولت ایالات متحده هیچ تمایلی به تأمین بودجه لازم برای اجرای سیاست های خارجی خود از طریق مصوبات کنگره ندارد. بنابراین ما از نهادهای چند جانبه برای تحقق اهداف خود استفاده می کنیم»(۲۰).

هژمونی دلار

دلار آمریکا نیز به عنوان یک ارز بین المللی، یکی دیگر از ابزار ها و دستاویزهای ایالات متحده آمریکا برای اعمال سلطه و فشار بر بازار مالی جهانی و داخلی کشورها محسوب می شود. و در واقع شکل دیگری از به کارگیری خشونت پنهان و سیستمی به شمار می رود. از زمان آغاز نظام برتون وودز، دلار به منزله ارز اصلیِ تجارت بین المللی از موقعیت منحصر به فردی برخوردار بوده و منبع هدایت هژمونی آمریکا در اقتصاد بین الملل به شمار می رود. پس از تفکیک دلار از استاندارد طلا در سال ۱۹۷۱، اوپک دلار را به عنوان ارز رسمی برای تمام مبادلات بین المللی نفت اعلام کرد. این امر به انحصار و هژمونی کامل دلار آمریکا در تجارت بین المللی نفت صحه می گذاشت. نقش خشونت زای هژمونی دلار به دفعات در مبادلات بین المللی و بر رفتار بازیگران تأثیرگذار بوده است.

برای نمونه این هژمونی در سال ۲۰۰۰ که عراق تصمیم گرفت برای شکست کنترل و تسلط مالی ایالات متحده، در معاملات نفتی اش از یورو استفاده کند، به چالش کشیده شد. از این منظر، تهاجم نظامی آمریکا به عراق، تجلی رویارویی دلار و یورو و اقدامی برای حفظ هژمونی خشونت محور دلار بر اقتصاد جهان بود. بنابراین آمریکا برای حفظ هژمونی خود بر اقتصاد جهانی، به سیاست یک جانبه گرایی، میلیتاریسم و نظریه جنگ های پیش دستانه روی آورد که حمله به عراق و تحریم شدید ارزی ایران در سال ۲۰۱۲ رویکرد برجسته آن تلقی می شود(۲۱).

خشونت قانونی- نهادی

خشونت های پنهان دیگری در عرصه نظام بین الملل وجود دارد که از آن به عنوان خشونت قانونی و یا نهادی یاد می شود. در واقع ایالات متحده آمریکا با استفاده ابزاری از نهادها و سازمان های بین المللی سیاسی، اقتصادی، حقوقی و... جهت دستیابی به هژمونی امپراتوری تلاش می کند. در این زمینه بی توجهی ایالات متحده آمریکا به قواعد حقوق بین الملل و یا گزینشی برخورد کردن با آن شکل دیگری از خشونت سیستمی به شمار می رود که از چشم مردم مسلمان منطقه منا دور نمانده است.

حقوق بین الملل و هژمون

در این خصوص جان مرشایمر در مقاله خود با عنوان وعده دروغین نهادهای بین المللی، معتقد است حقوق بین الملل فدای هژمونی خواهی دولت ها می شود؛ در این راستا، استدلال مرشایمر این است که نهادها، که از مهمترین جلوه های حقوق بین الملل به شمار می آیند، تأثیر حداقلی بر رفتار دولت دارند و بر همین اساس، وعده چندانی را برای ترویج ثبات در دنیای پس از جنگ سرد نوید نمی دهند. بر این اساس نحوه برخورد قدرت های بزرگ که به دنبال کسب هژمونی هستند، با حقوق بین الملل این است که حقوق بین الملل تا آنجا در نزد آنها اهمیت دارد که در راستای هژمونی طلبی آنها باشد. به عبارت بهتر حقوق بین الملل مانعی در فراروی تلاش آنها برای تبدیل شدن به تنها ابر قدرت برتر در نظام بین الملل نباشد. این در حالی است که فلسفه وجودی حقوق بین الملل پس از شکل گیری نظام بین المللی وستفالیایی، همان گونه که پیشتر بدان اشاره شد، مهار زیاده طلبی و قدرت جویی سیری ناپذیر دولت ها و به طور خاص، قدرت های بزرگ بوده است(۲۲).

این امر در واقع از یک سو ناشی از رسالت گرایی هژمون در نظام بین الملل می باشد به این معنا که ارزش های ملی قدرت بزرگ هژمونی طلب از چنان اصالتی برخور دارند که باید بالاتر از هنجارهای حقوق بین الملل قرار گیرند و جهان شمولانه گردند، حتی اگر جهانشمولانه سازی آنها در گرو نقض هنجارهای حقوق بین الملل باشد. از سوی دیگر ناشی از یک جانبه گرایی قدرت هژمونی طلب می باشد. در واقع هژمون بدخیم هیچ محدودیتی را در قالب رویه های چند جانبه بر نمی تابد(۲۳).

به باور یکجانبه گرایان یا ملی گرایان تهاجمی این قدرت است که قانون را می سازد و معیارهای بین المللی و قراردادها نه برای آمریکا بلکه فقط برای رقبا مصداق می یابد. این بدان معناست که آمریکا از سازمانها و توافقنامه های بین المللی برای کنترل دیگر قدرت ها استفاده می نماید و همزمان خواستار این امر است که حاکمیت مطلق این کشور مورد احترام قرار گیرد(۲۴). از این رو در مشی جدید آمریکا نهادهای بین المللی مانند جعبه ابزارهایی رفتار می کنند که سیاستگذاران واشنگتن در صورت لزوم می توانند از آن استفاده کنند(۲۵). در واقع یکی از عناصر استراتژی کلان آمریکا بی توجهی نسبت به حقوق بین الملل و هنجارهای چندجانبه و توافقاتی است که توسل به زور را محدود می کند.

ساختار و نحوه عملکرد سازمان ملل متحد

سازمان ملل متحد سازمان فاتحان جنگ جهانی دوم است. پیروزمندان این جنگ که جهان را به خاطر تلاشهایشان برای نجات از چنگال نازیسم و فاشیسم، مدیون خود می انگاشتند سازمان ملل را با هدف حفظ و پاسداری از صلح و امنیت بین المللی در سایه همکاری های نهادینه خود تأسیس کردند و در تعیین ساختار اصلی و ترکیب آن به دنبال حفظ وضع موجود و نه ایجاد وضع مطلوب بودند(۲۶).

از نظر نومحافظه کاران، سازمان مللی که صرفاً به اقدامات نوع دوستانه چون صلیب سرخ بپردازد، برای آمریکا قابل قبول نخواهد بود و قدرت و توان شورای امنیت نیز اندک اندک باید رنگ ببازد، اصولاً از نظر این گروه شورای امنیت دلیل وجودی ندارد. آنان معتقدند سازمان ملل متحد مانند مترسکی است که در دنیای امروز نمی تواند نقش موثری داشته باشد.

برای نشان دادن نمونه ای ز این نادیده انگاری و بی توجهی ایلات متحده آمریکا، نسبت به قواعد و مقررات حقوق بین الملل می توان به منشور ملل متحد به عنوان مهمترین سند حقوقی بین المللی برای اصل منع توسل به زور اشاره کرد که آشکارا بر رعایت این اصل مهم و حیاتی تأکید نهاده است. منشور ملل متحد در اشاره به منع کاربرد زور علیه استقلال و تمامیت ارضی دولت ها نه تنها «توسل به زور» بلکه، تهدید به کاربرد زور را نیز منع کرده است، و تدابیر خاصی برای آن اندیشیده است. بدیهی است که ممنوعیت مندرج در بند ۴ ماده ۲ منشور ماهیتی جامع و جهانشمول دارد و همان گونه که مواد ۵۳ و ۶۴ کنوانسیون ۱۹۶۹ وین در زمینه حقوق معاهدات اشعار می دارند، منع توسل به زور در ماده مذکور یک قاعده آمره به شمار می رود؛ بدین معنی که جامعه بین المللی و دولت ها پذیرفته اند که این قاعده تخلف ناپذیر است. بر این اساس، حمله آمریکا به عراق، نه تنها در جهت اجرای قطعنامه های شورای امنیت نبوده است، بلکه از نظر قواعد حقوق بین الملل، نقض آشکار منشور ملل متحد بوده است(۲۷).

بنابراین برای سومین بار، به دنبال جنگ خلیج فارس، و جنگ کوزوو، واشنگتن و جرج بوش پسر رابطه منفعت طلبانة خالص خود به سازمان ملل را نشان دادند. فرانکلین دی روزولت زمانی این سازمان را چارچوبی برای مدیریت روابط بین المللی تحت حکومت قانون و حل و فصل مسالمت آمیز منازعات، و تنها سازمان مقتدری می دانست که به گونه ای مشروع قادر به استفاده از زور در مسائل بین المللی است. اما در دوران پس از جنگ سرد، سازمان ملل متحد از نظر روسای جمهور کنونی، فقط ابزار مدیریت پس از جنگ در قلمروهایی است که تصمیم آن در واشنگتن گرفته می شود. واشنگتن بر این اعتقاد است که آمریکا دقیقاً به مدد سلطه نظامی اش بر جهان، می تواند به این نوع رفتارها ادامه بدهد یعنی خود را بالاتر از قانون و نهادهای بین المللی بداند. در حقیقت آمریکا با زیر پا گذاشتن قوانین و قواعد بین المللی سر مشقی برای اعمال قدرت قوی بر ضعیف است(۲۸).

این نوع سوء استفاده از سازمان ملل متحد پیش از این نیز یعنی پس از جنگ نخست خلیج فارس در سال ۱۹۹۱ با عراق وجود داشت و یکی از نمونه های مهم آن رد پیشنهاد پطرس غالی دبیر کل وقت سازمان ملل متحد برای تشکیل «ارتش دائمی ملل» به منظور حفظ نظم بر طبق ماده ۴۳ منشور ملل متحد بود. در واقع شورای امنیت به نوعی ابزار اجرائی آمریکایی تبدیل شده تا بر عکس. همین باعث می شود تا دیدگاه رابرت کاکس نظریه پرداز منتقد روابط بین الملل که نهادهای بین المللی را ابزار دست دولت های هژمون می داند مهر تأیید بخرد. سیاست معیارهای دوگانه در رابطه با اصول دیگر نظم نوین بین المللی، همچون اصول حقوق بشر، دموکراسی و گسترش سلاح های هسته ای نیز دنبال شده است.

در حالیکه غرب و آمریکا نگرانی خود را از نقض حقوق بشر در برخی کشورهای خاورمیانه و شمال آفریقا چون ایران، سوریه و لیبی بیان می کند، جنایات اسرائیل در فلسطین و لبنان را نادیده می گیرند و از وضع دموکراسی و حقوق بشر در عربستان سعودی و بحرین سخنی به میان نمی آورند. و جنایت های آمریکا و استفاده از هواپیماهای بدون سر نشین علیه غیر نظامیان کشورهای منطقه و کشتار غیر نظامیان پاکستانی را به هیچ وجه نقض حقوق بشر، نقض حاکمیت و تمامیت ارضی کشورها و جنایات جنگی به شمار نمی آورند.

مسائل حل نشده اسرائیل، به متحد شدن اعراب و به جرأت می توان گفت، ملت های مسلمان خاورمیانه، آفریقا و آسیای مرکزی بر علیه آمریکا کمک می کند. ایالات متحده که نشان می دهد به طور استثنایی اشتیاق زیادی در به اجرا درآوردن قطعنامه های شورای امنیت سازمان ملل متحد علیه عراق، ایران و... دارد، به همان اندازه در جلوگیری از به اجرا درآمدن قطعنامه های شورای امنیت سازمان ملل متحد علیه اسرائیل، ابراز اشتیاق می کند. ساختار معیوب سازمان ملل متحد و نظام غیر عادلانه حق وتو این فرصت را برای آمریکا در جهت حمایت تمام قد از اسرائیل فراهم کرده است(۲۹).

ریچارد نیکسون رئیس جمهور وقت آمریکا و از ایدئولوگ های اصلی جریان محافظه کاری در کتاب «فرصت را دریابیم» نوشت: «سازمان ملل متحد باید به یکی از اداره های تابعه وزارت امور خارجه آمریکا تبدیل شود». دولت بوش با حمله به عراق نشان داد که احترامی برای سازمان ملل متحد قائل نیست. حتی کلینتون نیز از پرداخت حق السهم آمریکا به این سازمان خودداری کرد و از امضای پیمان کیوتو و پذیرش اساسنامه دیوان بین المللی کیفری و کنوانسیون حمایت از حقوق کودک سر باز زد. بسیاری از کشورهای خاورمیانه، آفریقا و آمریکای لاتین از اینکه مفهوم و ادراک از صلح و امنیت بین الملل باید توسط آمریکایی ها و اروپاییها صورت گیرد، خشمگین هستند. نومحافظه کاران آمریکایی معتقدند که این کشور باید از طریق محدود کردن قوانین بین المللی بر جهان آزاد مسلط شود. این ایده نخستین بار توسط دو نومحافظه کار به نام های ویلیام کریستول و رابرت کاگان مطرح گردید. آنها اعلام کردند اکنون که امپراتوری شیطانی (شوروی سابق) در هم شکسته است آمریکا باید به دنبال «هژمونی خیر اندیش آمریکایی» باشد. حادثه ۱۱ سپتامبر دولت بوش را با یک فرصت طلایی مواجه کرد تا قوانین بین المللی را زیر پا گذارد و طرح بزرگ تغییر جهان را بر اساس هژمونی آمریکا را در پیش گیرد»(۳۰).

همان طور که گفته شد آمریکا در راستای تثبیت هژمونی امپراتوری خود بی توجهی و برخورد گزینشی با حقوق بین الملل را پیش گرفته است. بدین معنا با پیروی از استاندارد دو گانه در حقوق بین الملل، توجه خود را نه به موضوعاتی از قبیل نسل کشی بلکه به نقض قطعنامه های شورای امنیت( در رابطه با عراق و ایران ) و نه با اسراییل بلکه به عراق، ایران و دیگر کشورهای اسلامی معطوف ساخته است. رسالت گرایی آمریکا از آن جهت با بند ۲ ماده ۱ منشور منافات دارد که «توسعه روابط دوستانه در بین ملل بر مبنای احترام به اصل تساوی حقوق و خودمختاری ملل» را نقض می کند و در واقع، نه تنها اصل حاکمیت ملی کشورها (کشورهای مسلمان) را نادیده می گیرد، بلکه بند ۱ ماده ۲ منشور را که بر «اصل برابری حاکمیت کلیه اعضای آن» تأکید می کند را نیز نادیده می گیرد.

همچنین، بر اساس بند ۷ ماده ۲ هیچ یک از مقررات مندرج در این منشور، ملل متحد را مجاز نمی دارد در اموری که ذاتاً جزو صلاحیت داخلی هر کشوری است دخالت نماید. این در حالی است که مقابله با شر ها در عرصه بین المللی، ترویج صلح و ثبات در عرصه بین المللی، ایفای نقش جهانی، و مقابله با رژیم های غیر قانونی (رسالت های آمریکا)، مأموریت هایی برای دگرگون سازی جهان هستند که متضمن نقض اصل حاکمیت و برابری حاکمیت ها و مداخله در امور داخلی دولت ها می باشد(۳۱). خشونت های قانون شکنانه ای که به دفعات و به اشکال مختلف توسط آمریکا در کشورهای اسلامی منطقه منا صورت پذیرفته است. نتیجه این روند چیزی جز حرکت از حقوق بین الملل وستفالیایی به سوی حقوق بین الملل هژمونیک و یا آمریکایی نیست.

درباره دامنه بي اعتباري و دست نشانده بودن نهادهاي بين المللي همچنین می توان برای نمونه به نهادهای قضايي بین المللی در یک دهه اخیر اشاره كرد؛

۱- ديوان كيفري بين المللي كه صلاحيت رسيدگي به جرايمي چون جنايت جنگي، نسل كشي، جنايت عليه بشريت و تجاوز را يدك مي كشد در جريان جنگ غزه نشان داد كه تحت تأثير و كنترل محور غربی-آمریکایی است و عملاً قادر به مجازات مقامات تل آويو نیست.

۲- كميته تحقيق سازمان ملل متحد طي گزارشي رژيم صهيونيستي را از حمله مرگبار به كاروان آزادي غزه و كشتي مرمره در ۳۱ می سال ۲۰۱۰ تبرئه كرد و عملاً نگذاشت مقدمات مجازات براي مقامات جنايتكار صهيونيستي فراهم شود.

۳- لشكر كشي هاي آمريكا و كشتار زنان، كودكان و غيرنظاميان مسلمان در جنگ هاي عراق و افغانستان نيز از جمله مواردي است كه در دهه نخست قرن بیست و یکم بدون مجازات جنايتكاران و متجاوزان ادامه پيدا كرد. همچنانكه در پاكستان نيز بر اثر حملات هوايي هواپیماهای بدون سرنشین آمريكا، بارها غیر نظامیان مسلمان كشته شدند ولي هيچيك از قاتلان و آمران پشت پرده به مجازات نرسيدند(۳۲).

ایجاد تحول در حقوق بین الملل توسل به زور(جنگ پیشدستانه)

یکی دیگر از وجوه خشونت سیستمی امپراتوری جویی آمریکا، پی گیری راهبرد جنگ پیش دستانه می باشد. بر اساس این راهبرد، امپراتوری اعلام می دارد، آمریکا حق دارد به صورت دلخواه دست به جنگ پیشدستانه بزند.

این نوع جنگ در ردیف جنایات جنگی قرار دارد. وقتی اشغال عراق شروع شد، آرتور شلزینگر، مورخ برجسته و مشاور کندی از رؤسای جمهور سابق آمریکا نوشت:

«رئیس جمهور سیاست "دفاع از خود هنگام احساس خطر" را در پیش گرفته که زنگ خطری از بابت شباهت به سیاستی است که امپراتوری ژاپن در پرل هاربر به کار برده است. همان سیاستی که رئیس جمهور وقت آمریکا گفت: ژاپن برای خود حیثیت بد و دور از اخلاقی به جا گذاشت. حق با فرانکلین دی روزولت بود، اما امروزه ما آمریکائیان هستیم که از چنین حیثیتی برخورداریم»(۳۳).

در ۲۶ آگوست ۲۰۰۲ دیک چینی معاون رئیس جمهور آمریکا، ایالات متحده را به جنگ پیش دستانه برای سرنگونی صدام فرا خواند. در سپتامبر همان سال ایالات متحده راهبرد جدید خود را مبنی بر حق مبادرت به جنگ پیش دستانه علیه کشورهای رادیکال را به عنوان «حکومت های سرکش» منتشر کرد(۳۴).

در واقع رویکرد امپراتوری طلبانه آمریکا به حقوق بین الملل توسل به زور، علت اصلی تلاش آمریکا برای ایجاد تحول در حقوق بین الملل توسل به زور در قضیه عراق (۲۰۰۳) بوده است. در این خصوص بوش اعلام کرد که: «ما در خصوص قطعنامه های لازم با شورای امنیت همکاری خواهیم کرد»، اما در عین حال تهدید کرد که اگر سازمان ملل متحد در همکاری کوتاهی کند، به تنهایی دست به کار خواهد شد. یک ماه بعد کنگره آمریکا نیز این تهدید را تأیید کرد و به وی اجازه داد بدون اخذ مجوز از سازمان ملل متحد در برابر عراق از زور استفاده کند. در ۱۴ فوریه ۲۰۰۳، بازرسان به شورای امنیت گزارش دادند که پس از ۱۱ هفته بازرسی در عراق، هیچ نشانه ای از سلاح کشتار جمعی نیافتند.

در ۲۸ فوریه ۲۰۰۳، کاخ سفید که ناخشنود بود، بر خواسته های خود افزود: «آری فیشر، سخنگوی کاخ سفید اعلام کرد که هدف آمریکا دیگر تنها خلع سلاح نیست بلکه اینک موضوع تغییر رژیم نیز مطرح است». به دنبال آن، فرانسه و روسیه اعلام کردند جلوی هر گونه قطعنامه بعدی که کاربرد زور علیه عراق را اجازه دهد، خواهند گرفت. روز بعد، چین نیز اعلام نمود همان موضع را دارد. انگلستان طرحی مصالحه آمیز ارائه داد، اما پنج عضو دائم شورای امنیت نتوانستند به توافق دست یابند و شورای امنیت به بن بست رسید و ایالات متحده نیز بدون کسب مجوز از شورای امنیت به عراق حمله کرد. و این همانا مصداق بارز خشونت و تلاش عملی آمریکا برای ایجاد تحول در حقوق بین الملل توسل به زور- که در منشور ملل متحد تجلی می یابد- بود. بدین سان، ایالات متحده با نقش آفرینی در جریان برخورد شورای امنیت با بحران عراق کوشید حقوق بین الملل توسل به زور را تحول بخشد. شورای امنیت نیز تا حدودی تلاش برای ایجاد تحول را برتابید(۳۵).

برخوردهای دوگانه و متناقض آمریکا در منطقه منا

یکی دیگر از جنبه های خشونت سیستمی وجود کشورهای وابسته به غرب و آمریکا است که منافع ملی را قربانی منافع کشورهای غربی نموده و استقلال و حاکمیت خود را تضعیف نموده اند. غرب در یک مرحله به طور مستقیم در جوامع دیگر سعی در غارت و چپاول آنان برآمد. و پس از آن به صورت غیرمستقیم و با حمایت از عوامل وابسته به خود و تشکیل حکومت های استبدادی به دنبال اهدافش بود. در دوره جدید نیز با افزایش آگاهی ملت ها و عدم امکان ادامه شیوه های گذشته تلاش مضاعف برای ایجاد رویکردی نوین در سطح جهان بر پایه اندیشه لیبرال دموکراسی برای حفظ برتری خود آغاز نمود. به باور مردم این کشورها، استعمار جهانی تلاش می کند با ظاهری عامه پسند حتی با توسل به هجوم نظامی، دولت هایی را که در جهت اهداف و منافعشان حرکت نمی کنند را تحت فشارها و خشونت های سیاسی، اقتصادی، علمی، نظامی قرار دهد(۳۶).

بحث بسیار مهم به کارگیری معیار های دو گانه نسبت به دولت ها و رژیم های خاورمیانه ای در رابطه با پیشبرد دموکراسی بیشتر از حقوق بشر اهمیت پیدا می کند. گرچه در بسیاری از دکترین های اعلام شده از سوی دولت های آمریکا، نظیر دکترین کندی و طرح نظم نوین جهانی جورج بوش پدر و طرح خاورمیانه بزرگ جرج بوش پسر، مسئله دموکراسی یکی از اهداف نخست ایالات متحده قلمداد می شود، اما در عمل این اصل قربانی مسائل سیاسی و امنیتی شده است. به عبارت دیگر در تمامی این طرح ها، مسائل امنیتی موضوع دموکراسی و پیشبرد و توسعه سیاسی حتی اقتصادی را تحت الشعاع قرار داده است. همکاری های گسترده و دوستانه ایالات متحده و متحدان آن با اردن و عربستان سعودی در سال های اخیر بیانگر همین نکته است که همکاری امنیتی در نظام نوین جهانی و سیاست بین المللی نوین خاورمیانه ای برای غرب و آمریکا بیشتر اهمیت دارد تا موضوع پیشبرد دموکراسی و جامعه مدنی. این سیاست دو گانه در واقع خط مشی اساسی بازیگران اصلی نظام جهانی در دوران پس از جنگ سرد بوده است. هراس از روی کار آمدن اسلام گرایان از طریق فرایندهای دموکراتیک در طول دو دهه گذشته موضع مشترک همه کشورهای غرب به طور عام و اعضاء سوپر بلوک صنعتی به طور خاص بوده است. به کار گیری سیاست معیار دو گانه تنها به مسأله دموکراسی و حقوق بشر محدود نمی شود بلکه زمینه های دیگری را نیز در بر می گیرد. یکی از تازه ترین این نمونه ها، بحث خطر دستیابی کشورهای غیر هسته ای به فناوری هسته ای است. جنجال بر سر سیاست های کره شمالی و جمهوری اسلامی ایران در سال های اخیر در همین رابطه است. این در حالی است که کشورهای دوست و متحد آمریکا و دستیابی آنها به فناوری هسته ای و حتی سلاح های هسته ای نادیده گرفته می شود. سیاست غرب در برابر سلاح های هسته ای اسرائیل آشکارترین نمونه به کارگیری معیارهای دوگانه در سیاست های امپراتوری جویانه آمریکا است(۳۷).

در حقیقت پس از ۱۱ سپتامبر، آمریکا به بهانه ترویج دموکراسی و جلوگیری از تروریسم عمدتاً با سیاست مشت آهنین جلو آمده است که حمله نظامی به عراق و افغانستان تجلی عینی آن است. آمریکا دولت های اسلامی عراق و افغانستان را به دلیل نقض حقوق بشر و تهدید صلح و امنیت منطقه و نظام بین الملل خاطی و یاغی می دید و به همین بهانه ها به آنها حمله نظامی برد تا بتواند به ادعای خود، دموکراسی را در این کشورها محقق کند، ولی آنچه که پس از اشغال نظامی شاهد آن هستیم ناامنی های داخلی است که در این کشورها گسترده تر شده است و آمریکا در برقراری ثبات و امنیت در این کشورها عاجز و ناتوان نشان می دهد.

اما در مقابل در کشورهای دوست و متحد آمریکا مانند مصر دوران مبارک، اردن، بحرین، قطر، عربستان سعودی و کویت روابط دوستانه حفظ می شوند. اگر چه این کشورها از استانداردهای اولیه، دموکراسی، توجه به مشارکت های مردمی و معیارهای حقوق بشر مورد پسند آمریکا دور هستند، اما اصولاً چون حافظ منافع غرب و آمریکا می باشند، عملاً از حمایت و دوستی آمریکا نیز برخوردار می شوند. در همین راستا، پارادوکس سیاست حقوق بشری آمریکا در ارتباط با رفتار سخت گیرانه و اقدامات تحریم و تحدید آن علیه ایران به خوبی ظاهر می شود(۳۸). رفتارهای دوگانه ای که از چشم مردم مسلمان منطقه منا پوشیده نمانده است و موجب افزایش انزجار آنها نسبت به سیاست های آمریکا، در منطقه منا شده است..

کشورهای اقتدارگرا ولی حامی آمریکا در منطقه منا بر مبنای دیپلماسی خصوصی(Private Diplomacy) صرفاً به توسعه دموکراسی و تغییرات تدریجی در جوامع خود تشویق می شوند. اما، کشورهای غیرحامی و چالشگر آمریکا به منظور هر چه زودتر عملیاتی کردن ماهیت و محتوای دموکراسی در جوامع خود مورد تهدید واقع می شوند. به عنوان نمونه در مورد استانداردهای دوگانه در اشاعه دموکراسی، از دیدگاه آمریکا کشورهایی مانند عربستان، قطر، امارات، عمان، اردن، کویت و بحرین به رغم فقدان برخورداری از اصول دموکراتیک از دوستان آمریکا هستند. اما گرچه جمهوری اسلامی ایران در خصوص معیارهای دموکراسی و حقوق بشر از کشورهای فوق به مراتب جلوتر است، دشمن آمریکا محسوب می شود(۳۹). و یا این که آمریکایی ها از یک سو خود را مدافع پیشبرد دموکراسی معرفی می کنند و از سوی دیگر، آنها پیروزی حماس در انتخابات را نمی پذیرند و آنان را تحریم می کنند(۴۰).

در واقع ابزار قدرت هژمون در کشورهای منطقه منا، عمدتاً دولت های استبدادی حاکم و راهبرد آنها نیز تقویت این دولت های وابسته در منطقه بوده است ( کشورهایی نظیر مصر، تونس، لیبی، عربستان، بحرین، اردن و ...).

بوش پدر در طرح نظم نوین جهانی مدعی شد: «چیزی که مطرح است تنها یک کشور کوچک و رهایی آن از اشغال نیست، اکنون یک ایده بزرگ و یک نظم نوین جهانی مطرح است، نظمی که در آن ملت های پراکنده جهان در یک آرمان مشترک برای تحقق آزادی های بشری، یعنی صلح و امنیت، آزادی و قانون واقعی تلاش می کنند». تفسیر ها و برداشت های بعدی در رسانه های غرب چنین به ذهن متبادر می کردند که در این نظم نوین جهانی، مأموریت واقعی سوپر بلوک صنعتی تحت رهبری آمریکا استقرار صلح، تشویق دموکراسی، حقوق بشر و جلوگیری از گسترش سلاح های کشتار جمعی است. با این همه، تجربیات اوایل دهه ۱۹۹۰ و پیش و پس از آن در خاورمیانه نشانگر این نکته بود که غرب در رابطه با این اصول اعلام شده بر اساس «معیارهای دوگانه» رفتار می کند. همین نکته یکی از عوامل بی اعتمادی جوامع خاورمیانه ای به شیوه عملکرد غرب و مقاصد آن بوده است. واکنش سریع در برابر تهاجم عراق به کویت و بی توجهی به سیاست های اسرائیل در برابر فلسطینی ها در اشغال کرانه باختری و نوار غزه نشانه همین سیاست دوگانه بود(۴۱).

در این خصوص گفته رابرت کوک وزیر امور خارجه تونی بلر نخست وزیر سابق انگلیس که در اعتراض به جنگ علیه عراق استعفاء داد ، به روشنی بیان گر است. وی در سخنرانی ۱۸ مارس ۲۰۰۳ خود گفت: «بیش از ۳۰ سال است که از قطعنامه ۲۴۲، جهت عقب نشینی اسرائیل از سرزمین های اشغالی می گذرد. اما چرا با همان بی صبری همراه با امتناع مدام اسرائیل در پیروی از قطعنامه سازمان ملل متحد را که درباره عراق داریم، ابراز نمی کنیم»(۴۲).

سیاست تغییر رژیم

راهبرد تغییر رژیم نیز بعد دیگری از خشونت سیستمی در عرصه نظام بین الملل است که توسط ایالات متحده آمریکا و متحدانش در منطقه منا دنبال می شود. «ریچارد هاس» در تعریف راهبرد «تغییر رژیم» می گوید: «حل و فصل چالش های موجود در سطح روابط با دولت مورد نظر، بوسیله حذف یا برکناری رژیم مزبور و جایگزینی آن با رژیم دیگری که در مقایسه با رژیم قبلی از ویژگی های تهاجمی کمتری برخوردار است. نو محافظه کاران نیز تحت تأثیر اندیشه های «لئو اشتراوس» و اندیشه «تخریب سازنده»( Creative Destruction) جوزف شومپیتر راهبرد تغییر رژیم را در دستور سیاست خارجی آمریکا قرار دادند. نومحافظه کاران بر این باورند که ایالات متحده باید بر اساس مدل تخریب سازنده، الهام گرفته از اندیشه های شومپیتر و عملکرد نظام سرمایه داری، تغییر مدل ها، عوامل و ارزش های غیر مطلوب و ناکارآمد به رویکردها و ساختارهای کارآمدتر و مناسبتر، انقلابی دموکراتیک، فراگیر و جهانشمول را به ویژه در منطقه منا و جهان اسلام پیگیری و فرماندهی نماید. بنابراین می توان گفت راهبرد تغییر رژیم، که نومحافظه کاران آن را در خاورمیانه و شمال آفریقا پیگیری می کنند به مفهوم تغییر شکل ساختارهای حکومتی کشورهای منطقه و همچنین سازماندهی نظم جدید منطقه ای می باشد. «ویلیام کریستول» در این مورد می گوید: «ما نابودی و تغییر رژیم را در دستور کار دیپلماسی رئیس جمهوری بوش قرار داده ایم، برخی رژیم ها فقط باید نابود و تعویض شوند و این تحولی بنیادین در اندیشه راهبردی است». «مایکل لدین» در مقاله ای در نشنال ریویو(National Review) می نویسد: «نابودی خلاقانه نام دیگر ماست، ما این کار را به طور خودکار انجام می دهیم اکنون دوباره زمان آن رسیده که انقلاب دموکراتیک را صادر کنیم». ریچارد پرل می گوید: «در مرحله پس از حمله عراق، سوریه، لبنان و ایران سه کشوری هستند که آمریکا و اسرائیل برای تغییر نقشه سیاسی خاورمیانه ناچار به تغییر حکومت های آنها هستند». ویلیام کریستول در مصاحبه ای که از وی در خصوص حمله آمریکا به عراق در مارس ۲۰۰۳ می شود در خصوص لزوم تغییر خاورمیانه می گوید: «در وهله اول همان است که بوش می گوید: یعنی خلاص شدن از شریک شرور که سلاح های کشتار جمعی دارد، ولی در مرحله بعدی و به طور عمیق، تغییر ساختار خاورمیانه است. فرهنگ سیاسی خاورمیانه باید عوض شود»(۴۳).

برای نمونه ایالات متحده آمریکا تلاش های گسترده ای را برای تغییر رژیم در ایران آغاز کرده است. آمریکا با آنچه که پروژه براندازی خاموش نامیده است، به طرح جبهه ای به نام ائتلاف برای دموکراسی در ایران اقدام کرده است تا به تمهیداتی در خصوص تغییر و دگرگونی رژیم بپردازد که از این منظر می توان به اقدامات زیر اشاره کرد:

الف) در سطح ملی

-طرح «قانون آزادی ایران ۲۰۰۴» که در ژوئیه ۲۰۰۴ به تصویب کنگره آمریکا رسید که بر اساس آن با تخصیص بودجه ای خاص به رئیس جمهوری ایالات متحده اجازه داده شده است که به گروه های داخلی و خارجی هوادار به اصطلاح دموکراسی در ایران کمک مالی کند و به ارتباط رسمی با نمایندگان دولت ایران خاتمه دهد و تغییر رژیم و نیز جایگزینی آن با رژیم دموکرات را در مجامع بین المللی رسماً تبلیغ نماید.

- طرح و تصویب لایحه موسوم به ۶۲ تن توسط «ریک سانتورم» سناتور آمریکایی برای تشدید فشارها علیه ایران و الزام رئیس جمهوری آمریکا به قطع هر گونه رابطه اقتصادی با ایران و حمایت از گروه های دموکرات و حامی حقوق بشر در ایران.

- القای روی گردانی مردم ایران از حاکمیت سیاسی در راستای جداسازی دولت از مردم با دامن زدن به دوگانگی ساختار قدرت در ایران برای ساقط کردن رژیم با توسل به انقلاب های ملایم، مخملی از طریق شبکه های ماهواره ای و اینترنت.

- اعمال فشار در زمینه های آزادی بیان و اندیشه، برابری حقوق زنان و مردان و متهم کردن جمهوری اسلامی ایران به رعایت نکردن حقوق بشر و تشویق و ترغیب نظام بین الملل و کشورهای اروپایی برای صدور بیانیه های مختلف در مورد نقض حقوق بشر و آزادی های سیاسی و ایجاد تحریم ها و تهدیدهای مختلف.

ب) در سطح منطقه ای

- متهم کردن ایران به حمایت از تروریسم و گروه های تروریستی و نیز حمایت گسترده این کشور از جنبش های آزادی بخش در منطقه.

- تلاش برای القای نقش ایران در ناآرامی های پس از جنگ در افغانستان و عراق در قالب پناه دادن به گروه های تروریستی نظیر القاعده در افغانستان برای سازمان دهی مجدد حمله های منظم و نامنظم به این کشور و اخلال در روند ایجاد صلح میان گروه های مختلف و نیز اخلال در روند ایجاد دموکراسی در عراق، برای مثال ارتباط ایران با "احمد چلبی"، رهبر حزب کنگره ملی عراق، و نیز بزرگ نمایی نقش این کشور در تلاش برای به قدرت رسیدن در عراق.

- تلاش برای تقویت ناسیونالیسم عربی و ممانعت از نزدیکی اعراب به ایران با دامن زدن به مسائل مربوط به جزایر سه گانه میان امارات متحده عربی و ایران و نیز تحریک سلاطین عرب به منظور موضع گیری های مخالف در مسائل گوناگون نسبت به ایران(۴۴).

ج) در سطح بین المللی

- تبلیغات گسترده و جنگ روانی علیه جمهوری اسلامی ایران و برانگیختن افکار عمومی جهان نسبت به موضوع همکاری نکردن ایران با نهادها و سازمان های بین المللی در جریان محدود ساختن برنامه هسته ای به منظور همگام سازی جامعه بین الملل در اتخاذ خط مشی هی سخت گیرانه علیه ایران.

- معرفی جمهوری اسلامی ایران به عنوان عامل مهم ایجاد اخلال در روند صلح جهانی و نظم حاکم بر جهان سیاست به منظور زمینه سازی برای تحریک افکار عمومی جهان علیه جمهوری اسلامی ایران.

- تبلیغات وسیع مبنی بر پایبند نبودن ایران بر تعهدات خود در قبال جامعه بین الملل.

- گسترش ایران هراسی و معرفی کردن ایران به عنوان محور شرارت و کشور ناقض حقوق بشر و حامی تروریسم بین المللی(۴۵) .

با توجه به مواردی که ذکر شد می توان نتیجه گرفت که ایالات متحده آمریکا در سطحی وسیع به دنبال تغییر رژیم در ایران و برخی دیگر از کشورهای اسلامی نظیر سوریه می باشد. این موضوع به ویژه بعد از ۱۱ سپتامبر شدت بیشتری گرفته است و آمریکا با سود جستن از ابزارهای سیاسی، امنیتی و اقتصادی ایران را بیش از پیش تحت فشار قرار داده است. این راهبرد در مقاطعی با تهدید به حمله نظامی همراه بود ولی با روی کار آمدن اوباما به جنگ نرم و تشدید فشارهای سیاسی و اقتصادی تبدیل شده است.

به طور کلی و به عنوان نتیجه این بخش از مقاله می توان ادعا کرد که خشونت های ساختاری آمریکا در خاورمیانه و شمال آفریقا و قائلیت این کشور به اعمال تبعیض های مختلف علیه کشورهای اسلامی نتایج بسیار منفی را برای آمریکا و مجموعه غرب به دنبال داشته است. این مسئله از یک طرف موجب کاهش شدید قدرت اقناعی آمریکا در این مناطق شده است و مردم مسلمان منطقه بیش از پیش از سیاست های آمریکا و مجموعه غرب احساس انزجار می کنند و از طرف دیگر موجب گسترش اسلام گرایی در منطقه خاورمیانه و شمال آفرقا شده است. در واقع مردم منطقه، بارها با سردادن فریادهای اسلام خواهانه و رویگردانی بیش از پیش خود از غرب را نشان داده اند. تظاهرات میلیونی و انقلابات مردمی منطقه خاورمیانه و شمال آفریقا در سال ۲۰۱۱ و ۲۰۱۲ میلادی که به بیداری اسلامی و بهار عربی موسوم گشت، به وضوح بیانگر این مطلب است که سیاست های مقرضانه آمریکا نه تنها حاصلی در بر نداشته بلکه موجب تشدید اسلام گرایی در منطقه شده است.

منابع و مآخذ

http://www.bashgah.net/fa/content/show/50733 (۱

۲) ژیژک، اسلاوی(۱۳۸۹) ، خشونت ، ترجمه علی رضا پاکنهاد ، تهران : نشر نی، صص ۲۳-۱۰.

۳) همان منبع، صص ۲۳-۱۰.

۴) جوان شهرکی، مریم(۱۳۸۷)،" نقش جهانی شدن در گسترش بنیادگرایی دینی ؛ مطالعه موردی القاعده"، فصلنامه راهبرد ، شماره ۴۷، صص ۲۶۱-۲۵۸.

۵) نجاتی حسینی، محمود(۱۳۸۷)، "جهانی شدن، امپریالیسم فرهنگی و اسلام سیاسی در خاورمیانه"، فصلنامه مطالعات خاورمیانه، سال پانزدهم ، شماره ۳و۴، ص ۷۲.

۶) همان منبع، ص ۶۸.

۷) گوهری مقدم، ابوذر(۱۳۹۱) ، "بیداری اسلامی یا انقلاب های عربی؟ رویکردی اجتماعی" ، در اصغر افتخاری و دیگران، بیداری اسلامی در نظر و عمل، تهران : انتشارات دانشگاه امام صادق، ص ۲۱۸.

۸) نجاتی حسینی، پیشین، ص ۶۹.

۹) عبدالمطلب، عبدالله و اسماعیلی، مصطفی(۱۳۹۱)، در اصغر افتخاری و دیگران ، بیداری اسلامی در نظر و عمل، تهران: انتشارات دانشگاه امام صادق(ع)، ص ۱۴۶.

۱۰) نجاتی حسینی ، پیشین، ص ۷۶.

۱۱) چالمرز(۱۳۸۴)، پیشین، ص ۶۶.

۱۲) همان منبع، ص ۶۷.

۱۳) همان منبع، ص ۶۷.

۱۴) پوستین چی، زهره(۱۳۹۰)، "دیالکتیک منازعه و کنترل منطقه ای آمریکا در آسیای جنوب غربی"، فصلنامه دیپلماسی صلح عادلانه، شماره چهارم، ص ۱۹۹.

۱۵) شرف الدین، سید حسین(۱۳۸۶)، "جهانی شدن؛ یکسان سازی یا تنوع فرهنگی و سیاست های ملی"، معرفت، سال شانزدهم، شماره ۱۲۳، ص ۳۸.

http://www.anthropology.ir/node/2129 (۱۶

۱۷) گل محمدی، احمد(۱۳۸۱)، جهانی شدن فرهنگ، هویت، تهران: نشر نی، ص ۱۰۸.

۱۸) سلیمی، حسین(۱۳۸۴)، نظریه های گوناگون درباره جهانی شدن، تهران: سمت، ص ۳۸۷.

۱۹) نجاتی حسینی، پیشین، ص ۷۱.

۲۰) بیزینس ویک(۱۳۸۰)، "صندوق بین المللی پول را بازیچه سیاست های خارجی آمریکا نکنید"، مترجم م. امیری، ترجمان اقتصادی، شماره ۲۵، صص ۳۹-۳۸.

۲۱) تخشید، محمد رضا، متین، مهدی(۱۳۹۰)، "تسلط بر منابع نفتی استراتژیک خلیج فارس و تهاجم نظامی ایالات متحده به عراق"، فصلنامه مطالعات جهان ، دوره اول ، شماره ۱، ص۲۲۳.

۲۲) طالبی آرانی، روح الله(۱۳۹۰) ، "هژمونی طلبی آمریکا و تلاش آمریکا برای ایجاد تحول در حقوق بین الملل توسل به زور : مطالعه موردی توسل به زور علیه عراق(۲۰۰۳)"، مؤسسه مطالعات آمریکا ، ص ۹۴.

۲۳) همان منبع ، ص ۹۷.

۲۴) حسینی لایینی، عباس(۱۳۸۴) ،"پیامدهای هژمونی طلبی و یک جانبه گرایی در عراق"، فصلنامه راهبرد ، پاییز، شماره ۳۷،ص ۱۷۴.

۲۵) نای، جوزف(۱۳۸۲)، "قدرت و استراتژی ایالات متحده در عراق"، ترجمه ناصر بلیغ ، فصلنامه راهبرد دفاعی ، سال اول، شماره اول، ص ۴۹.

۲۶) محمدیان، حمید(۱۳۸۴) ،" پیامد های هژمونی و یک جانبه گرایی آمریکا در بحث افزایش اعضای سازمان ملل" ، فصلنامه راهبرد، شماره ۳۸، ص ۶۷.

۲۷) طالبی آرانی، پیشین ، ص ۱۰۳.

۲۸) آشکار، ژیلبر(۱۳۸۴) ، جدال دو توحش؛ ۱۱ سپتابر و ایجاد بی نظمی نوین جهانی ، ترجمه حسن مرتضوی، تهران: نشر اختران، ص ۱۱۱.

۲۹) مسعود، انور(۱۳۸۸)، اسلام ستیزی، ترجمه و نشر پژوهشکده اطلاعات و امنیت، ص ۲۳۱.

۳۰) محمدیان، پیشین، صص ۷۶-۷۳.

۳۱) طالبی آرانی، پیشین، ص ۱۰۹-۱۰۸.

۳۲) http://www.islamtimes.org/vdcgxn9qtak9y۷4.rpra.html

(۳۳ چامسکی، نوام(۱۳۸۷)، هژمونی یا بقا : تلاش آمریکا برای سیطره جهانی ، ترجمه آسوده نوین ، تهران: انتشارات اطلاعات، صص ۲۵-۲۴.

۳۴) متقی، ابراهیم(۱۳۸۸)، ژئوپلیتیک تعادل و موازنه نرم ، مطالعه موردی: خاورمیانه در بین سال های ۹-۲۰۰۱، فصلنامه ژئوپلیتیک، سال چهارم، شماره ۱، ص ۱۸.

۳۵) طالبی آرانی، پیشین، صص ۹۱-۸۹.

۳۶) گوهری مقدم، ابوذر، پیشین، ص ۲۱۲.

۳۷) احمدی، حمید(۱۳۸۸) ، "خاورمیانه و نظام بین الملل پس از جنگ سرد"، فصلنامه سیاست ، مجله دانشکده حقوق و علوم سیاسی، دوره سی و نهم ، شماره ۳، صص ۲۷-۲۵.

۳۸) سیمبر، رضا(۱۳۸۹) ، "سیاست خارجی آمریکا و تحریم های جدید علیه جمهوری اسلامی ایران"، فصلنامه دانش سیاسی، سال ششم، شمار دوم، صص ۱۳۱-۱۳۰.

۳۹) قربانی، فهیمه(۱۳۸۶)، "ترورسیم و دموکراسی سازی در سیاست خارجی آمریکا در منطقه خلیج فارس پس از ۱۱ سپتامبر؛ عربستان سعودی و کویت"، فصلنامه مطالعات خاورمیانه ، سال چهاردهم ، شماره ۲و۳. ص ۱۰۹.

۴۰) همان منبع، ص ۱۱۵.

۴۱) احمدی، پیشین، ص ۲۵.

۴۲) مسعود انور، پیشین، ص ۲۵۱.

Kristol, Willam(۲۰۰۲), "Taking Beyond Terrorism", the Weekly Standard, p.۴. (۴۳

۴۴) بیابان نورد، علیرضا(۱۳۸۴)، "دورنمای ۲۷ سال عملیات روانی آمریکا علیه ایران؛ از انقلاب تا پرونده هسته ای"، فصلنامه مطالعات عملیات روانی ، جلد ۳، ص ۷۴.

۴۵) همان منبع، صص ۸۲-۸۱.

[ارسال اين مطلب به دوستان]

[دريافت فايل مطلب]

+ نوشته شده در  سه شنبه بیست و پنجم آذر 1393ساعت 14:14  توسط اکبر غفوری  | 

خشونت های آشکار آمریکا علیه کشورهای اسلامی منطقه منا (شرق آسیا و شمال آفریقا)(1)

خشونت های آشکار آمریکا علیه کشورهای اسلامی منطقه منا (شرق آسیا و شمال آفریقا)(1)

در پژوهش سه بخشی پیش رو تلاش داریم خشونت های برخاسته از امپراتوری جویی آمریکا در حوزه های نظامی-امنیتی، اقتصادی و همین طور سلطه جویی فرهنگی-ایدئولوژیک مجموعه غرب در نظام بین الملل را مورد بررسی قرار دهیم. خشونت هایی که، در این پژوهش از آن به عنوان دال مرکزی وضعیت هژمونیک یاد می شود خشونت هایی هستند که بعد از حوادث 11 سپتامبر 2001 عینیت و تجلی بیشتری به ویژه در رابطه با کشورهای اسلامی منطقه منا، یافته است.

هیئت تحریریه نظامی-امنیتی موسسه مطالعات امریکا؛

در این پژوهش، در مقاله اول که پیش رو قرار دارد به خشونت های آشکار یا کنشگرانه آمریکا علیه کشور های اسلامی پرداخته می شود سپس در مقاله های دوم و سوم که متعاقباً منتشر خواهد شد به ترتیب به خشونت های سیستمی یا به تعبیر دیگر خشونت های ساختاری پرداخته خواهد شد و در مقاله پایانی پژوهش نیز به طور مبسوطی به خشونت های نمادین آمریکا علیه کشور های اسلامی منطقه منا نظر خواهد شد.

چارچوب مفهومی و نظری پژوهش

در این راستا، ابتدا ضروری است مفهوم خشونت مورد بررسی قرار گرفته و تکنیک تحلیلی جهت ایضاح این مبحث آورده شود. در معنای خشونت و تعریف آن بین صاحب نظران توافقی وثیقی وجود ندارد، لذا در ارائه تعریفی از این مقوله، مشکلی اساسی وجود دارد. واژه خشونت از لحاظ لغوی ریشه در کلمه (Violation) به معنای تخلف دارد(۱). روان شناسان اجتماعی و پژوهشگران مسائل سیاسی و بین المللی، تعاریف متعددی از واژه خشونت دارند که پاره ای از آنها عبارتند از: پرخاشگری، تحمیل اراده خود به دیگران، پیشبرد هدف و قصد با توسل به زور، گفتار و رفتار آزاردهنده، حرکت قهرآمیز ناشی از اراده خاص (خارج از محدوده و قوانین و قواعد) و ... .

در مفهوم اجتماعی، خشونت را می‌‌توان به وارد آوردن نوعی فشار و زور فیزیکی از سوی یک کشور، نهاد، فرد یا گروه، به کشور، نهاد، فرد یا گروهی دانست که با هدف وادار کردن آنها به انجام کاری برخلاف میل و اراده شان انجام بگیرد. از این رو خشونت در برابر میل، اراده و آزادی قرار دارد. زمانی که موضوع خشونت، دستیابی به قدرت، اعتراض و نابود کردن آن یا حفظ و تداوم قدرت باشد، خشونت، سیاسی می‌‌شود(۲).

اگر بخواهیم تنها مفهوم فیزیکی یا طبیعی خشونت را در نظر داشته باشیم، آن را می‌‌توان نوعی قدرت یا زور تعریف کرد که با تحمیل خود به سایر پدیده ها اعم از پدیده های انسانی یا غیر انسانی، حدود و قدرت آن پدیده‌ها را مشخص می‌‌کند. به تعبیری دیگر، خشونت را می توان نیرویی در جهت محدود کردن میل، اراده و آزادی در نظر گرفت.در تعریفی ذیل نیز خشونت به مثابه نحوه اعمال زور می باشد:

" خشونت و قدرت ... با یکدیگر مترادف هستند با این تفاوت که خشونت نوعی قدرت است که هدف خاصی را تعقیب می کند و آن مشخص کردن مرزها و جلوگیری از اعمال یک قدرت دیگر است" (۳).

تعریف فوق از خشونت، به نوعی قدرت و خشونت را یکی دانسته، در صورتی که هر نوع قدرتی متضمن خشونت نیست، آنتونی آربی آستر نیز برداشتی فیزیکی از خشونت دارد و آن را اینگونه تعریف می کند:

" هر گونه تهاجم فیزیکی بر هستی انسان که با انگیزه وارد آوردن آسیب، رنج و یا لطمه زدن همراه می باشد"(۴).

به طور کلی این نوع تلقی و برداشت فیزیکی و آشکار از مصادیق خشونت در تعریف ذیل خلاصه می شود:

" خشونت عبارت است از هر گونه تهاجم فیزیکی علیه هستی انسان که با انگیزه آسیب، رنج و یا لطمه زدن همراه باشد"(۵).

این نگرش نسبت به مفهوم و معنای خشونت، از جهات عدیده ای قابل نقد و تأمل است:

۱) در این تعریف تأکید صرف بر تهاجم فیزیکی می شود، در حالی که ممکن است، برخورد و تهاجم به طرق دیگری همچون برخورد های نمادین و یا کلامی باشد و چه بسا در این نوع برخورد ها وجه خشونت قوی تر و مؤثر تر از تهاجم فیزیکی باشد.

۲) تهاجم علیه حقوق، آزادی، اعتبار و حیثیت افراد و جوامع به هر وسیله ای که باشد، نمی توان آن را تهاجم فیزیکی نامید، هر چند اطلاق خشونت به این امور غیر قابل تردید است.

۳) خشونت را نمی توان به اعمال و اقداماتی خاص نسبت داد، زیرا مقوله مورد بحث امری نسبی است؛ چنانچه اهانت نسبت به باورها و معتقدات شخص و همچنین توهین به مقدسات افراد می تواند از مصادیق بارز خشونت باشد.

هر چند در معنای انضمامی و مصادیق خشونت، عنصر به کارگیری نوعی فشار و زور فیزیکی وجود دارد ولی پر واضح است که خشونت و مصادیق آن صرفاً به خشونت فیزیکی خلاصه نمی شود بلکه وجه بارز تر آن در خشونت های ساختاری ، نمادین یا غیر فیزیکی مستتر است. در واقع کاملاً مشهود است که امروزه برخی خشونت ها بدون اعمال فیزیکی عینی صورت می‌‌گیرد مانند خشونت های کلامی وتحریم های اقتصادی یا خشونت های رسانه ای(۶).

در مجموع و با توجه به ملاحظات فوق، می توان خشونت را بدین صورت تعریف کرد:

" هر گونه اقدام عمدی و آگاهانه که با هستی، امیال، علایق، باورها، اعتبار و حیثیت فرد یا گروهی مغایر باشد و سبب به خطر افتادن بقا، ترس یا رنج یا اضطراب گردد". با توجه با این تعریف نتایج زیر به دست می آید:

۱) اولاً؛ اقدامات غیر عمدی را نمی توان اعمال خشونت آمیز دانست، هر چند سبب خسارات و زیان های قابل توجهی برای طرف مقابل گردد.

۲) ثانیاً؛ در تحقق خشونت اقدامات فیزیکی شرط نیست بلکه توهین و تحقیر به هر نحوی که صورت گیرد، اعم از کتبی، شفاهی و ... می تواند خشونت به حساب آید.

۳) ثالثاً؛ همواره نباید تصور کرد که تنها افراد مورد خشونت قرار می گیرند بلکه جوامع و ملت ها نیز می تواند مورد خشونت قرار گیرند، هر چند اعمال خشونت آمیز به طور مستقیم شامل بسیاری از افراد نگردد؛ مانند تحمیل جنگ و تحریم های اقتصادی به یک جامعه، در این صورت ممکن است بسیاری از افراد مورد تهاجم قرار نگیرند یا زیانی از این طریق به گروهی از افراد نرسد اما بدیهی است که همه اعضای جامعه عرصه را خشونت بار تلقی کرده و مضطرب و نگران خواهند شد.

انواع خشونت

مقوله خشونت را از جهات متعددی می توان تقسیم کرد که این انواع شامل موارد ذیل می شود:

خشونت های مجاز و غیر مجاز، خشونت های قانونی و غیر قانونی، خشونت دهای ضروری و غیر ضروری، خشونت های مفید و مضر،خشونت های فردی و اجتماعی و نهایتاً خشونت های فیزیکی و غیر فیزیکی.

از میان انواع خشونت آنچه در این پژوهش مورد استفاده قرار گرفته است تقسیم آن به خشونت های فیزیکی یا آشکار و خشونت ها غیر فیزیکی یا پنهان می باشد.

خشونت های فیزیکی به آن دسته از اعمالی گفته می شود که به صورت عینی و محسوس در عالم خارج تحقق پیدا می کند؛ مانند: جنگ، تحریم، نسل کشی، عملیلت ها تروریستی و ... .

خشونت های غیر فیزیکی عبارت است از اقداماتی که به طور کلی، محسوس و ملموس نیستند، مانند: برخورد های دوگانه و تبعیض آمیز، نگاه تحقیر آمیز و سلطه گرانه، اهانت به مقدسات و ... .

البته باید به این نکته توجه داشت که دامنه این قبیل خشونت ها -که از آن به خشونت های سیستمی و نمادین نیز یاد می شود- بسی گسترده تر است هر چند درجه محسوس بودن آنها نسبت به دسته اول بسیار اندک است اما میزان تأثر گذاری آن ممکن است به مراتب بیشتر باشد. خشونت هایی از قبیل برخورد های تبعیض آمیز در سازمان های بین المللی، دخالت در امورد داخلی کشورها، سلطه گری بر بازار های پولی و مالی جهان، حذف فرهنگ های غیر غربی و تلاش در جهت استحاله سایر فرهنگ ها، تهاجم فرهنگی، پروزه جهانی سازی، سلطه رسانه ای و ... از جمله اشکال خشونت های سیستمی(ساختاری)و نمادین می باشند.

در مباحث مربوط به خشونت واژه "خشونت ساختاری" یک واژه کلیدی است. این اصطلاح به ویژه توسط جان گالتونگ در توصیف نظام سرمایه داری به کار برده شد. در تعریف این نوع از خشونت گفته شده است که «خشونت ساختاری خشونتی است که از ماهیت سلطه گونه روابط میان واحدها ناشی می شود.» از خودبیگانگی، استعمار، استضعاف و استثمار از مفاهیم کلیدی هستند که در دل این رابطه وجود دارد. شاید به کار بردن اصطلاح «سلطه و زیردستی» تعبیری خلاصه و سودمند از خشونت ساختاری باشد(۷).

در چارچوب تعریف خشونت ساختاری، دنیای غرب به رهبری آمریکا سعی دارد با اعمال قدرت، روابط خود را با دنیای غیر غرب، به گونه ای تنظیم کند که همواره ماهیت سلطه گونه آن حفظ گردد. در حقیقت و بدون آن که نمود بیرونی و محسوسی داشته باشد، دنیای غرب می خواهد به اشکال و شیوه های نو که گاه «استعمار نو» خوانده می شود، مانع از پیشرفت و ترقی کشورهای دیگر شود. این نوع از روابط در هر دوره ای، طرفهای خاصی داشته و اصطلاحات مختلفی در مورد آن به کار برده شده است. زمانی اصطلاح کشورهای صنعتی در مقابل کشورهای غیرصنعتی، کشورهای جهان سوم در مقابل کشورهای پیشرفته یا جهان اول و اکنون هم مدتی است که اصطلاح شمال- جنوب را به عنوان طرفهای این تعامل به کار می برند. رابطه ای که میان طرفین این تعامل وجود دارد از نظر ماهیت، خشونت ساختاری است. به عبارت دیگر بر روابط آنها نوعی از رابطه که خشونت ساختاری نامیده می شود، حکمفرما است.

بنابراین با توجه به آنچه که توضیح داده شد خشونت همیشه به صورت عریان و آشکار خود را نمایان نمی سازد، بلکه گاه به صورت پنهان و خزنده، در هیأت قوانین و مناسبات اجتماعی و با چهره ای عمومی مجموعه زیر سلطه را در مسیر بر آورده ساختن مطالبات گروه های قدرتمند، سامان می بخشد.

با توجه به توضیحات فوق در این پژوهش تلاش می شود با الهام گیری از بحث مقدماتی کتاب خشونت، نوشته اسلاوی ژیژک(۸) چارچوب تحلیلی مناسبی برای این پژوهش سه بخشی در نظر گرفته شود. در واقع به لحاظ ضرورت داشتن انسجام نظری و جامع بودن تحقیق، تلاش می شود با بهره گیری از نگاه نظری وی به مسئله خشونت، هر دو نمود آشکار و پنهان خشونت در نظام بین الملل هژمونیک را نشان داده و ضمن مطرح کردن مصادیق فیزیکی و آشکار آن، نمود های غیر فیزیکی یا پنهان آن را- که تحت عناوینی همچون خشونت سیستمی(ساختاری) و خشونت نمادین از آن یاد شده است- مورد بحث و بررسی قرار داده شود.

وی خشونت را به معنای زیاده روی در ستیزه جویی در نظر می گیرد و آن را به دو دسته کلی تقسیم می کند که عبارت است از: ۱- خشونت کنشگرانه یا آشکار؛ ۲- خشونت کنشپذیرانه یا پنهان که این نوع از خشونت خود به دو دسته تقسیم می شود؛ ۱- خشونت سیستمی ۲- خشونت نمادین.

خشونت کنشگرانه یا آشکار از نظر اسلاوی ژیژک نوعی از خشونت است که توسط یک کنشگر آشکارا قابل تشخیص صورت می پذیرد. در اینجا منظورمان از خشونت های آشکار به طور خاص جنگ و تحریم های اقتصادی است که در رفتار و اقدامات ایالات متحده آمریکا -به ویژه بعد از حوادث ۱۱ سپتامبر ۲۰۰۱- نسبت به کشورهای اسلامی منطقه منا، به عنوان خشونت های آشکار اعمال گردیده است.

در خصوص خشونت های کنشگرانه، اسلاوی ژیژک معتقد است این نوع خشونت آشکار، صرفاً نمایان ترین ضلع مثلثی است که اضلاع ناپیداترش دو نوع خشونت کنش پذیرانه یعنی خشونت سیستمی و خشونت نمادین است.

خشونت سیستمی از نظر وی از ذات نظام سرمایه داری نشأت می گیرد و در واقع پیامد عملکرد نظام های سیاسی و اقتصادی سرمایه داری است. این نوع از خشونت را دیگر نمی توان به کنشگران ملموس و نیات شرورانه شان نسبت داد. بلکه این خشونتی کاملاً کنش پذیرانه، سیستمی و بی نام و نشان است. در مقاله دوم پژوهش، از شاخص ها و مفاهیمی همچون جهانی سازی، امپریالسم فرهنگی، آمریکایی شدن، نحوه عملکرد نظم سرمایه دارانه، هژمونی دلار و ... جهت تشریح خشونت سیستمی به کار گرفته می شود(۹).

خشونت نمادین نیز نوعی خشونت پنهان است که در زبان و قالب های آن به اشکال مختلفی تبلور می یابد. در واقع آنچه که در این نوع از خشونت محوریت دارد ارزشها، هنجارها و ایستارهای اسلامی حاکم بر کشورهای اسلامی منطقه منا می باشد. که به شیوه های مختلفی از طریق دنیای نمادین همچون رسانه، کاریکاتور، اینترنت، توهین به مقدسات اسلامی همچون قرآن سوزی، اهانت به پیامبر اکرم«ص» و... اعمال می گردد که در مقاله سوم مفصلاً به آن پرداخته خواهد شد. در ادامه پس از بررسی پیشینه اسلام ستیزی و خشونت علیه مسلمانان به تشریح این خشونت های سه گانه- در قالب سه مقاله که متعاقباً منتشر خواهد شد- که در نظام هژمونیک به رهبری ایالات متحده آمریکا اعمال می گردد، پرداخته می شود.

پیشینه اسلام ستیزی و خشونت علیه مسلمانان

برخورد با مسلمانان و اسلام و مسأله اسلام ستیزی در جهان غرب پدیده جدیدی نیست. این مسأله ریشه تاریخی دارد و عکس العملی به گسترش اسلام می باشد. تاریخ اسلام شاهد چند مرحله توسعه به سمت غرب بوده است. قرن های اولیه هجرت، جنگ های صلیبی، توسعه امپراتوری عثمانی و دهه های اخیر شاهد چند مرحله متمایز از گسترش اسلام بوده است. گسترش اسلام در قرن های اولیه هجرت(قرن هشتم هجرت)، (از ایتالیا و فرانسه گرفته تا اسپانیا)، نوعی هراس از مسلمانان و اسلام در جهان مسیحیت به وجود آورد. حضور مسلمانان در اسپانیا (آندلس) هشت قرن به طول انجامید. در قرن ۱۱ تا ۱۳ میلادی، اعلان جهاد علیه مسلمانان در طول جنگ های صلیبی، برخورد با اسلام و مسلمانان را ابعاد جدیدی بخشید. تسلط مسلمانان عثمانی بر بیزانس پایتخت روم شرقی در قرن ۱۵ میلادی و تحت کنترل درآوردن بخش های گسترده ای از اروپا (که تا محاصره وین پایتخت اتریش هم پیش رفت) مسیحیان ارتدکس را در مناطق گسترده ای تحت کنترل مسلمانان قرار داد و قلمرو مسیحیت کاتولیک را هم مرز با مسلمانان ساخت. در طی قرن ۱۹ و ۲۰، توقف، انفعال و رکود در جهان اسلام از نگرانی گروههای ضد اسلامی کاست. از این زمان غرب در حالتی تهاجمی قرار گرفت و مسلمانان سنگر به سنگر مواضع خود را واگذار کرده و عقب نشینی کردند. پس از احیای مجدد و بازیابی هویت جهان اسلام که از اواخر قرن بیستم و به ویژه با پیروزی انقلاب اسلامی ایران آغاز گردید، به تدریج مجدداًً احساس ترس از اسلام و مقابله با مسلمانان در غرب در ابعاد جدیدی آغاز شده است. آغاز قرن بیست و یکم همزمان با واقعه ۱۱ سپتامبر بود. این واقعه و پیامد های آن، ضدیت با اسلام و اسلام هراسی را در جهان غرب فراگیر ساخت. وقایع ۱۱ سپتامبر ۲۰۰۱، انفجار ایستگاه مرکز قطار مادرید در مارس ۲۰۰۴ و انفجار بمب در ایستگاه متروی لندن در سال ۲۰۰۵ به سرعت به مسلمانان نسبت داده شد و نماد رفتار و فرهنگ مسلمانان معرفی گردید. موج جریان های ضد مسلمانان در جوامع غربی همانند سایر جریانات بیگانه ستیز و نژاد پرستانه، رنگ و بوی خشونت به خود گرفت(۱۰).

غرب و در رأس آن آمریکا در طول سالیان پس از جنگ جهانی دوم، همواره سیاست های خود را به عنوان مقابله با کمونیسم و شیطان سرخ توجیه می کردند و سامان می بخشیدند. اما با فروپاشی شوروی این تهدیدی که محور سیاست ها و توجیه کننده رفتار محور غربی-آمریکایی بود از بین رفت. با وجود این خلاء، یافتن تهدیدی که توجیه کننده رفتار سردمداران امپراتوری آمریکا باشد یکی از دغدغه های طیف مداخله گر و تهاجمی قرار گرفت. خطراتی چون چین و روسیه گرچه به تناوب در دهه ۱۹۹۰ مطرح می شدند ولی قابلیت و شرایط لازم را فراهم نمی کرد. واقعه ۱۱ سپتامبر با طرح خطر تروریسم اسلامی به سرعت این خلاء را پر کرد و جوامع غربی حول محور مقابله با این خطر فزاینده جدید منسجم شدند. بنابراین خطر اسلام و مسلمانان به عنوان اصلی ترین خطر برای امنیت، فرهنگ و تمدن غربی مطرح شد و توسط رسانه ها و مجامع تولید کننده فرهنگ مورد بهره برداری چشمگیری قرار گرفت. امری که از آن تحت عنوان خشونت های نمادین علیه کشور های اسلامی یاد می شود(۱۱).

بر این اساس جنگ و ضدیت با اسلام و مسلمانان به صورت خشونت های آشکار، سیستمی و نمادین در سه جبهه متمرکز است:

۱- جبهه مرکزی(خاورمیانه و شمال آفریقا).

۲- جبهه شرقی ( کشورهای جنوب شرق آسیا مانند اندونزی).

۳- جبهه غربی (اروپا و آمریکا): این جنگ با مهاجران مسلمان در کشورهای غربی متمرکز است(۱۲).

اما تمرکز و قلمرو مکانی این پژوهش بیشتر بر جبهه مرکزی یعنی منطقه منا می باشد.

امپراتوری جویی و خشونت

اوج برخورد و خشونت طلبی آمریکا با جریانات اسلامی و احساس خطر آمریکا از جهان اسلام را می توان در سند راهبرد امنیت ملی آمریکا در سال ۲۰۰۶ دید. این سند به عنوان رسمی ترین سند امنیتی آمریکا با مقدمه رئیس جمهور آمریکا آغاز می شود: «آمریکا در جنگ است. این سند راهبرد امنیت ملی در زمان جنگ است که ضرورت آن بر می گردد به چالشی که در پیش رو داریم: ظهور تروریسم در نتیجه ایدئولوژی تنفر و کشتار ( اسلام). در متن سند نیز آمده است که هم اکنون یک ایدئولوژی توتالیتر جدید ما را تهدید می کند. ایدئولوژی خاصی که ریشه در انحراف از یک مذهب (اسلام) دارد(۱۳).

تبلیغات آمریکا به طور جدی کشتار مردم غیر نظامی کشورهای مسلمان توسط نیروهای نظامی مدرن را نادیده می انگارد و اعلام می کنند که اهداف ما از طریق کشتارها و مثله کردن هایی که صرفاً «لطمه فرعی» هستند، تعریف می شوند. همان گونه که آشفتگی، جزو لاینفک جهان امپریالیسم و ندیمه اش، میلیتاریسم است(۱۴).

در خاورمیانه که آیزنهاور در دوران رئیس جمهوری اش آنرا «مهمترین منطقه راهبردی جهان» می خواند، و بی گمان امروز نیز چنین است، آمریکایی ها ابعاد تحریکات خود را به نمایش می گذارند. سیاست آمریکا در خاورمیانه، سیاستی است یکسره درهم ریخته و آکنده از خطا که با خشونت و بدون رعایت قوانین بین المللی و اصول دموکراسی و حق حاکمیت دولت ها پیش برده می شود(۱۵).

خشونت های آشکار

خشونت جنگ علیه افغانستان و عراق

۱۱سپتامبر ۲۰۰۱ اگرچه برای آمریکایی‌ها یادآور خاطراتی تلخ است اما برای مسلمانان جهان یادآور خاطراتی تلخ‌تر است. پس از این حوادث مشکوک بود که اسلام‌ستیزی در غرب وارد مرحله‌ای تازه شد و دو کشور اسلامی به اشغال دولت هژمون نظام سرمایه‌داری درآمدند.

نحوه واکنش بوش به وقایع ۱۱ سپتامبر نمایش روشنی از یک خشونت طلبی آشکار است که اکنون به مشخصه سیاست های آمریکا در مقایسه با گذشته تبدیل شده است. بلافاصله بعد از این حوادث واشنگتن از دولت کابل درخواست استرداد فوری اسامه بن لادن را کرد، آن هم زمانی که هنوز اسناد و شواهدی مبنی بر دست داشتن وی ارائه نشده بود. رژیم طالبان تنها خواستار دریافت مدرکی از آمریکا مبنی بر دخالت بن لادن در ۱۱ سپتامبر شده بودند. اما تنها پاسخ آمریکا دادن این اولتیماتوم بود که یا بن لادن را تحویل ما می دهید یا بمباران تان می کنیم. ظرف کمتر از یک ماه پس از حملات، نیروهای آمریکایی به افغانستان سرازیر شدند و کشوری را که پیش از این ویران بود، نابود کرده و زیر بار فشار نظامی و خشونت سخت خود، خرد کرده و در آتش رها کردند. آمریکا در این جنگ شمار زیادی از غیر نظامیان افغانی و مسلمان را کشت، کسانی که هیچ گونه نقشی در حوادث ۱۱ سپتامبر نداشتند همان طور که کودکان عراقی مسئول اقدامات خود بزرگ بینی صدام حسین نبودند(۱۶).

حملات هوایی بی رحمانه در عراق و افغانستان سال هاست که با هدایت مستقیم ایالات متحده صورت می گیرد. تعداد تلفات این حملات دقیقاً مشخص نیست. مارک هرولد اقتصاددان دانشگاه همپشایر، تعداد غیر نظامیان کشته شده در افغانستان، از زمان حمله آمریکا در سال ۲۰۰۱ تا ۲۰۰۸ را – با حدود ۹۰۰ تا ۱۰۰۰ حمله در سال- در حدود ۴۸۵۱ تا ۵۶۸۴ نفر برآورد می کند. هرولد همچنین به این مسأله نیز اعتراف می کند که اعداد ذکر شده، تنها افرادی را شامل می شود که هویت و مرگشان تأیید شده و به بیان واضح تر، این ارقام برآوردی بسیار پایین و ناچیز است. علاوه بر این، انتقال ده ها مسلمان به زندان گوانتانامو و نگهداری آنان در شرایط غیر انسانی نیز احساس تحقیر و اهانت در بین مسلمانان را افزایش داده است(۱۷).

روزنامه نیویورک تایمز به مناسبت چهاردهمین سالگرد حمله آمریکا به عراق، گزارشی را در مورد خشونت های صورت گرفته در این کشور به چاپ رساند. از دیدگاه تایمز، خشونتی که روزانه مردم عراق از آن رنج می برند، احتمالاً ۶۷ حمله هوایی را که در این روز توسط نیروی هوایی گزارش شد، در بر نمی گیرد. با نگاهی فراتر از این نقطه محدود، در سال ۲۰۰۶ گزارشی به این مضمون به چاپ رسید: در نمونه ای مقطعی از تحقیق گروهی که در دانشکده بهداشت عمومی جان هاپکینز که در شماره اکتبر نشریه لنسنت – نشریه تخصصی پزشکی انگلیس- به چاپ رسید، از تعداد عراقی هایی که بر اثر خشونت های آمریکا جان خود را از دست داده اند، آماری ارائه کرده است، نویسنده این مقاله کشته شدن ۶۵۵۰۰۰ عراقی را از دستاوردهای جنگ می داند(۱۸).

مطالعات انجام شده حاکی از آن است که از مارس ۲۰۰۳ تا ژوئن ۲۰۰۶، ۱۳ درصد مرگ های ناشی از خشونت در عراق، بر اثر حملات هوایی مداوم نیروی هوایی رخ داده است. تِرِس نویسنده این مقاله در ادامه می افزاید: « بر اساس آمار ارائه شده توسط تام دیسپچ سرپرست مطالعات روزنامه لنسنت، ۵۰ درصد از کودکان زیر ۱۵ سال قربانی خشونت در عراق، بین ۲۰۰۳ تا ۲۰۰۶ به وسیله حملات پیوسته هوایی قربانی شده اند. و در نهایت، آخرین آمار و ارقام نابهنجار و تکان دهنده جنگ عراق: روزانه۵۰ تا ۱۰۰ نفر بر اثر حملات هوایی مداوم نیروهای آمریکایی قربانی شده اند(۱۹).

به گفته ژیلبر آشکار هزار شهروند یک روز صبح مستقیماً در نیویورک کشته شدند؛ بیش از ده سال است که سالانه ده ها هزار نفر غیر نظامی به طور مستقیم و غیر مستقیم در عراق و افغانستان کشته می شوند. این است مقیاس مقایسة کشتار بربرها، هرچه هر تمدنی ثروتمندتر و قوی تر است، بربریت آن نیز مشمئز کننده تر است(۲۰).

خشونت بی سر نشین

یک نشریه آلمانی در تحلیلی با اشاره به نقض آشکار حقوق بشر در جریان عملیات های هواپیماهای بدون سرنشین آمریکایی که به ابزار اصلی دولت آمریکا تحت دولت اوباما در به اصطلاح مبارزه با تروریسم تبدیل شده است ، این جنگنده های آمریکایی را ابزاری مسئله ساز در عرصه حقوق بشر عنوان می کند. نشریه "فوکوس" در مطلبی نوشته است : سالهاست که آمریکا در پاکستان با هواپیماهای بدون سرنشین به زعم خود تروریستها را شکار می کند، اما اطلاعات موجود در این زمینه پراکنده و ناچیز است. کاملاً آشکار است غیر نظامیان نیز از قربانیان حمله های هواپیماهای بدون سرنشین آمریکا به خاک پاکستان هستند.

در این عملیاتها خلبان نه کلاه دارد و نه چتر نجات و نه در یک هواپیمای جنگنده نشسته است، اما از هوا روی مردم شلیک می کند. تنها یک حرکت انگشت خلبان کافی است تا دهها هزار کیلومتر دورتر و در خاک پاکستان، افغانستان، یمن و لیبی شماری از غیر نظامیان و برخی از به اصطلاح تروریست ها کشته شوند. این خلبانان همان هدایت کنندگان هواپیماهای بدون سرنشین آمریکایی هستند. آنها خلبانان آینده هستند.

فوکوس در ادامه می نویسد : قبل از ۱۱ سپتامبر ۲۰۰۱ کمتر از دویست هواپیمای بدون سرنشین وجود داشت، اما امروزه ارتش آمریکا حدود ۷۵۰۰ هواپیمای بدون سرنشین در اختیار دارد. این هواپیماها به شکل گسترده برای عملیاتهای جاسوسی و همچنین کشتار انسانها استفاده می شود.

باراک اوباما که برنده جایزه صلح نوبل نیز به شمار می رود. هواپیماهای بدون سرنشین را به یکی از سلاحهای اصلی در به اصطلاح مبارزات خود با تروریست ها تبدیل کرده است. تعداد حملات این هواپیماها در ۱۵ ماهه ابتدای دولت اوباما بیشتر از کل عملیات های این چنینی در دوران حکومت بوش بود. بر اساس آمار منتشر شده از سال ۲۰۰۴ تا ۲۰۰۹ آمریکا ۵۲ عملیات را با استفاده از هواپیماهای بدون سرنشین انجام داده است، اما از زمان تغییر قدرت در کاخ سفید و ورود اوباما این عملیاتها ۲۶۴ مورد بوده است.

نویسنده در بخش دیگری از این مطلب، استفاده از این ابزار نظامی به خصوص از جان خلبانان آمریکایی حمایت می کند، اما از آنجایی که نیروهای القاعده و طالبان اکثراً در مناطق مسکونی حضور دارند این حملات با قربانیان غیر نظامی بسیاری همراه خواهد بود. بر اساس اطلاعات" Bureau for Investigative Journalism" حدود ۲۴۴۰ تا ۳۱۱۳ نفر به واسطه حملات هواپیماهای بدون سرنشین آمریکایی تا سال ۲۰۱۲ کشته شده اند که حدود ۴۷۹ تا ۸۲۱ نفر آنها غیر نظامیان بوده اند که از این تعداد ۱۷۴ نفر از آنها کودک بوده اند. ۱۲۰۰ مجروح هم به واسطه این عملیاتها به بار آمده است. به این ترتیب از هر چهار قربانی عملیاتهای هواپیماهای بدون سرنشین آمریکایی یک نفر غیر نظامی بوده است(۲۱).

خشونت تحریم علیه کشورهای اسلامی

استفاده از ابزار اقتصادي،‌ مالي و تكنولوژيكي، يكي از روش‌هاي مؤثر در اجراي سياست خارجي و تحقق اهداف و تأمين منافع دولت هاست. تحریم اقتصادی به عنوان یکی از روش‌های غیر دوستانه و بدون اعمال زور است که اصولاً علیه کشورهای متخلف از تعهدات بین‌المللی مطرح می شود که به طور یکجانبه، چندجانبه یا دسته جمعی اعمال می شود. تحریم اقتصادی در حقوق بین الملل وسیله‌ای برای فشار به کشور متخلف است تا به رعایت تعهدات خود بازگشت نماید؛ لیکن این وسیله گاه به علت منافع سیاسی یک کشور مورد سوء استفاده قرار می‌گیرد. به عبارت دیگر تحریم به معنای تدابیر قهر آمیز اقتصادی بر ضد یک یا چند کشور برای ایجاد تغییر در سیاست های آن کشور یا کشورها یا دست کم بازگو کننده نظر یک کشور در باره این گونه سیاست هاست. در واقع تحریم های اقتصادی، همچون ابزاری برای رسیدن به اهداف سیاست خارجی به کار گرفته می شود و دولت آمریکا برای پیش بردن سیاست خارجی خود به تحریم های اقتصادی روز افزون متوسل می شود به ویژه علیه کشورهای اسلامی نظیر ایران، عراق، سوریه و... (۲۲).

همانطور که گفته شد تحریم های اقتصادی به عنوان ابزاری برای تأمین منافع سیاست خارجی یک کشور مورد استفاده قرار می گیرد، تحریم در میانه طیفی قرار می گیرد که در یک سوی آن سخت ترین اقدامات قهرآمیز مانند کاربرد نیروی نظامی، فعالیت های پنهانی یا تهدید به کاربرد زور است و در سوی دیگر طیف، تدابیر دیپلماتیک، اخراج دیپلمات ها، احضار سفیر، اعتراض رسمی دیپلماتیک و به تعلیق درآوردن مبادلات فرهنگی. به تعبیری می توان گفت که برقراری تحریم های اقتصادی در میانه این طیف از اقدامات قرار می گیرد و بیشتر به جای کارهای یاد شده می نشیند.

پس از پایان جنگ سرد، شورای امنیت بیش از گذشته ابزار تحریم را به کار گرفته است. از ۱۹۹۰ تاکنون کشورهای اسلامی همچون عراق، ایران، سومالی، لیبی، سودان و افغانستان مورد تحریم های شدید قرار گرفته اند.

آمریکا سردمدار کاربرد تحریم های اقتصادی برای دستیابی به اهداف سیاست خارجی در سراسر جهان شناخته می شود. در نخستین سال های جنگ سرد در دهه ۱۹۵۰ و سپس در دهه ۱۹۶۰، آمریکا در تلاش برای کنترل نفوذ کمونیسم، کشورهای کمونیستی و کشورهایی را که با آنها روابط تجاری داشتند تحریم می کرد؛ در دهه ۱۹۷۰، حقوق بشر به یکی از موضوعات کلیدی در سیاست خارجی آمریکا تبدیل شد و از اواخر دهه ۱۹۸۰، خطر تروریسم، مواد مخدر و گسترش جنگ افزارهای ویژه کشتار جمعی از زمینه های برقراری تحریم بوده است. بر روی هم، از ۱۰۳ مورد تحریم اقتصادی از ۱۹۴۵ تا ۱۹۹۰، آمریکا در ۷۹ تحریم شرکت داشته است. گرچه تحریم اقتصادی همواره ابزار نیرومندی در سیاست خارجی آمریکا بوده، اما اکنون که جنگ سرد به پایان رسیده، اهمیت بیشتری یافته و بیشتر به کار گرفته می شود. در آمریکا از ۱۹۹۳ تا ۱۹۹۶، ۶۱ قانون و دستور برای تحریم ۳۵ کشور جهان به تصویب رسیده و صادر شده است و دولت بر پایه ماده ۴۲ قانون فدرال، تاکنون بیش از ۱۵۰ بار دست به تحریم کشورها زده است که بیشتر آنها کشورهای عمدتاً اسلامی را شامل می شود کشور هایی نظیر جمهوری اسلامی ایران، عراق، سوریه، سودان، لیبی و...(۲۳).

در واقع آمریکا بعد از حوادث ۱۱ سپتامبر با قلب مفهوم تروریسم و هدایت افکار جهانیان به تروریسم اسلامی و تخریب ارزش های ایدئولوژیک رقیب (اسلام) بستر های جهانی کردن امنیت ارزشی مورد نظر آمریکا را به زعم خود فراهم کرده و بدینسان با نام مبارزه با تروریسم و حامیان تروریسم تعدادی از کشورهای اسلامی منطقه منا را هدف خشونت های تحریمی خود قرار داده است(۲۴).

همان طور که گفته شد یکی از اهداف تحریم‌های اقتصادی تغییر رفتار کشور مورد تحریم به دلایل مربوط به روابط خارجی می‌باشد. تحریم‌های اقتصادی معمولا بعنوان ابزاری در تعقیب سیاست خارجی به کار می‌ روند. اینگونه استدلال می‌گردد که هدف جنگ اقتصادی این‌است ‌که تا حد امکان به اقتصاد دشمن‌ خسارت وارد نماید(۲۵). استفاده از تحریم‌های اقتصادی به منظور اجرای مقاصد سیاسی روش جدیدی نیست. دولتها به‌ دلایل مختلف در طول تاریخ به تحریم‌های اقتصادی متوسل گردیده‌اند. برای مثال تحریم‌های اقتصادی و تجاری در دوران قاجاریه یکی از ابزارهای مورد استفاده روسها علیه ایران بود. از جملهء شاخص‌ترین موارد تحریم‌های اقتصادی می‌توان از تحریم نفتی ایران‌ توسط دولت انگلستان در زمان نخست ‌وزیری مرحوم دکتر محمد مصدق نام برد. در تاریخ ۴ نوامبر ۱۹۷۹ سفارت آمریکا در تهران بوسیله دانشجویان مسلمان پیرو خط امام‌ تسخیر شد. بحران گروگان گیری ۴۴۴ روز ادامه یافت. تصرف سفارت بلافاصله بر روابط ایران و آمریکا اثر گذاشت. روابط رسمی بین دو کشور قطع و آمریکا برای حل این بحران مجبور شد که تمهیدات سیاسی، اقتصادی، حقوقی و نظامی علیه ایران بگیرد و مجازاتها از طرف امریکا علیه ایران آغاز شد. گرچه گروگانها در ۲۹ دی ماه سال ۱۳۵۹ (۱۹ ژانویه سال ۱۹۸۱) آزاد شدند اما مجازات ایران هنوز ادامه دارد.

محدودیت صدور کالاهای آمریکایی به ایران از سال ۱۹۸۴ افزایش یافت و ورود کالاهای ایرانی به آمریکا از اواخر ۱۹۸۷ یکسره ممنوع شد. قانون تکمیلی ژوئیه ۱۹۹۶ در مورد تحریم دو کشور اسلامی ایران و لیبی تجارت دو جانبه را که در آن شرکت های خارجی در سال بیش از ۴۰ میلیون دلار در حوزه های نفتی تازه ایران سرمایه گذاری کنند، ممنوع ساخت(۲۶).

ایالات متحده آمریکا همواره در خلال سه دهه گذشته با ابزار فشار و تحمیل زور با ایران رویارویی کرده است و دولت های مختلف آن نیز تا کنون تحریم های شدیدی را علیه آن تحمیل کرده اند. اوباما نیز علی رغم شعارهایی که مبنی بر تغییر داده بود، هیچ گونه تغییری را در این روند ایجاد نکرد و به همان سیاست اعمال تحریم و فشار ادامه داد، که به طور بارز می توان به رهبری آمریکا در نیل به تصویب قطعنامه ضد ایرانی در شورای امنیت سازمان ملل متحد و کنگره آمریکا و وضع تحریم های جدید علیه این کشور اشاره کرد(۲۷).

در خصوص میزان تأثیر خشونت های ناشی از تحریم های شدید آمریکا علیه کشور عراق بنا به ارزیابی ای که سازمان ملل متحد انجام داده است در طی ۱۰ سال، در نتیجه تحریم عراق، سالانه ۰۰۰/۹۰ هزار نفر – ۰۰۰/۴۰ هزار کودک و ۰۰۰/۵۰ هزار نفر از بقیه شهروندان- جان خود را از دست داده اند. این موضوع حتی در مجله سرشناس امور خارجی(Foreign Affairs)، که ناشر اصلی نظرات هستة متفکر سیاست خارجی آمریکا در شورای روابط خارجی است، تحریم های اعمال شده بر عراق «تحریم کشتار توده ای» نامیده شده است. در مقاله ای دیگر در مجله امور خارجی در سال ۱۹۹۹، دو اندیشمند آمریکایی به نام های جان مولر و کارل مولر در یک مطالعه ای برآورد کردند که سلاح های کشتار جمعی (بهانه آمریکا برای اعمال تحریم ها و نهایتاً جنگ علیه عراق) در کل تاریخ موجب مرگ ۰۰۰/۴۰۰ هزار نفر شده اند. آنها چنین نتیجه گیری کردند که: «بنابراین، اگر برآوردهای سازمان ملل متحد از تلفات انسانی در عراق در اثر تحریم های اقتصادی برای برکناری صدام حسین، به طور تقریبی هم درست باشد، بیش از تمام قتل عام هایی است که با سلاح های موسوم به کشتار جمعی در سراسر تاریخ روی داده است(۲۸).

تأمین امنیت رژیم اسرائیل و جنگ های ۳۳ روزه لبنان و ۲۲ روزه غزه

رژیم اسرائیل بخش مهمی از سیاست امنیتی و امپراتوری آمریکاست. تا آنجا که برخی تحلیل گران آن را ایالتی از ایالات متحده آمریکا می نامند. طی پنج دهه گذشته واشنگتن همواره به این رژیم کمک های مادی، معنوی، نظامی و دیپلماتیک اعطاء کرده است و اسرائیل با کمک گروه های ذی نفوذ یهود در آمریکا همواره به عنوان یک متحد قابل اعتماد واشنگتن در منطقه منا تلقی شده است که باید منافع آن از سوی آمریکا حمایت شود و اسرائیل نیز حافظ منافع آمریکا در منطقه باشد. آمریکا و اسرائیل طرفین یک رابطه ویژه به شمار می روند، رابطه ای که پایان جنگ سرد نیز نتوانست ماهیت مناسبات این دو را دگرگون کند. بلکه فرایند نامعلوم صلح اعراب و اسرائیل، آینده نقش روسیه در منطقه، تکثیر موشک های بالستیک و سلاح های کشتار جمعی و بیداری اسلامی، چالش های جدیدی را فراروی آمریکا و اسرائیل قرار داده است که به طور طبیعی بعد از وقایع ۱۱ سپتامبر باعث تقویت روابط ویژه بین طرفین شد. اسرائیل در این مدت پیوندهای مستحکم خود را با تمامی دولت های آمریکا اعم از دموکرات و جمهوری خواه و ساختارهای صنعتی و نظامی آن کشور برقرار نموده است(۲۹).

در مجموع رژیم اسرائیل به عنوان متحد راهبردی غرب در منطقه منا، دژ مستحکم، پایگاه مطمئن و خط مقدم غرب در مقابل تهدیدات مختلف طی دوران جنگ سرد و پس از آن و نیز نماینده فرهنگ غرب در خاورمیانه محسوب می شود(۳۰).

بقای اسرائیل به سیاست حمایت همه جانبه آمریکا بستگی دارد. اگر حمایت آمریکا نباشد اسرائیل فرو می پاشد و منافع راهبردی نفتی، نظامی و سیاسی آمریکا در منطقه منا به خطر می افتد، در نتیجه آمریکا خود را در سیاست یکجانبه نگری و هژمونیک خود مجبور به حمایت از اسرائیل می یابد.

طرح خاورمیانه بزرگ که بعد از حوادث ۱۱ سپتامبر ارائه شد را می توان بخشی از طرح نظم نوین جهانی و استعمار فرانو برای منطقه منا دانست. از جمله اهداف عمده این طرح عبارت بودند از: استحاله کامل فرهنگی مردم منطقه و جلوگیری از رشد بنیادگرایی اسلامی، محور قرار گرفتن اسرائیل به عنوان ژاندارم منطقه و کنترل و دسترسی آسان به نفت و... .

همان طور که عنوان شد یکی از مهم ترین اهداف این طرح تبدیل رژیم صهیونیستی به قدرت برتر منطقه است. رژیمی که با حمایت های بی دریغ آمریکا جنگ ۳۳ روزه را علیه لبنان در سال ۲۰۰۶ به راه انداخت. به طوری که کاندولیزا رایس وزیر امور خارجه وقت آمریکا در زمان جنگ ۳۳ روزه که با هدف عملیاتی کردن طرح خاورمیانه و نابودی یا خالع سلاح جبهه مقاومت اسلامی در ژوئیه ۲۰۰۶ طراحی شده بود، از مردم لبنان خواست درد زایمان خاورمیانه جدید را تحمل کنند. البته این نوزاد مرده متولد شد و جنگ ۳۳ روزه با پیروزی حزب الله لبنان پایان یافت. شکست صهیونیست ها و حامیانشان در این جنگ هیمنه پوشالی نظام بین الملل هژمونیک را نشان داد. هر چند جنگ ۳۳ روزه توانسته بود صهیونیست ها را زمین گیر کند، اما اگر آنها با شروع جنگی جدید قادر به حذف حماس می شدند، به پیروزی بزرگی دست یافته بودند. از همین رو جنگ ۲۲ روزه غزه در سال ۲۰۰۸ برای جبهه مقاومت و آینده سرزمین های اشغالی حائز اهمیت بود. اما جنگ ۳۳ روزه لبنان مکمل ایستادگی مردم غزه به شمار می رفت. ۲۲ روز حمله وحشیانه به زنان و کودکان بی دفاع مردم غزه، نشان از عجز صهیونیست ها و هم پیمانانش در منطقه و جهان داشت(۳۱).

بنابر آمار نهادهای حقوقی فلسطین، از آغاز انتفاضه دوم فلسطینیان- از سال ۲۰۰۰ تاکنون- چهار هزار فلسطینی به اسارت رژیم صهیونیستی درآمده اند که از این تعداد ۱۷۲۷ نفر به ده تا پنج سال حبس محکوم شده اند. به همین ترتیب، شمار زیادی از لبنانی نیز در زندان های این رژیم به سر می برند. بر اساس ادعای مقامات رژیم صهیونیستی، مهم ترین هدف از تهاجم، نابودی حزب ا... و در غیر این صورت، تضعیف و به حاشیه راندن این جنبش اسلامی است، زیرا از نظر رژیم صهیونیستی و مقامات آمریکا، جنبش حزب ا... الگوی مبارزاتی فلسطینی ها و تأثیر گزار بر تداوم انتفاضه است. حزب ا... لبنان نیرویی مهم در داخل لبنان و بزرگترین مانع طرح خاورمیانه ای آمریکا و رژیم صهیونیستی در این کشور است. آمریکا و رژیم صهیونیستی طرح های مختلفی را برای خلع سلاح جنبش حزب ا... لبنان پیاده کرده اند. که مهم ترین آن، قطعنامه ۱۵۵۹ شورای امنیت سازمان ملل است. البته تاکنون موفق به اجرای آن نشده اند و حزب ا... قوی تر از گذشته شده است و جایگاه اجتماعی و مردمی بالایی دارد. پیش شرط رژیم صهیونیستی برای آتش بس و تأکید دولت آمریکا برای اجرای قطعنامه ۱۵۵۹ به عنوان پیش شرط توقف حملات رژیم صهیونیستی، نشان می دهد که هدف اصلی این دو تداوم خشونت و حملات غیر انسانی علیه حزب ا... لبنان است(۳۲).

در مقاله بعدی به بررسی خشونت های سیستمی یا ساختاری اعمالی آمریکا و مجموعه غرب که علیه دیگر کشور ها به ویژه کشور های اسلامی منطقه منا صورت می گیرد، پرداخته خواهد شد.

منابع و مآخذ

۱) The culture of vi olence Jaron.U.N. University press.۱۹۹۴, P.۳۳

۲) http://www.bashgah.net/fa/content/show/45324

۳) فکوهی، ناصر(۱۳۷۸)، خشونت سیاسی: نظریات، مباحث اشکال و راهکارها، تهران: نشر قطره، ص ۲.

۴) Arbi-Aster, Anthony(۱۹۹۳) the Blackwell Dictionary of Towenthi eth century social Thought I.U.S.Blackwell.P.۷۰۰.

۵) نراقی، احمد(۱۳۷۸)، "مجموعه مقالات خشونت و جامعه"، گردآورنده اصغر افتخاری، نشر سفید، ص ۱۷.

۶) http://www.bashgah.net/fa/content/show/50733

۷) http://www.bashgah.net/fa/content/show/50733

۸) ژیژک، اسلاوی(۱۳۸۹)، خشونت، ترجمه علی رضا پاکنهاد، تهران: نشر نی، صص ۲۳-۱۰.

۹) همان منبع، صص ۲۳-۱۰.

۱۰) امینیان، بهادر(۱۳۸۷)، "اسلام ستیزی در غرب: دلایل و ویژگی ها"، فصلنامه سیاست خارجی، سال ۲۲، شماره ۱، ص ۱۰۶.

۱۱) همان منبع، ص ۱۱۴.

۱۲) همان منبع، ص ۱۱۶.

۱۳) امینیان، بهادر(۱۳۸۴)، "جهان اسلام پس از ۱۱ سپتامبر: از تهدید امنیتی تا خیزش هویتی"، فصلنامه مطالعات منطقه ای؛ جهان اسلام، سال ششم، شماره ۲۴، ص ۱۳.

۱۴) جانسون، چالمرز(۱۳۸۴)، مصائب امپراطوری: امپریالیسم نظامی آمریکا در قرن بیستم، ترجمه عباس کاردان و حسن سعید کلاهی خیابان، تهران: مؤسسه ابرار معاصر، ص ۶۴.

۱۵) راست بین، علی(۲۰۰۵)، "سیاست آمریکا در خاورمیانه"، ترجمه مریم کوثری، اطلاعات سیاسی اقتصادی، شماره ۲۲۰-۲۱۹، ص ۳۳.

۱۶) آشکار، ژیلبر(۱۳۸۴)، جدال دو توحش؛ ۱۱ سپتابر و ایجاد بی نظمی نوین جهانی، ترجمه حسن مرتضوی، تهران: نشر اختران، ص ۱۰۷.

۱۷) امینیان، "جهان اسلام پس از ۱۱ سپتامبر: از تهدید امنیتی تا خیزش هویتی"، پیشین، ص ۱۲.

۱۸) نیگارد، جف(بی تا)، "ناگفته های جنگ در عراق و افغانستان"، سیاحت غرب، شماره ۵۲، صص ۸۱-۸۰.

۱۹) همان منبع، صص ۸۱-۸۰.

۲۰) آشکار، پیشین، صص ۹۱-۹۰.

۲۱) http://www.fardanews.com/fa/news/203187

۲۲) بهروزی فر، مرتضی و کوکبی، سامیه(بی تا)، "تحریم های ایالات متحده: آزمون آزموده"، اطلاعات سیاسی و اقتصادی، شماره ۲۳۲-۲۳۱، ص ۱۲۷.

۲۳) همان منبع، صص ۱۲۹-۱۲۸.

۲۴) تدینی کازرونی، عباس و توکلی، ناهید(۱۳۸۹)، "تحولات تحریم در پرتو تحولات بنیادین دهه های اخیر"، فصلنامه رهیافت های سیاسی و بین المللی، ص ۱۰۹.

۲۵) هوهن فلدان، آیگناتس زایدل(۱۳۷۹)، حقوق بین الملل اقتصادی، ترجمه و تحقیق سید قاسم زمانی‌ مؤسسه مطالعات ص۳۵۰.

۲۶) بهروزی فر و کوکبی، پیشین، ص ۱۳۱.

۲۷) سیمبر، رضا(۱۳۸۹)، "سیاست خارجی آمریکا و تحریم های جدید علیه جمهوری اسلامی ایران"، فصلنامه دانش سیاسی، سال ششم، شمار دوم، ص ۱۲۹.

۲۸) آشکار، پیشین، صص ۲۵-۲۴.

۲۹) شون بام، دیوید(۱۳۸۱)، ایالات متحده و اسرائیل، ترجمه محمد رضا ملکی، تهران: دفتر مطالعات سیاسی و بین المللی، صص ۹-۸.

۳۰) سلیمانی، محمد باقر(۱۳۷۹)، بازیگران روند صلح خاورمیانه، تهران: دفتر مطالعات سیاسی و بین المللی، ص ۱۵.

۳۱) جوان شهرکی، مریم(۱۳۸۷)،" نقش جهانی شدن در گسترش بنیادگرایی دینی؛ مطالعه موردی القاعده"، فصلنامه راهبرد، شماره ۴۷، صص

+ نوشته شده در  سه شنبه بیست و پنجم آذر 1393ساعت 14:5  توسط اکبر غفوری  | 

خشونت های آشکار آمریکا علیه کشورهای اسلامی منطقه منا (شرق آسیا و شمال آفریقا)(1)

خشونت های آشکار آمریکا علیه کشورهای اسلامی منطقه منا (شرق آسیا و شمال آفریقا)(1)

در پژوهش سه بخشی پیش رو تلاش داریم خشونت های برخاسته از امپراتوری جویی آمریکا در حوزه های نظامی-امنیتی، اقتصادی و همین طور سلطه جویی فرهنگی-ایدئولوژیک مجموعه غرب در نظام بین الملل را مورد بررسی قرار دهیم. خشونت هایی که، در این پژوهش از آن به عنوان دال مرکزی وضعیت هژمونیک یاد می شود خشونت هایی هستند که بعد از حوادث 11 سپتامبر 2001 عینیت و تجلی بیشتری به ویژه در رابطه با کشورهای اسلامی منطقه منا، یافته است.

هیئت تحریریه نظامی-امنیتی موسسه مطالعات امریکا؛

در این پژوهش، در مقاله اول که پیش رو قرار دارد به خشونت های آشکار یا کنشگرانه آمریکا علیه کشور های اسلامی پرداخته می شود سپس در مقاله های دوم و سوم که متعاقباً منتشر خواهد شد به ترتیب به خشونت های سیستمی یا به تعبیر دیگر خشونت های ساختاری پرداخته خواهد شد و در مقاله پایانی پژوهش نیز به طور مبسوطی به خشونت های نمادین آمریکا علیه کشور های اسلامی منطقه منا نظر خواهد شد.

چارچوب مفهومی و نظری پژوهش

در این راستا، ابتدا ضروری است مفهوم خشونت مورد بررسی قرار گرفته و تکنیک تحلیلی جهت ایضاح این مبحث آورده شود. در معنای خشونت و تعریف آن بین صاحب نظران توافقی وثیقی وجود ندارد، لذا در ارائه تعریفی از این مقوله، مشکلی اساسی وجود دارد. واژه خشونت از لحاظ لغوی ریشه در کلمه (Violation) به معنای تخلف دارد(۱). روان شناسان اجتماعی و پژوهشگران مسائل سیاسی و بین المللی، تعاریف متعددی از واژه خشونت دارند که پاره ای از آنها عبارتند از: پرخاشگری، تحمیل اراده خود به دیگران، پیشبرد هدف و قصد با توسل به زور، گفتار و رفتار آزاردهنده، حرکت قهرآمیز ناشی از اراده خاص (خارج از محدوده و قوانین و قواعد) و ... .

در مفهوم اجتماعی، خشونت را می‌‌توان به وارد آوردن نوعی فشار و زور فیزیکی از سوی یک کشور، نهاد، فرد یا گروه، به کشور، نهاد، فرد یا گروهی دانست که با هدف وادار کردن آنها به انجام کاری برخلاف میل و اراده شان انجام بگیرد. از این رو خشونت در برابر میل، اراده و آزادی قرار دارد. زمانی که موضوع خشونت، دستیابی به قدرت، اعتراض و نابود کردن آن یا حفظ و تداوم قدرت باشد، خشونت، سیاسی می‌‌شود(۲).

اگر بخواهیم تنها مفهوم فیزیکی یا طبیعی خشونت را در نظر داشته باشیم، آن را می‌‌توان نوعی قدرت یا زور تعریف کرد که با تحمیل خود به سایر پدیده ها اعم از پدیده های انسانی یا غیر انسانی، حدود و قدرت آن پدیده‌ها را مشخص می‌‌کند. به تعبیری دیگر، خشونت را می توان نیرویی در جهت محدود کردن میل، اراده و آزادی در نظر گرفت.در تعریفی ذیل نیز خشونت به مثابه نحوه اعمال زور می باشد:

" خشونت و قدرت ... با یکدیگر مترادف هستند با این تفاوت که خشونت نوعی قدرت است که هدف خاصی را تعقیب می کند و آن مشخص کردن مرزها و جلوگیری از اعمال یک قدرت دیگر است" (۳).

تعریف فوق از خشونت، به نوعی قدرت و خشونت را یکی دانسته، در صورتی که هر نوع قدرتی متضمن خشونت نیست، آنتونی آربی آستر نیز برداشتی فیزیکی از خشونت دارد و آن را اینگونه تعریف می کند:

" هر گونه تهاجم فیزیکی بر هستی انسان که با انگیزه وارد آوردن آسیب، رنج و یا لطمه زدن همراه می باشد"(۴).

به طور کلی این نوع تلقی و برداشت فیزیکی و آشکار از مصادیق خشونت در تعریف ذیل خلاصه می شود:

" خشونت عبارت است از هر گونه تهاجم فیزیکی علیه هستی انسان که با انگیزه آسیب، رنج و یا لطمه زدن همراه باشد"(۵).

این نگرش نسبت به مفهوم و معنای خشونت، از جهات عدیده ای قابل نقد و تأمل است:

۱) در این تعریف تأکید صرف بر تهاجم فیزیکی می شود، در حالی که ممکن است، برخورد و تهاجم به طرق دیگری همچون برخورد های نمادین و یا کلامی باشد و چه بسا در این نوع برخورد ها وجه خشونت قوی تر و مؤثر تر از تهاجم فیزیکی باشد.

۲) تهاجم علیه حقوق، آزادی، اعتبار و حیثیت افراد و جوامع به هر وسیله ای که باشد، نمی توان آن را تهاجم فیزیکی نامید، هر چند اطلاق خشونت به این امور غیر قابل تردید است.

۳) خشونت را نمی توان به اعمال و اقداماتی خاص نسبت داد، زیرا مقوله مورد بحث امری نسبی است؛ چنانچه اهانت نسبت به باورها و معتقدات شخص و همچنین توهین به مقدسات افراد می تواند از مصادیق بارز خشونت باشد.

هر چند در معنای انضمامی و مصادیق خشونت، عنصر به کارگیری نوعی فشار و زور فیزیکی وجود دارد ولی پر واضح است که خشونت و مصادیق آن صرفاً به خشونت فیزیکی خلاصه نمی شود بلکه وجه بارز تر آن در خشونت های ساختاری ، نمادین یا غیر فیزیکی مستتر است. در واقع کاملاً مشهود است که امروزه برخی خشونت ها بدون اعمال فیزیکی عینی صورت می‌‌گیرد مانند خشونت های کلامی وتحریم های اقتصادی یا خشونت های رسانه ای(۶).

در مجموع و با توجه به ملاحظات فوق، می توان خشونت را بدین صورت تعریف کرد:

" هر گونه اقدام عمدی و آگاهانه که با هستی، امیال، علایق، باورها، اعتبار و حیثیت فرد یا گروهی مغایر باشد و سبب به خطر افتادن بقا، ترس یا رنج یا اضطراب گردد". با توجه با این تعریف نتایج زیر به دست می آید:

۱) اولاً؛ اقدامات غیر عمدی را نمی توان اعمال خشونت آمیز دانست، هر چند سبب خسارات و زیان های قابل توجهی برای طرف مقابل گردد.

۲) ثانیاً؛ در تحقق خشونت اقدامات فیزیکی شرط نیست بلکه توهین و تحقیر به هر نحوی که صورت گیرد، اعم از کتبی، شفاهی و ... می تواند خشونت به حساب آید.

۳) ثالثاً؛ همواره نباید تصور کرد که تنها افراد مورد خشونت قرار می گیرند بلکه جوامع و ملت ها نیز می تواند مورد خشونت قرار گیرند، هر چند اعمال خشونت آمیز به طور مستقیم شامل بسیاری از افراد نگردد؛ مانند تحمیل جنگ و تحریم های اقتصادی به یک جامعه، در این صورت ممکن است بسیاری از افراد مورد تهاجم قرار نگیرند یا زیانی از این طریق به گروهی از افراد نرسد اما بدیهی است که همه اعضای جامعه عرصه را خشونت بار تلقی کرده و مضطرب و نگران خواهند شد.

انواع خشونت

مقوله خشونت را از جهات متعددی می توان تقسیم کرد که این انواع شامل موارد ذیل می شود:

خشونت های مجاز و غیر مجاز، خشونت های قانونی و غیر قانونی، خشونت دهای ضروری و غیر ضروری، خشونت های مفید و مضر،خشونت های فردی و اجتماعی و نهایتاً خشونت های فیزیکی و غیر فیزیکی.

از میان انواع خشونت آنچه در این پژوهش مورد استفاده قرار گرفته است تقسیم آن به خشونت های فیزیکی یا آشکار و خشونت ها غیر فیزیکی یا پنهان می باشد.

خشونت های فیزیکی به آن دسته از اعمالی گفته می شود که به صورت عینی و محسوس در عالم خارج تحقق پیدا می کند؛ مانند: جنگ، تحریم، نسل کشی، عملیلت ها تروریستی و ... .

خشونت های غیر فیزیکی عبارت است از اقداماتی که به طور کلی، محسوس و ملموس نیستند، مانند: برخورد های دوگانه و تبعیض آمیز، نگاه تحقیر آمیز و سلطه گرانه، اهانت به مقدسات و ... .

البته باید به این نکته توجه داشت که دامنه این قبیل خشونت ها -که از آن به خشونت های سیستمی و نمادین نیز یاد می شود- بسی گسترده تر است هر چند درجه محسوس بودن آنها نسبت به دسته اول بسیار اندک است اما میزان تأثر گذاری آن ممکن است به مراتب بیشتر باشد. خشونت هایی از قبیل برخورد های تبعیض آمیز در سازمان های بین المللی، دخالت در امورد داخلی کشورها، سلطه گری بر بازار های پولی و مالی جهان، حذف فرهنگ های غیر غربی و تلاش در جهت استحاله سایر فرهنگ ها، تهاجم فرهنگی، پروزه جهانی سازی، سلطه رسانه ای و ... از جمله اشکال خشونت های سیستمی(ساختاری)و نمادین می باشند.

در مباحث مربوط به خشونت واژه "خشونت ساختاری" یک واژه کلیدی است. این اصطلاح به ویژه توسط جان گالتونگ در توصیف نظام سرمایه داری به کار برده شد. در تعریف این نوع از خشونت گفته شده است که «خشونت ساختاری خشونتی است که از ماهیت سلطه گونه روابط میان واحدها ناشی می شود.» از خودبیگانگی، استعمار، استضعاف و استثمار از مفاهیم کلیدی هستند که در دل این رابطه وجود دارد. شاید به کار بردن اصطلاح «سلطه و زیردستی» تعبیری خلاصه و سودمند از خشونت ساختاری باشد(۷).

در چارچوب تعریف خشونت ساختاری، دنیای غرب به رهبری آمریکا سعی دارد با اعمال قدرت، روابط خود را با دنیای غیر غرب، به گونه ای تنظیم کند که همواره ماهیت سلطه گونه آن حفظ گردد. در حقیقت و بدون آن که نمود بیرونی و محسوسی داشته باشد، دنیای غرب می خواهد به اشکال و شیوه های نو که گاه «استعمار نو» خوانده می شود، مانع از پیشرفت و ترقی کشورهای دیگر شود. این نوع از روابط در هر دوره ای، طرفهای خاصی داشته و اصطلاحات مختلفی در مورد آن به کار برده شده است. زمانی اصطلاح کشورهای صنعتی در مقابل کشورهای غیرصنعتی، کشورهای جهان سوم در مقابل کشورهای پیشرفته یا جهان اول و اکنون هم مدتی است که اصطلاح شمال- جنوب را به عنوان طرفهای این تعامل به کار می برند. رابطه ای که میان طرفین این تعامل وجود دارد از نظر ماهیت، خشونت ساختاری است. به عبارت دیگر بر روابط آنها نوعی از رابطه که خشونت ساختاری نامیده می شود، حکمفرما است.

بنابراین با توجه به آنچه که توضیح داده شد خشونت همیشه به صورت عریان و آشکار خود را نمایان نمی سازد، بلکه گاه به صورت پنهان و خزنده، در هیأت قوانین و مناسبات اجتماعی و با چهره ای عمومی مجموعه زیر سلطه را در مسیر بر آورده ساختن مطالبات گروه های قدرتمند، سامان می بخشد.

با توجه به توضیحات فوق در این پژوهش تلاش می شود با الهام گیری از بحث مقدماتی کتاب خشونت، نوشته اسلاوی ژیژک(۸) چارچوب تحلیلی مناسبی برای این پژوهش سه بخشی در نظر گرفته شود. در واقع به لحاظ ضرورت داشتن انسجام نظری و جامع بودن تحقیق، تلاش می شود با بهره گیری از نگاه نظری وی به مسئله خشونت، هر دو نمود آشکار و پنهان خشونت در نظام بین الملل هژمونیک را نشان داده و ضمن مطرح کردن مصادیق فیزیکی و آشکار آن، نمود های غیر فیزیکی یا پنهان آن را- که تحت عناوینی همچون خشونت سیستمی(ساختاری) و خشونت نمادین از آن یاد شده است- مورد بحث و بررسی قرار داده شود.

وی خشونت را به معنای زیاده روی در ستیزه جویی در نظر می گیرد و آن را به دو دسته کلی تقسیم می کند که عبارت است از: ۱- خشونت کنشگرانه یا آشکار؛ ۲- خشونت کنشپذیرانه یا پنهان که این نوع از خشونت خود به دو دسته تقسیم می شود؛ ۱- خشونت سیستمی ۲- خشونت نمادین.

خشونت کنشگرانه یا آشکار از نظر اسلاوی ژیژک نوعی از خشونت است که توسط یک کنشگر آشکارا قابل تشخیص صورت می پذیرد. در اینجا منظورمان از خشونت های آشکار به طور خاص جنگ و تحریم های اقتصادی است که در رفتار و اقدامات ایالات متحده آمریکا -به ویژه بعد از حوادث ۱۱ سپتامبر ۲۰۰۱- نسبت به کشورهای اسلامی منطقه منا، به عنوان خشونت های آشکار اعمال گردیده است.

در خصوص خشونت های کنشگرانه، اسلاوی ژیژک معتقد است این نوع خشونت آشکار، صرفاً نمایان ترین ضلع مثلثی است که اضلاع ناپیداترش دو نوع خشونت کنش پذیرانه یعنی خشونت سیستمی و خشونت نمادین است.

خشونت سیستمی از نظر وی از ذات نظام سرمایه داری نشأت می گیرد و در واقع پیامد عملکرد نظام های سیاسی و اقتصادی سرمایه داری است. این نوع از خشونت را دیگر نمی توان به کنشگران ملموس و نیات شرورانه شان نسبت داد. بلکه این خشونتی کاملاً کنش پذیرانه، سیستمی و بی نام و نشان است. در مقاله دوم پژوهش، از شاخص ها و مفاهیمی همچون جهانی سازی، امپریالسم فرهنگی، آمریکایی شدن، نحوه عملکرد نظم سرمایه دارانه، هژمونی دلار و ... جهت تشریح خشونت سیستمی به کار گرفته می شود(۹).

خشونت نمادین نیز نوعی خشونت پنهان است که در زبان و قالب های آن به اشکال مختلفی تبلور می یابد. در واقع آنچه که در این نوع از خشونت محوریت دارد ارزشها، هنجارها و ایستارهای اسلامی حاکم بر کشورهای اسلامی منطقه منا می باشد. که به شیوه های مختلفی از طریق دنیای نمادین همچون رسانه، کاریکاتور، اینترنت، توهین به مقدسات اسلامی همچون قرآن سوزی، اهانت به پیامبر اکرم«ص» و... اعمال می گردد که در مقاله سوم مفصلاً به آن پرداخته خواهد شد. در ادامه پس از بررسی پیشینه اسلام ستیزی و خشونت علیه مسلمانان به تشریح این خشونت های سه گانه- در قالب سه مقاله که متعاقباً منتشر خواهد شد- که در نظام هژمونیک به رهبری ایالات متحده آمریکا اعمال می گردد، پرداخته می شود.

پیشینه اسلام ستیزی و خشونت علیه مسلمانان

برخورد با مسلمانان و اسلام و مسأله اسلام ستیزی در جهان غرب پدیده جدیدی نیست. این مسأله ریشه تاریخی دارد و عکس العملی به گسترش اسلام می باشد. تاریخ اسلام شاهد چند مرحله توسعه به سمت غرب بوده است. قرن های اولیه هجرت، جنگ های صلیبی، توسعه امپراتوری عثمانی و دهه های اخیر شاهد چند مرحله متمایز از گسترش اسلام بوده است. گسترش اسلام در قرن های اولیه هجرت(قرن هشتم هجرت)، (از ایتالیا و فرانسه گرفته تا اسپانیا)، نوعی هراس از مسلمانان و اسلام در جهان مسیحیت به وجود آورد. حضور مسلمانان در اسپانیا (آندلس) هشت قرن به طول انجامید. در قرن ۱۱ تا ۱۳ میلادی، اعلان جهاد علیه مسلمانان در طول جنگ های صلیبی، برخورد با اسلام و مسلمانان را ابعاد جدیدی بخشید. تسلط مسلمانان عثمانی بر بیزانس پایتخت روم شرقی در قرن ۱۵ میلادی و تحت کنترل درآوردن بخش های گسترده ای از اروپا (که تا محاصره وین پایتخت اتریش هم پیش رفت) مسیحیان ارتدکس را در مناطق گسترده ای تحت کنترل مسلمانان قرار داد و قلمرو مسیحیت کاتولیک را هم مرز با مسلمانان ساخت. در طی قرن ۱۹ و ۲۰، توقف، انفعال و رکود در جهان اسلام از نگرانی گروههای ضد اسلامی کاست. از این زمان غرب در حالتی تهاجمی قرار گرفت و مسلمانان سنگر به سنگر مواضع خود را واگذار کرده و عقب نشینی کردند. پس از احیای مجدد و بازیابی هویت جهان اسلام که از اواخر قرن بیستم و به ویژه با پیروزی انقلاب اسلامی ایران آغاز گردید، به تدریج مجدداًً احساس ترس از اسلام و مقابله با مسلمانان در غرب در ابعاد جدیدی آغاز شده است. آغاز قرن بیست و یکم همزمان با واقعه ۱۱ سپتامبر بود. این واقعه و پیامد های آن، ضدیت با اسلام و اسلام هراسی را در جهان غرب فراگیر ساخت. وقایع ۱۱ سپتامبر ۲۰۰۱، انفجار ایستگاه مرکز قطار مادرید در مارس ۲۰۰۴ و انفجار بمب در ایستگاه متروی لندن در سال ۲۰۰۵ به سرعت به مسلمانان نسبت داده شد و نماد رفتار و فرهنگ مسلمانان معرفی گردید. موج جریان های ضد مسلمانان در جوامع غربی همانند سایر جریانات بیگانه ستیز و نژاد پرستانه، رنگ و بوی خشونت به خود گرفت(۱۰).

غرب و در رأس آن آمریکا در طول سالیان پس از جنگ جهانی دوم، همواره سیاست های خود را به عنوان مقابله با کمونیسم و شیطان سرخ توجیه می کردند و سامان می بخشیدند. اما با فروپاشی شوروی این تهدیدی که محور سیاست ها و توجیه کننده رفتار محور غربی-آمریکایی بود از بین رفت. با وجود این خلاء، یافتن تهدیدی که توجیه کننده رفتار سردمداران امپراتوری آمریکا باشد یکی از دغدغه های طیف مداخله گر و تهاجمی قرار گرفت. خطراتی چون چین و روسیه گرچه به تناوب در دهه ۱۹۹۰ مطرح می شدند ولی قابلیت و شرایط لازم را فراهم نمی کرد. واقعه ۱۱ سپتامبر با طرح خطر تروریسم اسلامی به سرعت این خلاء را پر کرد و جوامع غربی حول محور مقابله با این خطر فزاینده جدید منسجم شدند. بنابراین خطر اسلام و مسلمانان به عنوان اصلی ترین خطر برای امنیت، فرهنگ و تمدن غربی مطرح شد و توسط رسانه ها و مجامع تولید کننده فرهنگ مورد بهره برداری چشمگیری قرار گرفت. امری که از آن تحت عنوان خشونت های نمادین علیه کشور های اسلامی یاد می شود(۱۱).

بر این اساس جنگ و ضدیت با اسلام و مسلمانان به صورت خشونت های آشکار، سیستمی و نمادین در سه جبهه متمرکز است:

۱- جبهه مرکزی(خاورمیانه و شمال آفریقا).

۲- جبهه شرقی ( کشورهای جنوب شرق آسیا مانند اندونزی).

۳- جبهه غربی (اروپا و آمریکا): این جنگ با مهاجران مسلمان در کشورهای غربی متمرکز است(۱۲).

اما تمرکز و قلمرو مکانی این پژوهش بیشتر بر جبهه مرکزی یعنی منطقه منا می باشد.

امپراتوری جویی و خشونت

اوج برخورد و خشونت طلبی آمریکا با جریانات اسلامی و احساس خطر آمریکا از جهان اسلام را می توان در سند راهبرد امنیت ملی آمریکا در سال ۲۰۰۶ دید. این سند به عنوان رسمی ترین سند امنیتی آمریکا با مقدمه رئیس جمهور آمریکا آغاز می شود: «آمریکا در جنگ است. این سند راهبرد امنیت ملی در زمان جنگ است که ضرورت آن بر می گردد به چالشی که در پیش رو داریم: ظهور تروریسم در نتیجه ایدئولوژی تنفر و کشتار ( اسلام). در متن سند نیز آمده است که هم اکنون یک ایدئولوژی توتالیتر جدید ما را تهدید می کند. ایدئولوژی خاصی که ریشه در انحراف از یک مذهب (اسلام) دارد(۱۳).

تبلیغات آمریکا به طور جدی کشتار مردم غیر نظامی کشورهای مسلمان توسط نیروهای نظامی مدرن را نادیده می انگارد و اعلام می کنند که اهداف ما از طریق کشتارها و مثله کردن هایی که صرفاً «لطمه فرعی» هستند، تعریف می شوند. همان گونه که آشفتگی، جزو لاینفک جهان امپریالیسم و ندیمه اش، میلیتاریسم است(۱۴).

در خاورمیانه که آیزنهاور در دوران رئیس جمهوری اش آنرا «مهمترین منطقه راهبردی جهان» می خواند، و بی گمان امروز نیز چنین است، آمریکایی ها ابعاد تحریکات خود را به نمایش می گذارند. سیاست آمریکا در خاورمیانه، سیاستی است یکسره درهم ریخته و آکنده از خطا که با خشونت و بدون رعایت قوانین بین المللی و اصول دموکراسی و حق حاکمیت دولت ها پیش برده می شود(۱۵).

خشونت های آشکار

خشونت جنگ علیه افغانستان و عراق

۱۱سپتامبر ۲۰۰۱ اگرچه برای آمریکایی‌ها یادآور خاطراتی تلخ است اما برای مسلمانان جهان یادآور خاطراتی تلخ‌تر است. پس از این حوادث مشکوک بود که اسلام‌ستیزی در غرب وارد مرحله‌ای تازه شد و دو کشور اسلامی به اشغال دولت هژمون نظام سرمایه‌داری درآمدند.

نحوه واکنش بوش به وقایع ۱۱ سپتامبر نمایش روشنی از یک خشونت طلبی آشکار است که اکنون به مشخصه سیاست های آمریکا در مقایسه با گذشته تبدیل شده است. بلافاصله بعد از این حوادث واشنگتن از دولت کابل درخواست استرداد فوری اسامه بن لادن را کرد، آن هم زمانی که هنوز اسناد و شواهدی مبنی بر دست داشتن وی ارائه نشده بود. رژیم طالبان تنها خواستار دریافت مدرکی از آمریکا مبنی بر دخالت بن لادن در ۱۱ سپتامبر شده بودند. اما تنها پاسخ آمریکا دادن این اولتیماتوم بود که یا بن لادن را تحویل ما می دهید یا بمباران تان می کنیم. ظرف کمتر از یک ماه پس از حملات، نیروهای آمریکایی به افغانستان سرازیر شدند و کشوری را که پیش از این ویران بود، نابود کرده و زیر بار فشار نظامی و خشونت سخت خود، خرد کرده و در آتش رها کردند. آمریکا در این جنگ شمار زیادی از غیر نظامیان افغانی و مسلمان را کشت، کسانی که هیچ گونه نقشی در حوادث ۱۱ سپتامبر نداشتند همان طور که کودکان عراقی مسئول اقدامات خود بزرگ بینی صدام حسین نبودند(۱۶).

حملات هوایی بی رحمانه در عراق و افغانستان سال هاست که با هدایت مستقیم ایالات متحده صورت می گیرد. تعداد تلفات این حملات دقیقاً مشخص نیست. مارک هرولد اقتصاددان دانشگاه همپشایر، تعداد غیر نظامیان کشته شده در افغانستان، از زمان حمله آمریکا در سال ۲۰۰۱ تا ۲۰۰۸ را – با حدود ۹۰۰ تا ۱۰۰۰ حمله در سال- در حدود ۴۸۵۱ تا ۵۶۸۴ نفر برآورد می کند. هرولد همچنین به این مسأله نیز اعتراف می کند که اعداد ذکر شده، تنها افرادی را شامل می شود که هویت و مرگشان تأیید شده و به بیان واضح تر، این ارقام برآوردی بسیار پایین و ناچیز است. علاوه بر این، انتقال ده ها مسلمان به زندان گوانتانامو و نگهداری آنان در شرایط غیر انسانی نیز احساس تحقیر و اهانت در بین مسلمانان را افزایش داده است(۱۷).

روزنامه نیویورک تایمز به مناسبت چهاردهمین سالگرد حمله آمریکا به عراق، گزارشی را در مورد خشونت های صورت گرفته در این کشور به چاپ رساند. از دیدگاه تایمز، خشونتی که روزانه مردم عراق از آن رنج می برند، احتمالاً ۶۷ حمله هوایی را که در این روز توسط نیروی هوایی گزارش شد، در بر نمی گیرد. با نگاهی فراتر از این نقطه محدود، در سال ۲۰۰۶ گزارشی به این مضمون به چاپ رسید: در نمونه ای مقطعی از تحقیق گروهی که در دانشکده بهداشت عمومی جان هاپکینز که در شماره اکتبر نشریه لنسنت – نشریه تخصصی پزشکی انگلیس- به چاپ رسید، از تعداد عراقی هایی که بر اثر خشونت های آمریکا جان خود را از دست داده اند، آماری ارائه کرده است، نویسنده این مقاله کشته شدن ۶۵۵۰۰۰ عراقی را از دستاوردهای جنگ می داند(۱۸).

مطالعات انجام شده حاکی از آن است که از مارس ۲۰۰۳ تا ژوئن ۲۰۰۶، ۱۳ درصد مرگ های ناشی از خشونت در عراق، بر اثر حملات هوایی مداوم نیروی هوایی رخ داده است. تِرِس نویسنده این مقاله در ادامه می افزاید: « بر اساس آمار ارائه شده توسط تام دیسپچ سرپرست مطالعات روزنامه لنسنت، ۵۰ درصد از کودکان زیر ۱۵ سال قربانی خشونت در عراق، بین ۲۰۰۳ تا ۲۰۰۶ به وسیله حملات پیوسته هوایی قربانی شده اند. و در نهایت، آخرین آمار و ارقام نابهنجار و تکان دهنده جنگ عراق: روزانه۵۰ تا ۱۰۰ نفر بر اثر حملات هوایی مداوم نیروهای آمریکایی قربانی شده اند(۱۹).

به گفته ژیلبر آشکار هزار شهروند یک روز صبح مستقیماً در نیویورک کشته شدند؛ بیش از ده سال است که سالانه ده ها هزار نفر غیر نظامی به طور مستقیم و غیر مستقیم در عراق و افغانستان کشته می شوند. این است مقیاس مقایسة کشتار بربرها، هرچه هر تمدنی ثروتمندتر و قوی تر است، بربریت آن نیز مشمئز کننده تر است(۲۰).

خشونت بی سر نشین

یک نشریه آلمانی در تحلیلی با اشاره به نقض آشکار حقوق بشر در جریان عملیات های هواپیماهای بدون سرنشین آمریکایی که به ابزار اصلی دولت آمریکا تحت دولت اوباما در به اصطلاح مبارزه با تروریسم تبدیل شده است ، این جنگنده های آمریکایی را ابزاری مسئله ساز در عرصه حقوق بشر عنوان می کند. نشریه "فوکوس" در مطلبی نوشته است : سالهاست که آمریکا در پاکستان با هواپیماهای بدون سرنشین به زعم خود تروریستها را شکار می کند، اما اطلاعات موجود در این زمینه پراکنده و ناچیز است. کاملاً آشکار است غیر نظامیان نیز از قربانیان حمله های هواپیماهای بدون سرنشین آمریکا به خاک پاکستان هستند.

در این عملیاتها خلبان نه کلاه دارد و نه چتر نجات و نه در یک هواپیمای جنگنده نشسته است، اما از هوا روی مردم شلیک می کند. تنها یک حرکت انگشت خلبان کافی است تا دهها هزار کیلومتر دورتر و در خاک پاکستان، افغانستان، یمن و لیبی شماری از غیر نظامیان و برخی از به اصطلاح تروریست ها کشته شوند. این خلبانان همان هدایت کنندگان هواپیماهای بدون سرنشین آمریکایی هستند. آنها خلبانان آینده هستند.

فوکوس در ادامه می نویسد : قبل از ۱۱ سپتامبر ۲۰۰۱ کمتر از دویست هواپیمای بدون سرنشین وجود داشت، اما امروزه ارتش آمریکا حدود ۷۵۰۰ هواپیمای بدون سرنشین در اختیار دارد. این هواپیماها به شکل گسترده برای عملیاتهای جاسوسی و همچنین کشتار انسانها استفاده می شود.

باراک اوباما که برنده جایزه صلح نوبل نیز به شمار می رود. هواپیماهای بدون سرنشین را به یکی از سلاحهای اصلی در به اصطلاح مبارزات خود با تروریست ها تبدیل کرده است. تعداد حملات این هواپیماها در ۱۵ ماهه ابتدای دولت اوباما بیشتر از کل عملیات های این چنینی در دوران حکومت بوش بود. بر اساس آمار منتشر شده از سال ۲۰۰۴ تا ۲۰۰۹ آمریکا ۵۲ عملیات را با استفاده از هواپیماهای بدون سرنشین انجام داده است، اما از زمان تغییر قدرت در کاخ سفید و ورود اوباما این عملیاتها ۲۶۴ مورد بوده است.

نویسنده در بخش دیگری از این مطلب، استفاده از این ابزار نظامی به خصوص از جان خلبانان آمریکایی حمایت می کند، اما از آنجایی که نیروهای القاعده و طالبان اکثراً در مناطق مسکونی حضور دارند این حملات با قربانیان غیر نظامی بسیاری همراه خواهد بود. بر اساس اطلاعات" Bureau for Investigative Journalism" حدود ۲۴۴۰ تا ۳۱۱۳ نفر به واسطه حملات هواپیماهای بدون سرنشین آمریکایی تا سال ۲۰۱۲ کشته شده اند که حدود ۴۷۹ تا ۸۲۱ نفر آنها غیر نظامیان بوده اند که از این تعداد ۱۷۴ نفر از آنها کودک بوده اند. ۱۲۰۰ مجروح هم به واسطه این عملیاتها به بار آمده است. به این ترتیب از هر چهار قربانی عملیاتهای هواپیماهای بدون سرنشین آمریکایی یک نفر غیر نظامی بوده است(۲۱).

خشونت تحریم علیه کشورهای اسلامی

استفاده از ابزار اقتصادي،‌ مالي و تكنولوژيكي، يكي از روش‌هاي مؤثر در اجراي سياست خارجي و تحقق اهداف و تأمين منافع دولت هاست. تحریم اقتصادی به عنوان یکی از روش‌های غیر دوستانه و بدون اعمال زور است که اصولاً علیه کشورهای متخلف از تعهدات بین‌المللی مطرح می شود که به طور یکجانبه، چندجانبه یا دسته جمعی اعمال می شود. تحریم اقتصادی در حقوق بین الملل وسیله‌ای برای فشار به کشور متخلف است تا به رعایت تعهدات خود بازگشت نماید؛ لیکن این وسیله گاه به علت منافع سیاسی یک کشور مورد سوء استفاده قرار می‌گیرد. به عبارت دیگر تحریم به معنای تدابیر قهر آمیز اقتصادی بر ضد یک یا چند کشور برای ایجاد تغییر در سیاست های آن کشور یا کشورها یا دست کم بازگو کننده نظر یک کشور در باره این گونه سیاست هاست. در واقع تحریم های اقتصادی، همچون ابزاری برای رسیدن به اهداف سیاست خارجی به کار گرفته می شود و دولت آمریکا برای پیش بردن سیاست خارجی خود به تحریم های اقتصادی روز افزون متوسل می شود به ویژه علیه کشورهای اسلامی نظیر ایران، عراق، سوریه و... (۲۲).

همانطور که گفته شد تحریم های اقتصادی به عنوان ابزاری برای تأمین منافع سیاست خارجی یک کشور مورد استفاده قرار می گیرد، تحریم در میانه طیفی قرار می گیرد که در یک سوی آن سخت ترین اقدامات قهرآمیز مانند کاربرد نیروی نظامی، فعالیت های پنهانی یا تهدید به کاربرد زور است و در سوی دیگر طیف، تدابیر دیپلماتیک، اخراج دیپلمات ها، احضار سفیر، اعتراض رسمی دیپلماتیک و به تعلیق درآوردن مبادلات فرهنگی. به تعبیری می توان گفت که برقراری تحریم های اقتصادی در میانه این طیف از اقدامات قرار می گیرد و بیشتر به جای کارهای یاد شده می نشیند.

پس از پایان جنگ سرد، شورای امنیت بیش از گذشته ابزار تحریم را به کار گرفته است. از ۱۹۹۰ تاکنون کشورهای اسلامی همچون عراق، ایران، سومالی، لیبی، سودان و افغانستان مورد تحریم های شدید قرار گرفته اند.

آمریکا سردمدار کاربرد تحریم های اقتصادی برای دستیابی به اهداف سیاست خارجی در سراسر جهان شناخته می شود. در نخستین سال های جنگ سرد در دهه ۱۹۵۰ و سپس در دهه ۱۹۶۰، آمریکا در تلاش برای کنترل نفوذ کمونیسم، کشورهای کمونیستی و کشورهایی را که با آنها روابط تجاری داشتند تحریم می کرد؛ در دهه ۱۹۷۰، حقوق بشر به یکی از موضوعات کلیدی در سیاست خارجی آمریکا تبدیل شد و از اواخر دهه ۱۹۸۰، خطر تروریسم، مواد مخدر و گسترش جنگ افزارهای ویژه کشتار جمعی از زمینه های برقراری تحریم بوده است. بر روی هم، از ۱۰۳ مورد تحریم اقتصادی از ۱۹۴۵ تا ۱۹۹۰، آمریکا در ۷۹ تحریم شرکت داشته است. گرچه تحریم اقتصادی همواره ابزار نیرومندی در سیاست خارجی آمریکا بوده، اما اکنون که جنگ سرد به پایان رسیده، اهمیت بیشتری یافته و بیشتر به کار گرفته می شود. در آمریکا از ۱۹۹۳ تا ۱۹۹۶، ۶۱ قانون و دستور برای تحریم ۳۵ کشور جهان به تصویب رسیده و صادر شده است و دولت بر پایه ماده ۴۲ قانون فدرال، تاکنون بیش از ۱۵۰ بار دست به تحریم کشورها زده است که بیشتر آنها کشورهای عمدتاً اسلامی را شامل می شود کشور هایی نظیر جمهوری اسلامی ایران، عراق، سوریه، سودان، لیبی و...(۲۳).

در واقع آمریکا بعد از حوادث ۱۱ سپتامبر با قلب مفهوم تروریسم و هدایت افکار جهانیان به تروریسم اسلامی و تخریب ارزش های ایدئولوژیک رقیب (اسلام) بستر های جهانی کردن امنیت ارزشی مورد نظر آمریکا را به زعم خود فراهم کرده و بدینسان با نام مبارزه با تروریسم و حامیان تروریسم تعدادی از کشورهای اسلامی منطقه منا را هدف خشونت های تحریمی خود قرار داده است(۲۴).

همان طور که گفته شد یکی از اهداف تحریم‌های اقتصادی تغییر رفتار کشور مورد تحریم به دلایل مربوط به روابط خارجی می‌باشد. تحریم‌های اقتصادی معمولا بعنوان ابزاری در تعقیب سیاست خارجی به کار می‌ روند. اینگونه استدلال می‌گردد که هدف جنگ اقتصادی این‌است ‌که تا حد امکان به اقتصاد دشمن‌ خسارت وارد نماید(۲۵). استفاده از تحریم‌های اقتصادی به منظور اجرای مقاصد سیاسی روش جدیدی نیست. دولتها به‌ دلایل مختلف در طول تاریخ به تحریم‌های اقتصادی متوسل گردیده‌اند. برای مثال تحریم‌های اقتصادی و تجاری در دوران قاجاریه یکی از ابزارهای مورد استفاده روسها علیه ایران بود. از جملهء شاخص‌ترین موارد تحریم‌های اقتصادی می‌توان از تحریم نفتی ایران‌ توسط دولت انگلستان در زمان نخست ‌وزیری مرحوم دکتر محمد مصدق نام برد. در تاریخ ۴ نوامبر ۱۹۷۹ سفارت آمریکا در تهران بوسیله دانشجویان مسلمان پیرو خط امام‌ تسخیر شد. بحران گروگان گیری ۴۴۴ روز ادامه یافت. تصرف سفارت بلافاصله بر روابط ایران و آمریکا اثر گذاشت. روابط رسمی بین دو کشور قطع و آمریکا برای حل این بحران مجبور شد که تمهیدات سیاسی، اقتصادی، حقوقی و نظامی علیه ایران بگیرد و مجازاتها از طرف امریکا علیه ایران آغاز شد. گرچه گروگانها در ۲۹ دی ماه سال ۱۳۵۹ (۱۹ ژانویه سال ۱۹۸۱) آزاد شدند اما مجازات ایران هنوز ادامه دارد.

محدودیت صدور کالاهای آمریکایی به ایران از سال ۱۹۸۴ افزایش یافت و ورود کالاهای ایرانی به آمریکا از اواخر ۱۹۸۷ یکسره ممنوع شد. قانون تکمیلی ژوئیه ۱۹۹۶ در مورد تحریم دو کشور اسلامی ایران و لیبی تجارت دو جانبه را که در آن شرکت های خارجی در سال بیش از ۴۰ میلیون دلار در حوزه های نفتی تازه ایران سرمایه گذاری کنند، ممنوع ساخت(۲۶).

ایالات متحده آمریکا همواره در خلال سه دهه گذشته با ابزار فشار و تحمیل زور با ایران رویارویی کرده است و دولت های مختلف آن نیز تا کنون تحریم های شدیدی را علیه آن تحمیل کرده اند. اوباما نیز علی رغم شعارهایی که مبنی بر تغییر داده بود، هیچ گونه تغییری را در این روند ایجاد نکرد و به همان سیاست اعمال تحریم و فشار ادامه داد، که به طور بارز می توان به رهبری آمریکا در نیل به تصویب قطعنامه ضد ایرانی در شورای امنیت سازمان ملل متحد و کنگره آمریکا و وضع تحریم های جدید علیه این کشور اشاره کرد(۲۷).

در خصوص میزان تأثیر خشونت های ناشی از تحریم های شدید آمریکا علیه کشور عراق بنا به ارزیابی ای که سازمان ملل متحد انجام داده است در طی ۱۰ سال، در نتیجه تحریم عراق، سالانه ۰۰۰/۹۰ هزار نفر – ۰۰۰/۴۰ هزار کودک و ۰۰۰/۵۰ هزار نفر از بقیه شهروندان- جان خود را از دست داده اند. این موضوع حتی در مجله سرشناس امور خارجی(Foreign Affairs)، که ناشر اصلی نظرات هستة متفکر سیاست خارجی آمریکا در شورای روابط خارجی است، تحریم های اعمال شده بر عراق «تحریم کشتار توده ای» نامیده شده است. در مقاله ای دیگر در مجله امور خارجی در سال ۱۹۹۹، دو اندیشمند آمریکایی به نام های جان مولر و کارل مولر در یک مطالعه ای برآورد کردند که سلاح های کشتار جمعی (بهانه آمریکا برای اعمال تحریم ها و نهایتاً جنگ علیه عراق) در کل تاریخ موجب مرگ ۰۰۰/۴۰۰ هزار نفر شده اند. آنها چنین نتیجه گیری کردند که: «بنابراین، اگر برآوردهای سازمان ملل متحد از تلفات انسانی در عراق در اثر تحریم های اقتصادی برای برکناری صدام حسین، به طور تقریبی هم درست باشد، بیش از تمام قتل عام هایی است که با سلاح های موسوم به کشتار جمعی در سراسر تاریخ روی داده است(۲۸).

تأمین امنیت رژیم اسرائیل و جنگ های ۳۳ روزه لبنان و ۲۲ روزه غزه

رژیم اسرائیل بخش مهمی از سیاست امنیتی و امپراتوری آمریکاست. تا آنجا که برخی تحلیل گران آن را ایالتی از ایالات متحده آمریکا می نامند. طی پنج دهه گذشته واشنگتن همواره به این رژیم کمک های مادی، معنوی، نظامی و دیپلماتیک اعطاء کرده است و اسرائیل با کمک گروه های ذی نفوذ یهود در آمریکا همواره به عنوان یک متحد قابل اعتماد واشنگتن در منطقه منا تلقی شده است که باید منافع آن از سوی آمریکا حمایت شود و اسرائیل نیز حافظ منافع آمریکا در منطقه باشد. آمریکا و اسرائیل طرفین یک رابطه ویژه به شمار می روند، رابطه ای که پایان جنگ سرد نیز نتوانست ماهیت مناسبات این دو را دگرگون کند. بلکه فرایند نامعلوم صلح اعراب و اسرائیل، آینده نقش روسیه در منطقه، تکثیر موشک های بالستیک و سلاح های کشتار جمعی و بیداری اسلامی، چالش های جدیدی را فراروی آمریکا و اسرائیل قرار داده است که به طور طبیعی بعد از وقایع ۱۱ سپتامبر باعث تقویت روابط ویژه بین طرفین شد. اسرائیل در این مدت پیوندهای مستحکم خود را با تمامی دولت های آمریکا اعم از دموکرات و جمهوری خواه و ساختارهای صنعتی و نظامی آن کشور برقرار نموده است(۲۹).

در مجموع رژیم اسرائیل به عنوان متحد راهبردی غرب در منطقه منا، دژ مستحکم، پایگاه مطمئن و خط مقدم غرب در مقابل تهدیدات مختلف طی دوران جنگ سرد و پس از آن و نیز نماینده فرهنگ غرب در خاورمیانه محسوب می شود(۳۰).

بقای اسرائیل به سیاست حمایت همه جانبه آمریکا بستگی دارد. اگر حمایت آمریکا نباشد اسرائیل فرو می پاشد و منافع راهبردی نفتی، نظامی و سیاسی آمریکا در منطقه منا به خطر می افتد، در نتیجه آمریکا خود را در سیاست یکجانبه نگری و هژمونیک خود مجبور به حمایت از اسرائیل می یابد.

طرح خاورمیانه بزرگ که بعد از حوادث ۱۱ سپتامبر ارائه شد را می توان بخشی از طرح نظم نوین جهانی و استعمار فرانو برای منطقه منا دانست. از جمله اهداف عمده این طرح عبارت بودند از: استحاله کامل فرهنگی مردم منطقه و جلوگیری از رشد بنیادگرایی اسلامی، محور قرار گرفتن اسرائیل به عنوان ژاندارم منطقه و کنترل و دسترسی آسان به نفت و... .

همان طور که عنوان شد یکی از مهم ترین اهداف این طرح تبدیل رژیم صهیونیستی به قدرت برتر منطقه است. رژیمی که با حمایت های بی دریغ آمریکا جنگ ۳۳ روزه را علیه لبنان در سال ۲۰۰۶ به راه انداخت. به طوری که کاندولیزا رایس وزیر امور خارجه وقت آمریکا در زمان جنگ ۳۳ روزه که با هدف عملیاتی کردن طرح خاورمیانه و نابودی یا خالع سلاح جبهه مقاومت اسلامی در ژوئیه ۲۰۰۶ طراحی شده بود، از مردم لبنان خواست درد زایمان خاورمیانه جدید را تحمل کنند. البته این نوزاد مرده متولد شد و جنگ ۳۳ روزه با پیروزی حزب الله لبنان پایان یافت. شکست صهیونیست ها و حامیانشان در این جنگ هیمنه پوشالی نظام بین الملل هژمونیک را نشان داد. هر چند جنگ ۳۳ روزه توانسته بود صهیونیست ها را زمین گیر کند، اما اگر آنها با شروع جنگی جدید قادر به حذف حماس می شدند، به پیروزی بزرگی دست یافته بودند. از همین رو جنگ ۲۲ روزه غزه در سال ۲۰۰۸ برای جبهه مقاومت و آینده سرزمین های اشغالی حائز اهمیت بود. اما جنگ ۳۳ روزه لبنان مکمل ایستادگی مردم غزه به شمار می رفت. ۲۲ روز حمله وحشیانه به زنان و کودکان بی دفاع مردم غزه، نشان از عجز صهیونیست ها و هم پیمانانش در منطقه و جهان داشت(۳۱).

بنابر آمار نهادهای حقوقی فلسطین، از آغاز انتفاضه دوم فلسطینیان- از سال ۲۰۰۰ تاکنون- چهار هزار فلسطینی به اسارت رژیم صهیونیستی درآمده اند که از این تعداد ۱۷۲۷ نفر به ده تا پنج سال حبس محکوم شده اند. به همین ترتیب، شمار زیادی از لبنانی نیز در زندان های این رژیم به سر می برند. بر اساس ادعای مقامات رژیم صهیونیستی، مهم ترین هدف از تهاجم، نابودی حزب ا... و در غیر این صورت، تضعیف و به حاشیه راندن این جنبش اسلامی است، زیرا از نظر رژیم صهیونیستی و مقامات آمریکا، جنبش حزب ا... الگوی مبارزاتی فلسطینی ها و تأثیر گزار بر تداوم انتفاضه است. حزب ا... لبنان نیرویی مهم در داخل لبنان و بزرگترین مانع طرح خاورمیانه ای آمریکا و رژیم صهیونیستی در این کشور است. آمریکا و رژیم صهیونیستی طرح های مختلفی را برای خلع سلاح جنبش حزب ا... لبنان پیاده کرده اند. که مهم ترین آن، قطعنامه ۱۵۵۹ شورای امنیت سازمان ملل است. البته تاکنون موفق به اجرای آن نشده اند و حزب ا... قوی تر از گذشته شده است و جایگاه اجتماعی و مردمی بالایی دارد. پیش شرط رژیم صهیونیستی برای آتش بس و تأکید دولت آمریکا برای اجرای قطعنامه ۱۵۵۹ به عنوان پیش شرط توقف حملات رژیم صهیونیستی، نشان می دهد که هدف اصلی این دو تداوم خشونت و حملات غیر انسانی علیه حزب ا... لبنان است(۳۲).

در مقاله بعدی به بررسی خشونت های سیستمی یا ساختاری اعمالی آمریکا و مجموعه غرب که علیه دیگر کشور ها به ویژه کشور های اسلامی منطقه منا صورت می گیرد، پرداخته خواهد شد.

منابع و مآخذ

۱) The culture of vi olence Jaron.U.N. University press.۱۹۹۴, P.۳۳

۲) http://www.bashgah.net/fa/content/show/45324

۳) فکوهی، ناصر(۱۳۷۸)، خشونت سیاسی: نظریات، مباحث اشکال و راهکارها، تهران: نشر قطره، ص ۲.

۴) Arbi-Aster, Anthony(۱۹۹۳) the Blackwell Dictionary of Towenthi eth century social Thought I.U.S.Blackwell.P.۷۰۰.

۵) نراقی، احمد(۱۳۷۸)، "مجموعه مقالات خشونت و جامعه"، گردآورنده اصغر افتخاری، نشر سفید، ص ۱۷.

۶) http://www.bashgah.net/fa/content/show/50733

۷) http://www.bashgah.net/fa/content/show/50733

۸) ژیژک، اسلاوی(۱۳۸۹)، خشونت، ترجمه علی رضا پاکنهاد، تهران: نشر نی، صص ۲۳-۱۰.

۹) همان منبع، صص ۲۳-۱۰.

۱۰) امینیان، بهادر(۱۳۸۷)، "اسلام ستیزی در غرب: دلایل و ویژگی ها"، فصلنامه سیاست خارجی، سال ۲۲، شماره ۱، ص ۱۰۶.

۱۱) همان منبع، ص ۱۱۴.

۱۲) همان منبع، ص ۱۱۶.

۱۳) امینیان، بهادر(۱۳۸۴)، "جهان اسلام پس از ۱۱ سپتامبر: از تهدید امنیتی تا خیزش هویتی"، فصلنامه مطالعات منطقه ای؛ جهان اسلام، سال ششم، شماره ۲۴، ص ۱۳.

۱۴) جانسون، چالمرز(۱۳۸۴)، مصائب امپراطوری: امپریالیسم نظامی آمریکا در قرن بیستم، ترجمه عباس کاردان و حسن سعید کلاهی خیابان، تهران: مؤسسه ابرار معاصر، ص ۶۴.

۱۵) راست بین، علی(۲۰۰۵)، "سیاست آمریکا در خاورمیانه"، ترجمه مریم کوثری، اطلاعات سیاسی اقتصادی، شماره ۲۲۰-۲۱۹، ص ۳۳.

۱۶) آشکار، ژیلبر(۱۳۸۴)، جدال دو توحش؛ ۱۱ سپتابر و ایجاد بی نظمی نوین جهانی، ترجمه حسن مرتضوی، تهران: نشر اختران، ص ۱۰۷.

۱۷) امینیان، "جهان اسلام پس از ۱۱ سپتامبر: از تهدید امنیتی تا خیزش هویتی"، پیشین، ص ۱۲.

۱۸) نیگارد، جف(بی تا)، "ناگفته های جنگ در عراق و افغانستان"، سیاحت غرب، شماره ۵۲، صص ۸۱-۸۰.

۱۹) همان منبع، صص ۸۱-۸۰.

۲۰) آشکار، پیشین، صص ۹۱-۹۰.

۲۱) http://www.fardanews.com/fa/news/203187

۲۲) بهروزی فر، مرتضی و کوکبی، سامیه(بی تا)، "تحریم های ایالات متحده: آزمون آزموده"، اطلاعات سیاسی و اقتصادی، شماره ۲۳۲-۲۳۱، ص ۱۲۷.

۲۳) همان منبع، صص ۱۲۹-۱۲۸.

۲۴) تدینی کازرونی، عباس و توکلی، ناهید(۱۳۸۹)، "تحولات تحریم در پرتو تحولات بنیادین دهه های اخیر"، فصلنامه رهیافت های سیاسی و بین المللی، ص ۱۰۹.

۲۵) هوهن فلدان، آیگناتس زایدل(۱۳۷۹)، حقوق بین الملل اقتصادی، ترجمه و تحقیق سید قاسم زمانی‌ مؤسسه مطالعات ص۳۵۰.

۲۶) بهروزی فر و کوکبی، پیشین، ص ۱۳۱.

۲۷) سیمبر، رضا(۱۳۸۹)، "سیاست خارجی آمریکا و تحریم های جدید علیه جمهوری اسلامی ایران"، فصلنامه دانش سیاسی، سال ششم، شمار دوم، ص ۱۲۹.

۲۸) آشکار، پیشین، صص ۲۵-۲۴.

۲۹) شون بام، دیوید(۱۳۸۱)، ایالات متحده و اسرائیل، ترجمه محمد رضا ملکی، تهران: دفتر مطالعات سیاسی و بین المللی، صص ۹-۸.

۳۰) سلیمانی، محمد باقر(۱۳۷۹)، بازیگران روند صلح خاورمیانه، تهران: دفتر مطالعات سیاسی و بین المللی، ص ۱۵.

۳۱) جوان شهرکی، مریم(۱۳۸۷)،" نقش جهانی شدن در گسترش بنیادگرایی دینی؛ مطالعه موردی القاعده"، فصلنامه راهبرد، شماره ۴۷، صص

+ نوشته شده در  سه شنبه بیست و پنجم آذر 1393ساعت 14:5  توسط اکبر غفوری  | 

خشونت های آشکار آمریکا علیه کشورهای اسلامی منطقه منا (شرق آسیا و شمال آفریقا)(1)

خشونت های آشکار آمریکا علیه کشورهای اسلامی منطقه منا (شرق آسیا و شمال آفریقا)(1)

در پژوهش سه بخشی پیش رو تلاش داریم خشونت های برخاسته از امپراتوری جویی آمریکا در حوزه های نظامی-امنیتی، اقتصادی و همین طور سلطه جویی فرهنگی-ایدئولوژیک مجموعه غرب در نظام بین الملل را مورد بررسی قرار دهیم. خشونت هایی که، در این پژوهش از آن به عنوان دال مرکزی وضعیت هژمونیک یاد می شود خشونت هایی هستند که بعد از حوادث 11 سپتامبر 2001 عینیت و تجلی بیشتری به ویژه در رابطه با کشورهای اسلامی منطقه منا، یافته است.

هیئت تحریریه نظامی-امنیتی موسسه مطالعات امریکا؛

در این پژوهش، در مقاله اول که پیش رو قرار دارد به خشونت های آشکار یا کنشگرانه آمریکا علیه کشور های اسلامی پرداخته می شود سپس در مقاله های دوم و سوم که متعاقباً منتشر خواهد شد به ترتیب به خشونت های سیستمی یا به تعبیر دیگر خشونت های ساختاری پرداخته خواهد شد و در مقاله پایانی پژوهش نیز به طور مبسوطی به خشونت های نمادین آمریکا علیه کشور های اسلامی منطقه منا نظر خواهد شد.

چارچوب مفهومی و نظری پژوهش

در این راستا، ابتدا ضروری است مفهوم خشونت مورد بررسی قرار گرفته و تکنیک تحلیلی جهت ایضاح این مبحث آورده شود. در معنای خشونت و تعریف آن بین صاحب نظران توافقی وثیقی وجود ندارد، لذا در ارائه تعریفی از این مقوله، مشکلی اساسی وجود دارد. واژه خشونت از لحاظ لغوی ریشه در کلمه (Violation) به معنای تخلف دارد(۱). روان شناسان اجتماعی و پژوهشگران مسائل سیاسی و بین المللی، تعاریف متعددی از واژه خشونت دارند که پاره ای از آنها عبارتند از: پرخاشگری، تحمیل اراده خود به دیگران، پیشبرد هدف و قصد با توسل به زور، گفتار و رفتار آزاردهنده، حرکت قهرآمیز ناشی از اراده خاص (خارج از محدوده و قوانین و قواعد) و ... .

در مفهوم اجتماعی، خشونت را می‌‌توان به وارد آوردن نوعی فشار و زور فیزیکی از سوی یک کشور، نهاد، فرد یا گروه، به کشور، نهاد، فرد یا گروهی دانست که با هدف وادار کردن آنها به انجام کاری برخلاف میل و اراده شان انجام بگیرد. از این رو خشونت در برابر میل، اراده و آزادی قرار دارد. زمانی که موضوع خشونت، دستیابی به قدرت، اعتراض و نابود کردن آن یا حفظ و تداوم قدرت باشد، خشونت، سیاسی می‌‌شود(۲).

اگر بخواهیم تنها مفهوم فیزیکی یا طبیعی خشونت را در نظر داشته باشیم، آن را می‌‌توان نوعی قدرت یا زور تعریف کرد که با تحمیل خود به سایر پدیده ها اعم از پدیده های انسانی یا غیر انسانی، حدود و قدرت آن پدیده‌ها را مشخص می‌‌کند. به تعبیری دیگر، خشونت را می توان نیرویی در جهت محدود کردن میل، اراده و آزادی در نظر گرفت.در تعریفی ذیل نیز خشونت به مثابه نحوه اعمال زور می باشد:

" خشونت و قدرت ... با یکدیگر مترادف هستند با این تفاوت که خشونت نوعی قدرت است که هدف خاصی را تعقیب می کند و آن مشخص کردن مرزها و جلوگیری از اعمال یک قدرت دیگر است" (۳).

تعریف فوق از خشونت، به نوعی قدرت و خشونت را یکی دانسته، در صورتی که هر نوع قدرتی متضمن خشونت نیست، آنتونی آربی آستر نیز برداشتی فیزیکی از خشونت دارد و آن را اینگونه تعریف می کند:

" هر گونه تهاجم فیزیکی بر هستی انسان که با انگیزه وارد آوردن آسیب، رنج و یا لطمه زدن همراه می باشد"(۴).

به طور کلی این نوع تلقی و برداشت فیزیکی و آشکار از مصادیق خشونت در تعریف ذیل خلاصه می شود:

" خشونت عبارت است از هر گونه تهاجم فیزیکی علیه هستی انسان که با انگیزه آسیب، رنج و یا لطمه زدن همراه باشد"(۵).

این نگرش نسبت به مفهوم و معنای خشونت، از جهات عدیده ای قابل نقد و تأمل است:

۱) در این تعریف تأکید صرف بر تهاجم فیزیکی می شود، در حالی که ممکن است، برخورد و تهاجم به طرق دیگری همچون برخورد های نمادین و یا کلامی باشد و چه بسا در این نوع برخورد ها وجه خشونت قوی تر و مؤثر تر از تهاجم فیزیکی باشد.

۲) تهاجم علیه حقوق، آزادی، اعتبار و حیثیت افراد و جوامع به هر وسیله ای که باشد، نمی توان آن را تهاجم فیزیکی نامید، هر چند اطلاق خشونت به این امور غیر قابل تردید است.

۳) خشونت را نمی توان به اعمال و اقداماتی خاص نسبت داد، زیرا مقوله مورد بحث امری نسبی است؛ چنانچه اهانت نسبت به باورها و معتقدات شخص و همچنین توهین به مقدسات افراد می تواند از مصادیق بارز خشونت باشد.

هر چند در معنای انضمامی و مصادیق خشونت، عنصر به کارگیری نوعی فشار و زور فیزیکی وجود دارد ولی پر واضح است که خشونت و مصادیق آن صرفاً به خشونت فیزیکی خلاصه نمی شود بلکه وجه بارز تر آن در خشونت های ساختاری ، نمادین یا غیر فیزیکی مستتر است. در واقع کاملاً مشهود است که امروزه برخی خشونت ها بدون اعمال فیزیکی عینی صورت می‌‌گیرد مانند خشونت های کلامی وتحریم های اقتصادی یا خشونت های رسانه ای(۶).

در مجموع و با توجه به ملاحظات فوق، می توان خشونت را بدین صورت تعریف کرد:

" هر گونه اقدام عمدی و آگاهانه که با هستی، امیال، علایق، باورها، اعتبار و حیثیت فرد یا گروهی مغایر باشد و سبب به خطر افتادن بقا، ترس یا رنج یا اضطراب گردد". با توجه با این تعریف نتایج زیر به دست می آید:

۱) اولاً؛ اقدامات غیر عمدی را نمی توان اعمال خشونت آمیز دانست، هر چند سبب خسارات و زیان های قابل توجهی برای طرف مقابل گردد.

۲) ثانیاً؛ در تحقق خشونت اقدامات فیزیکی شرط نیست بلکه توهین و تحقیر به هر نحوی که صورت گیرد، اعم از کتبی، شفاهی و ... می تواند خشونت به حساب آید.

۳) ثالثاً؛ همواره نباید تصور کرد که تنها افراد مورد خشونت قرار می گیرند بلکه جوامع و ملت ها نیز می تواند مورد خشونت قرار گیرند، هر چند اعمال خشونت آمیز به طور مستقیم شامل بسیاری از افراد نگردد؛ مانند تحمیل جنگ و تحریم های اقتصادی به یک جامعه، در این صورت ممکن است بسیاری از افراد مورد تهاجم قرار نگیرند یا زیانی از این طریق به گروهی از افراد نرسد اما بدیهی است که همه اعضای جامعه عرصه را خشونت بار تلقی کرده و مضطرب و نگران خواهند شد.

انواع خشونت

مقوله خشونت را از جهات متعددی می توان تقسیم کرد که این انواع شامل موارد ذیل می شود:

خشونت های مجاز و غیر مجاز، خشونت های قانونی و غیر قانونی، خشونت دهای ضروری و غیر ضروری، خشونت های مفید و مضر،خشونت های فردی و اجتماعی و نهایتاً خشونت های فیزیکی و غیر فیزیکی.

از میان انواع خشونت آنچه در این پژوهش مورد استفاده قرار گرفته است تقسیم آن به خشونت های فیزیکی یا آشکار و خشونت ها غیر فیزیکی یا پنهان می باشد.

خشونت های فیزیکی به آن دسته از اعمالی گفته می شود که به صورت عینی و محسوس در عالم خارج تحقق پیدا می کند؛ مانند: جنگ، تحریم، نسل کشی، عملیلت ها تروریستی و ... .

خشونت های غیر فیزیکی عبارت است از اقداماتی که به طور کلی، محسوس و ملموس نیستند، مانند: برخورد های دوگانه و تبعیض آمیز، نگاه تحقیر آمیز و سلطه گرانه، اهانت به مقدسات و ... .

البته باید به این نکته توجه داشت که دامنه این قبیل خشونت ها -که از آن به خشونت های سیستمی و نمادین نیز یاد می شود- بسی گسترده تر است هر چند درجه محسوس بودن آنها نسبت به دسته اول بسیار اندک است اما میزان تأثر گذاری آن ممکن است به مراتب بیشتر باشد. خشونت هایی از قبیل برخورد های تبعیض آمیز در سازمان های بین المللی، دخالت در امورد داخلی کشورها، سلطه گری بر بازار های پولی و مالی جهان، حذف فرهنگ های غیر غربی و تلاش در جهت استحاله سایر فرهنگ ها، تهاجم فرهنگی، پروزه جهانی سازی، سلطه رسانه ای و ... از جمله اشکال خشونت های سیستمی(ساختاری)و نمادین می باشند.

در مباحث مربوط به خشونت واژه "خشونت ساختاری" یک واژه کلیدی است. این اصطلاح به ویژه توسط جان گالتونگ در توصیف نظام سرمایه داری به کار برده شد. در تعریف این نوع از خشونت گفته شده است که «خشونت ساختاری خشونتی است که از ماهیت سلطه گونه روابط میان واحدها ناشی می شود.» از خودبیگانگی، استعمار، استضعاف و استثمار از مفاهیم کلیدی هستند که در دل این رابطه وجود دارد. شاید به کار بردن اصطلاح «سلطه و زیردستی» تعبیری خلاصه و سودمند از خشونت ساختاری باشد(۷).

در چارچوب تعریف خشونت ساختاری، دنیای غرب به رهبری آمریکا سعی دارد با اعمال قدرت، روابط خود را با دنیای غیر غرب، به گونه ای تنظیم کند که همواره ماهیت سلطه گونه آن حفظ گردد. در حقیقت و بدون آن که نمود بیرونی و محسوسی داشته باشد، دنیای غرب می خواهد به اشکال و شیوه های نو که گاه «استعمار نو» خوانده می شود، مانع از پیشرفت و ترقی کشورهای دیگر شود. این نوع از روابط در هر دوره ای، طرفهای خاصی داشته و اصطلاحات مختلفی در مورد آن به کار برده شده است. زمانی اصطلاح کشورهای صنعتی در مقابل کشورهای غیرصنعتی، کشورهای جهان سوم در مقابل کشورهای پیشرفته یا جهان اول و اکنون هم مدتی است که اصطلاح شمال- جنوب را به عنوان طرفهای این تعامل به کار می برند. رابطه ای که میان طرفین این تعامل وجود دارد از نظر ماهیت، خشونت ساختاری است. به عبارت دیگر بر روابط آنها نوعی از رابطه که خشونت ساختاری نامیده می شود، حکمفرما است.

بنابراین با توجه به آنچه که توضیح داده شد خشونت همیشه به صورت عریان و آشکار خود را نمایان نمی سازد، بلکه گاه به صورت پنهان و خزنده، در هیأت قوانین و مناسبات اجتماعی و با چهره ای عمومی مجموعه زیر سلطه را در مسیر بر آورده ساختن مطالبات گروه های قدرتمند، سامان می بخشد.

با توجه به توضیحات فوق در این پژوهش تلاش می شود با الهام گیری از بحث مقدماتی کتاب خشونت، نوشته اسلاوی ژیژک(۸) چارچوب تحلیلی مناسبی برای این پژوهش سه بخشی در نظر گرفته شود. در واقع به لحاظ ضرورت داشتن انسجام نظری و جامع بودن تحقیق، تلاش می شود با بهره گیری از نگاه نظری وی به مسئله خشونت، هر دو نمود آشکار و پنهان خشونت در نظام بین الملل هژمونیک را نشان داده و ضمن مطرح کردن مصادیق فیزیکی و آشکار آن، نمود های غیر فیزیکی یا پنهان آن را- که تحت عناوینی همچون خشونت سیستمی(ساختاری) و خشونت نمادین از آن یاد شده است- مورد بحث و بررسی قرار داده شود.

وی خشونت را به معنای زیاده روی در ستیزه جویی در نظر می گیرد و آن را به دو دسته کلی تقسیم می کند که عبارت است از: ۱- خشونت کنشگرانه یا آشکار؛ ۲- خشونت کنشپذیرانه یا پنهان که این نوع از خشونت خود به دو دسته تقسیم می شود؛ ۱- خشونت سیستمی ۲- خشونت نمادین.

خشونت کنشگرانه یا آشکار از نظر اسلاوی ژیژک نوعی از خشونت است که توسط یک کنشگر آشکارا قابل تشخیص صورت می پذیرد. در اینجا منظورمان از خشونت های آشکار به طور خاص جنگ و تحریم های اقتصادی است که در رفتار و اقدامات ایالات متحده آمریکا -به ویژه بعد از حوادث ۱۱ سپتامبر ۲۰۰۱- نسبت به کشورهای اسلامی منطقه منا، به عنوان خشونت های آشکار اعمال گردیده است.

در خصوص خشونت های کنشگرانه، اسلاوی ژیژک معتقد است این نوع خشونت آشکار، صرفاً نمایان ترین ضلع مثلثی است که اضلاع ناپیداترش دو نوع خشونت کنش پذیرانه یعنی خشونت سیستمی و خشونت نمادین است.

خشونت سیستمی از نظر وی از ذات نظام سرمایه داری نشأت می گیرد و در واقع پیامد عملکرد نظام های سیاسی و اقتصادی سرمایه داری است. این نوع از خشونت را دیگر نمی توان به کنشگران ملموس و نیات شرورانه شان نسبت داد. بلکه این خشونتی کاملاً کنش پذیرانه، سیستمی و بی نام و نشان است. در مقاله دوم پژوهش، از شاخص ها و مفاهیمی همچون جهانی سازی، امپریالسم فرهنگی، آمریکایی شدن، نحوه عملکرد نظم سرمایه دارانه، هژمونی دلار و ... جهت تشریح خشونت سیستمی به کار گرفته می شود(۹).

خشونت نمادین نیز نوعی خشونت پنهان است که در زبان و قالب های آن به اشکال مختلفی تبلور می یابد. در واقع آنچه که در این نوع از خشونت محوریت دارد ارزشها، هنجارها و ایستارهای اسلامی حاکم بر کشورهای اسلامی منطقه منا می باشد. که به شیوه های مختلفی از طریق دنیای نمادین همچون رسانه، کاریکاتور، اینترنت، توهین به مقدسات اسلامی همچون قرآن سوزی، اهانت به پیامبر اکرم«ص» و... اعمال می گردد که در مقاله سوم مفصلاً به آن پرداخته خواهد شد. در ادامه پس از بررسی پیشینه اسلام ستیزی و خشونت علیه مسلمانان به تشریح این خشونت های سه گانه- در قالب سه مقاله که متعاقباً منتشر خواهد شد- که در نظام هژمونیک به رهبری ایالات متحده آمریکا اعمال می گردد، پرداخته می شود.

پیشینه اسلام ستیزی و خشونت علیه مسلمانان

برخورد با مسلمانان و اسلام و مسأله اسلام ستیزی در جهان غرب پدیده جدیدی نیست. این مسأله ریشه تاریخی دارد و عکس العملی به گسترش اسلام می باشد. تاریخ اسلام شاهد چند مرحله توسعه به سمت غرب بوده است. قرن های اولیه هجرت، جنگ های صلیبی، توسعه امپراتوری عثمانی و دهه های اخیر شاهد چند مرحله متمایز از گسترش اسلام بوده است. گسترش اسلام در قرن های اولیه هجرت(قرن هشتم هجرت)، (از ایتالیا و فرانسه گرفته تا اسپانیا)، نوعی هراس از مسلمانان و اسلام در جهان مسیحیت به وجود آورد. حضور مسلمانان در اسپانیا (آندلس) هشت قرن به طول انجامید. در قرن ۱۱ تا ۱۳ میلادی، اعلان جهاد علیه مسلمانان در طول جنگ های صلیبی، برخورد با اسلام و مسلمانان را ابعاد جدیدی بخشید. تسلط مسلمانان عثمانی بر بیزانس پایتخت روم شرقی در قرن ۱۵ میلادی و تحت کنترل درآوردن بخش های گسترده ای از اروپا (که تا محاصره وین پایتخت اتریش هم پیش رفت) مسیحیان ارتدکس را در مناطق گسترده ای تحت کنترل مسلمانان قرار داد و قلمرو مسیحیت کاتولیک را هم مرز با مسلمانان ساخت. در طی قرن ۱۹ و ۲۰، توقف، انفعال و رکود در جهان اسلام از نگرانی گروههای ضد اسلامی کاست. از این زمان غرب در حالتی تهاجمی قرار گرفت و مسلمانان سنگر به سنگر مواضع خود را واگذار کرده و عقب نشینی کردند. پس از احیای مجدد و بازیابی هویت جهان اسلام که از اواخر قرن بیستم و به ویژه با پیروزی انقلاب اسلامی ایران آغاز گردید، به تدریج مجدداًً احساس ترس از اسلام و مقابله با مسلمانان در غرب در ابعاد جدیدی آغاز شده است. آغاز قرن بیست و یکم همزمان با واقعه ۱۱ سپتامبر بود. این واقعه و پیامد های آن، ضدیت با اسلام و اسلام هراسی را در جهان غرب فراگیر ساخت. وقایع ۱۱ سپتامبر ۲۰۰۱، انفجار ایستگاه مرکز قطار مادرید در مارس ۲۰۰۴ و انفجار بمب در ایستگاه متروی لندن در سال ۲۰۰۵ به سرعت به مسلمانان نسبت داده شد و نماد رفتار و فرهنگ مسلمانان معرفی گردید. موج جریان های ضد مسلمانان در جوامع غربی همانند سایر جریانات بیگانه ستیز و نژاد پرستانه، رنگ و بوی خشونت به خود گرفت(۱۰).

غرب و در رأس آن آمریکا در طول سالیان پس از جنگ جهانی دوم، همواره سیاست های خود را به عنوان مقابله با کمونیسم و شیطان سرخ توجیه می کردند و سامان می بخشیدند. اما با فروپاشی شوروی این تهدیدی که محور سیاست ها و توجیه کننده رفتار محور غربی-آمریکایی بود از بین رفت. با وجود این خلاء، یافتن تهدیدی که توجیه کننده رفتار سردمداران امپراتوری آمریکا باشد یکی از دغدغه های طیف مداخله گر و تهاجمی قرار گرفت. خطراتی چون چین و روسیه گرچه به تناوب در دهه ۱۹۹۰ مطرح می شدند ولی قابلیت و شرایط لازم را فراهم نمی کرد. واقعه ۱۱ سپتامبر با طرح خطر تروریسم اسلامی به سرعت این خلاء را پر کرد و جوامع غربی حول محور مقابله با این خطر فزاینده جدید منسجم شدند. بنابراین خطر اسلام و مسلمانان به عنوان اصلی ترین خطر برای امنیت، فرهنگ و تمدن غربی مطرح شد و توسط رسانه ها و مجامع تولید کننده فرهنگ مورد بهره برداری چشمگیری قرار گرفت. امری که از آن تحت عنوان خشونت های نمادین علیه کشور های اسلامی یاد می شود(۱۱).

بر این اساس جنگ و ضدیت با اسلام و مسلمانان به صورت خشونت های آشکار، سیستمی و نمادین در سه جبهه متمرکز است:

۱- جبهه مرکزی(خاورمیانه و شمال آفریقا).

۲- جبهه شرقی ( کشورهای جنوب شرق آسیا مانند اندونزی).

۳- جبهه غربی (اروپا و آمریکا): این جنگ با مهاجران مسلمان در کشورهای غربی متمرکز است(۱۲).

اما تمرکز و قلمرو مکانی این پژوهش بیشتر بر جبهه مرکزی یعنی منطقه منا می باشد.

امپراتوری جویی و خشونت

اوج برخورد و خشونت طلبی آمریکا با جریانات اسلامی و احساس خطر آمریکا از جهان اسلام را می توان در سند راهبرد امنیت ملی آمریکا در سال ۲۰۰۶ دید. این سند به عنوان رسمی ترین سند امنیتی آمریکا با مقدمه رئیس جمهور آمریکا آغاز می شود: «آمریکا در جنگ است. این سند راهبرد امنیت ملی در زمان جنگ است که ضرورت آن بر می گردد به چالشی که در پیش رو داریم: ظهور تروریسم در نتیجه ایدئولوژی تنفر و کشتار ( اسلام). در متن سند نیز آمده است که هم اکنون یک ایدئولوژی توتالیتر جدید ما را تهدید می کند. ایدئولوژی خاصی که ریشه در انحراف از یک مذهب (اسلام) دارد(۱۳).

تبلیغات آمریکا به طور جدی کشتار مردم غیر نظامی کشورهای مسلمان توسط نیروهای نظامی مدرن را نادیده می انگارد و اعلام می کنند که اهداف ما از طریق کشتارها و مثله کردن هایی که صرفاً «لطمه فرعی» هستند، تعریف می شوند. همان گونه که آشفتگی، جزو لاینفک جهان امپریالیسم و ندیمه اش، میلیتاریسم است(۱۴).

در خاورمیانه که آیزنهاور در دوران رئیس جمهوری اش آنرا «مهمترین منطقه راهبردی جهان» می خواند، و بی گمان امروز نیز چنین است، آمریکایی ها ابعاد تحریکات خود را به نمایش می گذارند. سیاست آمریکا در خاورمیانه، سیاستی است یکسره درهم ریخته و آکنده از خطا که با خشونت و بدون رعایت قوانین بین المللی و اصول دموکراسی و حق حاکمیت دولت ها پیش برده می شود(۱۵).

خشونت های آشکار

خشونت جنگ علیه افغانستان و عراق

۱۱سپتامبر ۲۰۰۱ اگرچه برای آمریکایی‌ها یادآور خاطراتی تلخ است اما برای مسلمانان جهان یادآور خاطراتی تلخ‌تر است. پس از این حوادث مشکوک بود که اسلام‌ستیزی در غرب وارد مرحله‌ای تازه شد و دو کشور اسلامی به اشغال دولت هژمون نظام سرمایه‌داری درآمدند.

نحوه واکنش بوش به وقایع ۱۱ سپتامبر نمایش روشنی از یک خشونت طلبی آشکار است که اکنون به مشخصه سیاست های آمریکا در مقایسه با گذشته تبدیل شده است. بلافاصله بعد از این حوادث واشنگتن از دولت کابل درخواست استرداد فوری اسامه بن لادن را کرد، آن هم زمانی که هنوز اسناد و شواهدی مبنی بر دست داشتن وی ارائه نشده بود. رژیم طالبان تنها خواستار دریافت مدرکی از آمریکا مبنی بر دخالت بن لادن در ۱۱ سپتامبر شده بودند. اما تنها پاسخ آمریکا دادن این اولتیماتوم بود که یا بن لادن را تحویل ما می دهید یا بمباران تان می کنیم. ظرف کمتر از یک ماه پس از حملات، نیروهای آمریکایی به افغانستان سرازیر شدند و کشوری را که پیش از این ویران بود، نابود کرده و زیر بار فشار نظامی و خشونت سخت خود، خرد کرده و در آتش رها کردند. آمریکا در این جنگ شمار زیادی از غیر نظامیان افغانی و مسلمان را کشت، کسانی که هیچ گونه نقشی در حوادث ۱۱ سپتامبر نداشتند همان طور که کودکان عراقی مسئول اقدامات خود بزرگ بینی صدام حسین نبودند(۱۶).

حملات هوایی بی رحمانه در عراق و افغانستان سال هاست که با هدایت مستقیم ایالات متحده صورت می گیرد. تعداد تلفات این حملات دقیقاً مشخص نیست. مارک هرولد اقتصاددان دانشگاه همپشایر، تعداد غیر نظامیان کشته شده در افغانستان، از زمان حمله آمریکا در سال ۲۰۰۱ تا ۲۰۰۸ را – با حدود ۹۰۰ تا ۱۰۰۰ حمله در سال- در حدود ۴۸۵۱ تا ۵۶۸۴ نفر برآورد می کند. هرولد همچنین به این مسأله نیز اعتراف می کند که اعداد ذکر شده، تنها افرادی را شامل می شود که هویت و مرگشان تأیید شده و به بیان واضح تر، این ارقام برآوردی بسیار پایین و ناچیز است. علاوه بر این، انتقال ده ها مسلمان به زندان گوانتانامو و نگهداری آنان در شرایط غیر انسانی نیز احساس تحقیر و اهانت در بین مسلمانان را افزایش داده است(۱۷).

روزنامه نیویورک تایمز به مناسبت چهاردهمین سالگرد حمله آمریکا به عراق، گزارشی را در مورد خشونت های صورت گرفته در این کشور به چاپ رساند. از دیدگاه تایمز، خشونتی که روزانه مردم عراق از آن رنج می برند، احتمالاً ۶۷ حمله هوایی را که در این روز توسط نیروی هوایی گزارش شد، در بر نمی گیرد. با نگاهی فراتر از این نقطه محدود، در سال ۲۰۰۶ گزارشی به این مضمون به چاپ رسید: در نمونه ای مقطعی از تحقیق گروهی که در دانشکده بهداشت عمومی جان هاپکینز که در شماره اکتبر نشریه لنسنت – نشریه تخصصی پزشکی انگلیس- به چاپ رسید، از تعداد عراقی هایی که بر اثر خشونت های آمریکا جان خود را از دست داده اند، آماری ارائه کرده است، نویسنده این مقاله کشته شدن ۶۵۵۰۰۰ عراقی را از دستاوردهای جنگ می داند(۱۸).

مطالعات انجام شده حاکی از آن است که از مارس ۲۰۰۳ تا ژوئن ۲۰۰۶، ۱۳ درصد مرگ های ناشی از خشونت در عراق، بر اثر حملات هوایی مداوم نیروی هوایی رخ داده است. تِرِس نویسنده این مقاله در ادامه می افزاید: « بر اساس آمار ارائه شده توسط تام دیسپچ سرپرست مطالعات روزنامه لنسنت، ۵۰ درصد از کودکان زیر ۱۵ سال قربانی خشونت در عراق، بین ۲۰۰۳ تا ۲۰۰۶ به وسیله حملات پیوسته هوایی قربانی شده اند. و در نهایت، آخرین آمار و ارقام نابهنجار و تکان دهنده جنگ عراق: روزانه۵۰ تا ۱۰۰ نفر بر اثر حملات هوایی مداوم نیروهای آمریکایی قربانی شده اند(۱۹).

به گفته ژیلبر آشکار هزار شهروند یک روز صبح مستقیماً در نیویورک کشته شدند؛ بیش از ده سال است که سالانه ده ها هزار نفر غیر نظامی به طور مستقیم و غیر مستقیم در عراق و افغانستان کشته می شوند. این است مقیاس مقایسة کشتار بربرها، هرچه هر تمدنی ثروتمندتر و قوی تر است، بربریت آن نیز مشمئز کننده تر است(۲۰).

خشونت بی سر نشین

یک نشریه آلمانی در تحلیلی با اشاره به نقض آشکار حقوق بشر در جریان عملیات های هواپیماهای بدون سرنشین آمریکایی که به ابزار اصلی دولت آمریکا تحت دولت اوباما در به اصطلاح مبارزه با تروریسم تبدیل شده است ، این جنگنده های آمریکایی را ابزاری مسئله ساز در عرصه حقوق بشر عنوان می کند. نشریه "فوکوس" در مطلبی نوشته است : سالهاست که آمریکا در پاکستان با هواپیماهای بدون سرنشین به زعم خود تروریستها را شکار می کند، اما اطلاعات موجود در این زمینه پراکنده و ناچیز است. کاملاً آشکار است غیر نظامیان نیز از قربانیان حمله های هواپیماهای بدون سرنشین آمریکا به خاک پاکستان هستند.

در این عملیاتها خلبان نه کلاه دارد و نه چتر نجات و نه در یک هواپیمای جنگنده نشسته است، اما از هوا روی مردم شلیک می کند. تنها یک حرکت انگشت خلبان کافی است تا دهها هزار کیلومتر دورتر و در خاک پاکستان، افغانستان، یمن و لیبی شماری از غیر نظامیان و برخی از به اصطلاح تروریست ها کشته شوند. این خلبانان همان هدایت کنندگان هواپیماهای بدون سرنشین آمریکایی هستند. آنها خلبانان آینده هستند.

فوکوس در ادامه می نویسد : قبل از ۱۱ سپتامبر ۲۰۰۱ کمتر از دویست هواپیمای بدون سرنشین وجود داشت، اما امروزه ارتش آمریکا حدود ۷۵۰۰ هواپیمای بدون سرنشین در اختیار دارد. این هواپیماها به شکل گسترده برای عملیاتهای جاسوسی و همچنین کشتار انسانها استفاده می شود.

باراک اوباما که برنده جایزه صلح نوبل نیز به شمار می رود. هواپیماهای بدون سرنشین را به یکی از سلاحهای اصلی در به اصطلاح مبارزات خود با تروریست ها تبدیل کرده است. تعداد حملات این هواپیماها در ۱۵ ماهه ابتدای دولت اوباما بیشتر از کل عملیات های این چنینی در دوران حکومت بوش بود. بر اساس آمار منتشر شده از سال ۲۰۰۴ تا ۲۰۰۹ آمریکا ۵۲ عملیات را با استفاده از هواپیماهای بدون سرنشین انجام داده است، اما از زمان تغییر قدرت در کاخ سفید و ورود اوباما این عملیاتها ۲۶۴ مورد بوده است.

نویسنده در بخش دیگری از این مطلب، استفاده از این ابزار نظامی به خصوص از جان خلبانان آمریکایی حمایت می کند، اما از آنجایی که نیروهای القاعده و طالبان اکثراً در مناطق مسکونی حضور دارند این حملات با قربانیان غیر نظامی بسیاری همراه خواهد بود. بر اساس اطلاعات" Bureau for Investigative Journalism" حدود ۲۴۴۰ تا ۳۱۱۳ نفر به واسطه حملات هواپیماهای بدون سرنشین آمریکایی تا سال ۲۰۱۲ کشته شده اند که حدود ۴۷۹ تا ۸۲۱ نفر آنها غیر نظامیان بوده اند که از این تعداد ۱۷۴ نفر از آنها کودک بوده اند. ۱۲۰۰ مجروح هم به واسطه این عملیاتها به بار آمده است. به این ترتیب از هر چهار قربانی عملیاتهای هواپیماهای بدون سرنشین آمریکایی یک نفر غیر نظامی بوده است(۲۱).

خشونت تحریم علیه کشورهای اسلامی

استفاده از ابزار اقتصادي،‌ مالي و تكنولوژيكي، يكي از روش‌هاي مؤثر در اجراي سياست خارجي و تحقق اهداف و تأمين منافع دولت هاست. تحریم اقتصادی به عنوان یکی از روش‌های غیر دوستانه و بدون اعمال زور است که اصولاً علیه کشورهای متخلف از تعهدات بین‌المللی مطرح می شود که به طور یکجانبه، چندجانبه یا دسته جمعی اعمال می شود. تحریم اقتصادی در حقوق بین الملل وسیله‌ای برای فشار به کشور متخلف است تا به رعایت تعهدات خود بازگشت نماید؛ لیکن این وسیله گاه به علت منافع سیاسی یک کشور مورد سوء استفاده قرار می‌گیرد. به عبارت دیگر تحریم به معنای تدابیر قهر آمیز اقتصادی بر ضد یک یا چند کشور برای ایجاد تغییر در سیاست های آن کشور یا کشورها یا دست کم بازگو کننده نظر یک کشور در باره این گونه سیاست هاست. در واقع تحریم های اقتصادی، همچون ابزاری برای رسیدن به اهداف سیاست خارجی به کار گرفته می شود و دولت آمریکا برای پیش بردن سیاست خارجی خود به تحریم های اقتصادی روز افزون متوسل می شود به ویژه علیه کشورهای اسلامی نظیر ایران، عراق، سوریه و... (۲۲).

همانطور که گفته شد تحریم های اقتصادی به عنوان ابزاری برای تأمین منافع سیاست خارجی یک کشور مورد استفاده قرار می گیرد، تحریم در میانه طیفی قرار می گیرد که در یک سوی آن سخت ترین اقدامات قهرآمیز مانند کاربرد نیروی نظامی، فعالیت های پنهانی یا تهدید به کاربرد زور است و در سوی دیگر طیف، تدابیر دیپلماتیک، اخراج دیپلمات ها، احضار سفیر، اعتراض رسمی دیپلماتیک و به تعلیق درآوردن مبادلات فرهنگی. به تعبیری می توان گفت که برقراری تحریم های اقتصادی در میانه این طیف از اقدامات قرار می گیرد و بیشتر به جای کارهای یاد شده می نشیند.

پس از پایان جنگ سرد، شورای امنیت بیش از گذشته ابزار تحریم را به کار گرفته است. از ۱۹۹۰ تاکنون کشورهای اسلامی همچون عراق، ایران، سومالی، لیبی، سودان و افغانستان مورد تحریم های شدید قرار گرفته اند.

آمریکا سردمدار کاربرد تحریم های اقتصادی برای دستیابی به اهداف سیاست خارجی در سراسر جهان شناخته می شود. در نخستین سال های جنگ سرد در دهه ۱۹۵۰ و سپس در دهه ۱۹۶۰، آمریکا در تلاش برای کنترل نفوذ کمونیسم، کشورهای کمونیستی و کشورهایی را که با آنها روابط تجاری داشتند تحریم می کرد؛ در دهه ۱۹۷۰، حقوق بشر به یکی از موضوعات کلیدی در سیاست خارجی آمریکا تبدیل شد و از اواخر دهه ۱۹۸۰، خطر تروریسم، مواد مخدر و گسترش جنگ افزارهای ویژه کشتار جمعی از زمینه های برقراری تحریم بوده است. بر روی هم، از ۱۰۳ مورد تحریم اقتصادی از ۱۹۴۵ تا ۱۹۹۰، آمریکا در ۷۹ تحریم شرکت داشته است. گرچه تحریم اقتصادی همواره ابزار نیرومندی در سیاست خارجی آمریکا بوده، اما اکنون که جنگ سرد به پایان رسیده، اهمیت بیشتری یافته و بیشتر به کار گرفته می شود. در آمریکا از ۱۹۹۳ تا ۱۹۹۶، ۶۱ قانون و دستور برای تحریم ۳۵ کشور جهان به تصویب رسیده و صادر شده است و دولت بر پایه ماده ۴۲ قانون فدرال، تاکنون بیش از ۱۵۰ بار دست به تحریم کشورها زده است که بیشتر آنها کشورهای عمدتاً اسلامی را شامل می شود کشور هایی نظیر جمهوری اسلامی ایران، عراق، سوریه، سودان، لیبی و...(۲۳).

در واقع آمریکا بعد از حوادث ۱۱ سپتامبر با قلب مفهوم تروریسم و هدایت افکار جهانیان به تروریسم اسلامی و تخریب ارزش های ایدئولوژیک رقیب (اسلام) بستر های جهانی کردن امنیت ارزشی مورد نظر آمریکا را به زعم خود فراهم کرده و بدینسان با نام مبارزه با تروریسم و حامیان تروریسم تعدادی از کشورهای اسلامی منطقه منا را هدف خشونت های تحریمی خود قرار داده است(۲۴).

همان طور که گفته شد یکی از اهداف تحریم‌های اقتصادی تغییر رفتار کشور مورد تحریم به دلایل مربوط به روابط خارجی می‌باشد. تحریم‌های اقتصادی معمولا بعنوان ابزاری در تعقیب سیاست خارجی به کار می‌ روند. اینگونه استدلال می‌گردد که هدف جنگ اقتصادی این‌است ‌که تا حد امکان به اقتصاد دشمن‌ خسارت وارد نماید(۲۵). استفاده از تحریم‌های اقتصادی به منظور اجرای مقاصد سیاسی روش جدیدی نیست. دولتها به‌ دلایل مختلف در طول تاریخ به تحریم‌های اقتصادی متوسل گردیده‌اند. برای مثال تحریم‌های اقتصادی و تجاری در دوران قاجاریه یکی از ابزارهای مورد استفاده روسها علیه ایران بود. از جملهء شاخص‌ترین موارد تحریم‌های اقتصادی می‌توان از تحریم نفتی ایران‌ توسط دولت انگلستان در زمان نخست ‌وزیری مرحوم دکتر محمد مصدق نام برد. در تاریخ ۴ نوامبر ۱۹۷۹ سفارت آمریکا در تهران بوسیله دانشجویان مسلمان پیرو خط امام‌ تسخیر شد. بحران گروگان گیری ۴۴۴ روز ادامه یافت. تصرف سفارت بلافاصله بر روابط ایران و آمریکا اثر گذاشت. روابط رسمی بین دو کشور قطع و آمریکا برای حل این بحران مجبور شد که تمهیدات سیاسی، اقتصادی، حقوقی و نظامی علیه ایران بگیرد و مجازاتها از طرف امریکا علیه ایران آغاز شد. گرچه گروگانها در ۲۹ دی ماه سال ۱۳۵۹ (۱۹ ژانویه سال ۱۹۸۱) آزاد شدند اما مجازات ایران هنوز ادامه دارد.

محدودیت صدور کالاهای آمریکایی به ایران از سال ۱۹۸۴ افزایش یافت و ورود کالاهای ایرانی به آمریکا از اواخر ۱۹۸۷ یکسره ممنوع شد. قانون تکمیلی ژوئیه ۱۹۹۶ در مورد تحریم دو کشور اسلامی ایران و لیبی تجارت دو جانبه را که در آن شرکت های خارجی در سال بیش از ۴۰ میلیون دلار در حوزه های نفتی تازه ایران سرمایه گذاری کنند، ممنوع ساخت(۲۶).

ایالات متحده آمریکا همواره در خلال سه دهه گذشته با ابزار فشار و تحمیل زور با ایران رویارویی کرده است و دولت های مختلف آن نیز تا کنون تحریم های شدیدی را علیه آن تحمیل کرده اند. اوباما نیز علی رغم شعارهایی که مبنی بر تغییر داده بود، هیچ گونه تغییری را در این روند ایجاد نکرد و به همان سیاست اعمال تحریم و فشار ادامه داد، که به طور بارز می توان به رهبری آمریکا در نیل به تصویب قطعنامه ضد ایرانی در شورای امنیت سازمان ملل متحد و کنگره آمریکا و وضع تحریم های جدید علیه این کشور اشاره کرد(۲۷).

در خصوص میزان تأثیر خشونت های ناشی از تحریم های شدید آمریکا علیه کشور عراق بنا به ارزیابی ای که سازمان ملل متحد انجام داده است در طی ۱۰ سال، در نتیجه تحریم عراق، سالانه ۰۰۰/۹۰ هزار نفر – ۰۰۰/۴۰ هزار کودک و ۰۰۰/۵۰ هزار نفر از بقیه شهروندان- جان خود را از دست داده اند. این موضوع حتی در مجله سرشناس امور خارجی(Foreign Affairs)، که ناشر اصلی نظرات هستة متفکر سیاست خارجی آمریکا در شورای روابط خارجی است، تحریم های اعمال شده بر عراق «تحریم کشتار توده ای» نامیده شده است. در مقاله ای دیگر در مجله امور خارجی در سال ۱۹۹۹، دو اندیشمند آمریکایی به نام های جان مولر و کارل مولر در یک مطالعه ای برآورد کردند که سلاح های کشتار جمعی (بهانه آمریکا برای اعمال تحریم ها و نهایتاً جنگ علیه عراق) در کل تاریخ موجب مرگ ۰۰۰/۴۰۰ هزار نفر شده اند. آنها چنین نتیجه گیری کردند که: «بنابراین، اگر برآوردهای سازمان ملل متحد از تلفات انسانی در عراق در اثر تحریم های اقتصادی برای برکناری صدام حسین، به طور تقریبی هم درست باشد، بیش از تمام قتل عام هایی است که با سلاح های موسوم به کشتار جمعی در سراسر تاریخ روی داده است(۲۸).

تأمین امنیت رژیم اسرائیل و جنگ های ۳۳ روزه لبنان و ۲۲ روزه غزه

رژیم اسرائیل بخش مهمی از سیاست امنیتی و امپراتوری آمریکاست. تا آنجا که برخی تحلیل گران آن را ایالتی از ایالات متحده آمریکا می نامند. طی پنج دهه گذشته واشنگتن همواره به این رژیم کمک های مادی، معنوی، نظامی و دیپلماتیک اعطاء کرده است و اسرائیل با کمک گروه های ذی نفوذ یهود در آمریکا همواره به عنوان یک متحد قابل اعتماد واشنگتن در منطقه منا تلقی شده است که باید منافع آن از سوی آمریکا حمایت شود و اسرائیل نیز حافظ منافع آمریکا در منطقه باشد. آمریکا و اسرائیل طرفین یک رابطه ویژه به شمار می روند، رابطه ای که پایان جنگ سرد نیز نتوانست ماهیت مناسبات این دو را دگرگون کند. بلکه فرایند نامعلوم صلح اعراب و اسرائیل، آینده نقش روسیه در منطقه، تکثیر موشک های بالستیک و سلاح های کشتار جمعی و بیداری اسلامی، چالش های جدیدی را فراروی آمریکا و اسرائیل قرار داده است که به طور طبیعی بعد از وقایع ۱۱ سپتامبر باعث تقویت روابط ویژه بین طرفین شد. اسرائیل در این مدت پیوندهای مستحکم خود را با تمامی دولت های آمریکا اعم از دموکرات و جمهوری خواه و ساختارهای صنعتی و نظامی آن کشور برقرار نموده است(۲۹).

در مجموع رژیم اسرائیل به عنوان متحد راهبردی غرب در منطقه منا، دژ مستحکم، پایگاه مطمئن و خط مقدم غرب در مقابل تهدیدات مختلف طی دوران جنگ سرد و پس از آن و نیز نماینده فرهنگ غرب در خاورمیانه محسوب می شود(۳۰).

بقای اسرائیل به سیاست حمایت همه جانبه آمریکا بستگی دارد. اگر حمایت آمریکا نباشد اسرائیل فرو می پاشد و منافع راهبردی نفتی، نظامی و سیاسی آمریکا در منطقه منا به خطر می افتد، در نتیجه آمریکا خود را در سیاست یکجانبه نگری و هژمونیک خود مجبور به حمایت از اسرائیل می یابد.

طرح خاورمیانه بزرگ که بعد از حوادث ۱۱ سپتامبر ارائه شد را می توان بخشی از طرح نظم نوین جهانی و استعمار فرانو برای منطقه منا دانست. از جمله اهداف عمده این طرح عبارت بودند از: استحاله کامل فرهنگی مردم منطقه و جلوگیری از رشد بنیادگرایی اسلامی، محور قرار گرفتن اسرائیل به عنوان ژاندارم منطقه و کنترل و دسترسی آسان به نفت و... .

همان طور که عنوان شد یکی از مهم ترین اهداف این طرح تبدیل رژیم صهیونیستی به قدرت برتر منطقه است. رژیمی که با حمایت های بی دریغ آمریکا جنگ ۳۳ روزه را علیه لبنان در سال ۲۰۰۶ به راه انداخت. به طوری که کاندولیزا رایس وزیر امور خارجه وقت آمریکا در زمان جنگ ۳۳ روزه که با هدف عملیاتی کردن طرح خاورمیانه و نابودی یا خالع سلاح جبهه مقاومت اسلامی در ژوئیه ۲۰۰۶ طراحی شده بود، از مردم لبنان خواست درد زایمان خاورمیانه جدید را تحمل کنند. البته این نوزاد مرده متولد شد و جنگ ۳۳ روزه با پیروزی حزب الله لبنان پایان یافت. شکست صهیونیست ها و حامیانشان در این جنگ هیمنه پوشالی نظام بین الملل هژمونیک را نشان داد. هر چند جنگ ۳۳ روزه توانسته بود صهیونیست ها را زمین گیر کند، اما اگر آنها با شروع جنگی جدید قادر به حذف حماس می شدند، به پیروزی بزرگی دست یافته بودند. از همین رو جنگ ۲۲ روزه غزه در سال ۲۰۰۸ برای جبهه مقاومت و آینده سرزمین های اشغالی حائز اهمیت بود. اما جنگ ۳۳ روزه لبنان مکمل ایستادگی مردم غزه به شمار می رفت. ۲۲ روز حمله وحشیانه به زنان و کودکان بی دفاع مردم غزه، نشان از عجز صهیونیست ها و هم پیمانانش در منطقه و جهان داشت(۳۱).

بنابر آمار نهادهای حقوقی فلسطین، از آغاز انتفاضه دوم فلسطینیان- از سال ۲۰۰۰ تاکنون- چهار هزار فلسطینی به اسارت رژیم صهیونیستی درآمده اند که از این تعداد ۱۷۲۷ نفر به ده تا پنج سال حبس محکوم شده اند. به همین ترتیب، شمار زیادی از لبنانی نیز در زندان های این رژیم به سر می برند. بر اساس ادعای مقامات رژیم صهیونیستی، مهم ترین هدف از تهاجم، نابودی حزب ا... و در غیر این صورت، تضعیف و به حاشیه راندن این جنبش اسلامی است، زیرا از نظر رژیم صهیونیستی و مقامات آمریکا، جنبش حزب ا... الگوی مبارزاتی فلسطینی ها و تأثیر گزار بر تداوم انتفاضه است. حزب ا... لبنان نیرویی مهم در داخل لبنان و بزرگترین مانع طرح خاورمیانه ای آمریکا و رژیم صهیونیستی در این کشور است. آمریکا و رژیم صهیونیستی طرح های مختلفی را برای خلع سلاح جنبش حزب ا... لبنان پیاده کرده اند. که مهم ترین آن، قطعنامه ۱۵۵۹ شورای امنیت سازمان ملل است. البته تاکنون موفق به اجرای آن نشده اند و حزب ا... قوی تر از گذشته شده است و جایگاه اجتماعی و مردمی بالایی دارد. پیش شرط رژیم صهیونیستی برای آتش بس و تأکید دولت آمریکا برای اجرای قطعنامه ۱۵۵۹ به عنوان پیش شرط توقف حملات رژیم صهیونیستی، نشان می دهد که هدف اصلی این دو تداوم خشونت و حملات غیر انسانی علیه حزب ا... لبنان است(۳۲).

در مقاله بعدی به بررسی خشونت های سیستمی یا ساختاری اعمالی آمریکا و مجموعه غرب که علیه دیگر کشور ها به ویژه کشور های اسلامی منطقه منا صورت می گیرد، پرداخته خواهد شد.

منابع و مآخذ

۱) The culture of vi olence Jaron.U.N. University press.۱۹۹۴, P.۳۳

۲) http://www.bashgah.net/fa/content/show/45324

۳) فکوهی، ناصر(۱۳۷۸)، خشونت سیاسی: نظریات، مباحث اشکال و راهکارها، تهران: نشر قطره، ص ۲.

۴) Arbi-Aster, Anthony(۱۹۹۳) the Blackwell Dictionary of Towenthi eth century social Thought I.U.S.Blackwell.P.۷۰۰.

۵) نراقی، احمد(۱۳۷۸)، "مجموعه مقالات خشونت و جامعه"، گردآورنده اصغر افتخاری، نشر سفید، ص ۱۷.

۶) http://www.bashgah.net/fa/content/show/50733

۷) http://www.bashgah.net/fa/content/show/50733

۸) ژیژک، اسلاوی(۱۳۸۹)، خشونت، ترجمه علی رضا پاکنهاد، تهران: نشر نی، صص ۲۳-۱۰.

۹) همان منبع، صص ۲۳-۱۰.

۱۰) امینیان، بهادر(۱۳۸۷)، "اسلام ستیزی در غرب: دلایل و ویژگی ها"، فصلنامه سیاست خارجی، سال ۲۲، شماره ۱، ص ۱۰۶.

۱۱) همان منبع، ص ۱۱۴.

۱۲) همان منبع، ص ۱۱۶.

۱۳) امینیان، بهادر(۱۳۸۴)، "جهان اسلام پس از ۱۱ سپتامبر: از تهدید امنیتی تا خیزش هویتی"، فصلنامه مطالعات منطقه ای؛ جهان اسلام، سال ششم، شماره ۲۴، ص ۱۳.

۱۴) جانسون، چالمرز(۱۳۸۴)، مصائب امپراطوری: امپریالیسم نظامی آمریکا در قرن بیستم، ترجمه عباس کاردان و حسن سعید کلاهی خیابان، تهران: مؤسسه ابرار معاصر، ص ۶۴.

۱۵) راست بین، علی(۲۰۰۵)، "سیاست آمریکا در خاورمیانه"، ترجمه مریم کوثری، اطلاعات سیاسی اقتصادی، شماره ۲۲۰-۲۱۹، ص ۳۳.

۱۶) آشکار، ژیلبر(۱۳۸۴)، جدال دو توحش؛ ۱۱ سپتابر و ایجاد بی نظمی نوین جهانی، ترجمه حسن مرتضوی، تهران: نشر اختران، ص ۱۰۷.

۱۷) امینیان، "جهان اسلام پس از ۱۱ سپتامبر: از تهدید امنیتی تا خیزش هویتی"، پیشین، ص ۱۲.

۱۸) نیگارد، جف(بی تا)، "ناگفته های جنگ در عراق و افغانستان"، سیاحت غرب، شماره ۵۲، صص ۸۱-۸۰.

۱۹) همان منبع، صص ۸۱-۸۰.

۲۰) آشکار، پیشین، صص ۹۱-۹۰.

۲۱) http://www.fardanews.com/fa/news/203187

۲۲) بهروزی فر، مرتضی و کوکبی، سامیه(بی تا)، "تحریم های ایالات متحده: آزمون آزموده"، اطلاعات سیاسی و اقتصادی، شماره ۲۳۲-۲۳۱، ص ۱۲۷.

۲۳) همان منبع، صص ۱۲۹-۱۲۸.

۲۴) تدینی کازرونی، عباس و توکلی، ناهید(۱۳۸۹)، "تحولات تحریم در پرتو تحولات بنیادین دهه های اخیر"، فصلنامه رهیافت های سیاسی و بین المللی، ص ۱۰۹.

۲۵) هوهن فلدان، آیگناتس زایدل(۱۳۷۹)، حقوق بین الملل اقتصادی، ترجمه و تحقیق سید قاسم زمانی‌ مؤسسه مطالعات ص۳۵۰.

۲۶) بهروزی فر و کوکبی، پیشین، ص ۱۳۱.

۲۷) سیمبر، رضا(۱۳۸۹)، "سیاست خارجی آمریکا و تحریم های جدید علیه جمهوری اسلامی ایران"، فصلنامه دانش سیاسی، سال ششم، شمار دوم، ص ۱۲۹.

۲۸) آشکار، پیشین، صص ۲۵-۲۴.

۲۹) شون بام، دیوید(۱۳۸۱)، ایالات متحده و اسرائیل، ترجمه محمد رضا ملکی، تهران: دفتر مطالعات سیاسی و بین المللی، صص ۹-۸.

۳۰) سلیمانی، محمد باقر(۱۳۷۹)، بازیگران روند صلح خاورمیانه، تهران: دفتر مطالعات سیاسی و بین المللی، ص ۱۵.

۳۱) جوان شهرکی، مریم(۱۳۸۷)،" نقش جهانی شدن در گسترش بنیادگرایی دینی؛ مطالعه موردی القاعده"، فصلنامه راهبرد، شماره ۴۷، صص

+ نوشته شده در  سه شنبه بیست و پنجم آذر 1393ساعت 14:5  توسط اکبر غفوری  | 

الگوهای جدید قدرت سیاست خارجی امریکا

الگوهای جدید قدرت سیاست خارجی امریکا

نظام تک قطبی متقارن:

ماهیت نظام بین الملل و شرایط صحنه جهانی به گونه ای است که ایفای نقش بازیگر مسلط به معنای پذیرش دو واقعیت است.

یکی اجتناب ناپذیر بودن اختلاف و دیگری اجتناب ناپذیر بودن تعامل تعارض و اختلاف غیر قابل اجتناب است چرا که توانایی های عینی یا ذهنی کشورها یکسان نیست و میزان این توانایی است که حیطه مانور را مشخص می کند. از این منظر، رفتار دولتها متأثر از توزیع توانایی های راهبردی و ماهیت تهدیدها می باشد و امکان سلطه گری زمانی بوجود می آید که کشور، امکان دفاع از خود در برابر تعارض های کشورهای دیگر نظام با اتکاء به منابع خود و امکان تهاجم نظامی، اقتصادی و سیاسی به کشورهای مخالف را داشته باشد. امریکا برای حفظ موقعیت سلطه گر خود و فضای چانه زنی موجود، بایستی ترکیبات کنونی قدرت را از بی ثباتی دور سازد فضای چانه زنی موجود برای امریکا فرصت تضعیف مخالفان بالقوه و تحمیل قدرت خود به دیگر کشورهای نظام را فراهم ساخته است. توفیق امریکا در جنگ خلیج فارس و بالکان به جهت محدوده گسترده ی فضای چانه زنی بود. مؤثر بودن یک تهدید که خمیر مایه ی چانه زنی است به قول توماس شلینگ نه تنها بر پایه ی میزان تهدید بلکه به اعتبار تهدید بستگی دارد. از طرف دیگر، تعامل غیرقابل اجتناب است چون به هم وابستگی مادی و ذهنی امروزه همه گیر و همه جانبه می باشد همکاری بین قدرتهای مطرح نظام بین الملل در جهت مدیریت بحران، نیازمند توافق کلی در مورد شرایط و مقررات چگونگی استفاده از زور می باشد و چنین توافقی متأثر از عناصر ساختاری نظام از قبیل نموه ی توزیع توانایی هاست. ساختار نظام بین الملل قدرت برتر نظام را مشخص می کند و سلطه گری امریکا به جهت ساختاری نظام می باشد. نظمی که امروزه شاهد آن هستیم در متنی شکل گرفته است که بازتاب اولویت ها و ترجیحات ایالات متحده می باشد در نظم حاکم امروزی، امریکا نقش مأمور حاکم را دارد به این مفهوم که در جهت حفظ چارچوب قواعد بازی و تقسیم بندیهای که بیشترین نفع را به امریکا می رسانند از منابع دیگر کشورها در جهت حفظ آن ها استفاده می کند.

• نظام تک قطبی متقارن، سه دیدگاه متفاوت

1- تعبیر لیبرالی مثبت پایان تاریخ از نظام تک قطبی متقارن: فروپاشی نظام دو قطبی، بوجود آورنده ی نظم سیاسی نوین شده است. اشاعه و همه گیر شدن مشروعیت اندیشه های لیبرال دموکراسی و سرمایه داری رقابتی منجر به از بین رفت دلایل داخلی و خارجی جنگ ها خواهد شد. این خوش بینی بر دو پیش فرض استوار است: اول دولت هایی که در یک چارچوب دموکراتیک دارای نظم، ثبات و انسجام داخلی هستند. برتری این دولتها به جهت واقعگرایی این نوع نظام هاست و بواسطه ی توانایی در ایجاد تحول و دگرگونی، این نظام ها از تبدیل بحران های کوچک به فاجعه جلوگیری می کنند. پیش فرض دوم اینکه زمانی که ظلم از بین برود دولت ها بطور طبیعی دارای نظم می شوند.

2- تفسیر بدبینانه ی هابزی از نظام تک قطبی متقارن: در این دیدگاه، اعتقاد بر این است که به دلیل بر هم خوردن ترکیب قدرت پس از فروپاشی شوروی احتمال وقوع تضاد و برخورد افزایش می یابد. طرفداران این عقیده به جهت عملکرد تردیدآمیز نظام کنونی معتقدند که امریکا دارای توانایی لازم و منابع نامحدود نیست که بتواند نظم را ایجاد کند چرا که نظم نه بر اساس همسانی ساختار داخلی کشور که بوسیله ی نظام باید اعمال شود. این نظریه ریشه در چند پیش فرض دارد: اول اینکه کشورها بطور مداوم به دنبال قدرت بوده و فقدان کشورهای بازدارنده نظم جهانی را به هم خواهد ریخت، دوم اینکه اخلاق و قدرت به جهت عدم تجانش به این نتیجه منجر خواهند شد که تنها راه حفظ نظم، حضور قدرت است، سوم اینکه ساختار نظام دوقطبی را در جهت جلوگیری از ثبات زدایی مناسب می دانستند چرا که امکان پیش بینی پدیده ها و ابزار مهار آن ها را فراهم می ساخت.

بر خلاف نظم لیبرال ها که نظم و ثبات را ناشی از همسانی منافع اقتصادی و وابستگی های اقتصادی می یابند، طرفداران نظریه ی مرکزیت قدرت بر این باورند که در صورت فقدان توازن که از ویژگی های نظام دو قطبی بود، کوچکترین بی نظمی و اعتشاشی کلیت نظام را به خطر می انداخت.

3- نهادگرایی لیبرال جدید: بر خلاف دو دیدگاه فوق، نهادگرایان اعتقاد دارند که نظم، ناشی از وجود یکسری چارچوب ها، رویه ها و مقررات مشخصی است مجموعه ای از رژیم ها به صورت متغیرهای واسطه بین التزام های ساختاری نظام، خصلتها و سرشت قدرت طلب، مناسبترین ابزارها برای ایجاد نظم و ثبات است. رژیم ها در شکل عملیاتی خود به صورت نهادها پدیدار می شوند و شکل رسمی می یابند. از این دیدگاه نهادها نقش معتدل کننده را دارند به این مفهوم که هرج و مرج در نظام را تعدیل و در ضمن چارچوبی را ایجاد می کنند که در متن آن منافع بیان و اختلافها حل و فصل می شوند. از این منظر نظام تک قطبی متقارن کنونی با تأکید بر سازمانهای بین المللی در زمینه های مختلف سیاسی، اقتصادی، فرصت بیشتری برای گسترش نهادها به عنوان ابزار نظم فراهم می آورد.

• منطق نظری نظام تک قطبی

شرایط حاکم بین الملل، امروزه به گونه ای است که در طول تاریخ متمایز بوده است، شرایطی که شاید بتوان آن را نظام تک قطبی متقارن نامید. متقارین از این نظر که چارچوبهای فرهنگی توده پسند و نخبه گرا و معیارهای اقتصادی حاکم در بسیاری از کشورها همسان می باشد و در یک جهت حرکت می کنند. ارزش های فرهنگی و اقتصادی غالب و ضوابط رایج اقتصادی تا حد زیادی کپی قالب های فرهنی و اقتصادی در امریکا می باشد. وحدت، خصلت واحد این نظام می باشد البته وحدتی که در کثرت واقع شده است. کثرت در رهیافت و وحدت در یکسانی معیارها و اهداف می باشد که این کثرت قابل کنترل می باشد. خصلت این نظام این است که جنبش های بومی به حاشیه رانده شده و حوادث به عنوان مشکل درنظر گرفته نشده بلکه حوادث بصورت یک وضعیت در نظر گرفته می شوند که باید مدیریت شوند. نظام تک قطبی متقارن دارای چارچوب های سازگار با راهبرد و اهداف امریکا می باشد به گونه ای که قدرت زیادی در مقام ابعاد آن در اختیار این کشور قرار داده است که این امر مبتنی بر دو پیش فرض می باشد:

یکی اینکه یک الگوی مکرر رفتاری در نظام مستقر می سازد که بیشترین امتیاز رانصیب امریکا می کند. دوم اینکه الگوهای نهادی بین المللی، تأمین کننده ی احتیاجات امریکا می باشند. سازما تجارت جهانی بر اساس الگوها و مقرراتی شکل گرفته است که بر اساس مفاهیم اقتصادی لیبرال است.

• به هم پیوستدگی اقتصادی و همسویی فرهنگی

از ویژگی های نظام تک قطبی متقارن، به هم پیوستگی اقتصادی و همسویی فرهنگی است چرا که اقتصاد سرمایه داری، منطق اقتصادی حاکم اکثر کشورها بود. و گرایش مردم به مفاهیم خود محور لیبرالیسم، رهبران کشورهای جهان سوم را نگران وابستگی و امپریالیسم فرهنگی کرده است. محققاً قدرت و استواری پدیده های اقتصادی و فرهنگی در نظامی کشورهای یکساننیست ولی همگی در یک مسیر مشخص و یکسان گام بر می دارند و این سنگ بنایی تقارن است. نظام متقارن است چون چارچوب های فرهنگی و اقتصادی و بالتبع اجتماعی کشورهای متفاوت بر پایه ی الگوهای غربی قرار گرفته است. در نظام تک قطبی متقارن، جنگ التزام کمتری پیدا می کند چون وابستگی های اقتصادی به سبب گسترش مشروعیت سرمایه داری، چنان بین کشورها تنیدگی ایجاد می کند که انگیزه در سطح خود و عوامل ساختاری در سطح کلان توجیحی برای آن ایجاد نمی کند. تقارن منافع که به جهت وابستگی اقتصادی ایجاد می شود، تعارض ها را کاهش می دهد چرا که رهبران، نقاط تشابه بیشتری برای همکاری و مردم فایده ی بسیاری درهم تنیدگی و وابستگی بدست می آورند. نظام تک قطبی متقارن از نظر فرهنگی به مفهوم همسویی استنباط ها و برداشت ها از وقایع و تعریف یکسان برای حوادث می باشد آن هم بطور نسبی

امروزه امریکا نقش سلطه گرایانه در جهان دارد چرا که توانسته است، فرهنگ خاص خود را در جهان مقبولیت بخشند. فرهنگ امریکا بازتاب توفیق مادی و اقتصادی این کشور می باشد.

• همسویی استنباط ها با سلطه گری امریکا

مشمولین سیاست خارجی امریکا برای اعمال این کشور در جهان، همیشه توجیه و معنای خاص خود را دارند. مشخص است که کشورهای دیگر برای این اعمال هم معنا پیدا می کنند که بستگی به فرهنگ، قدرت، وابستگی های نظامی، سیاسی، اقتصادی و اتحاد با دیگر کشورها دارد. سلطه گری امریکا هنگامی عینیت می یابد که معنا با قرائتی که کشورهای دیگر جهان به طور اعم و کشورهای قدرتمند بطور اخص نسبت به رفتار و اقدام این کشور دارند، همسان و همسو با معنایی باشد که خود برای اعمالش قائل است. ولی عامل تداوم این سلطه گری و نظام پذیرش معنای ترجیحی به وسیله ی کشورهای دیگر است. معنای ترحیجی هنگامی شمولیت پیدا می کند که بافت فرهنگی و ارزش های فرهنگی یکسان مبنای قضاوت و معناسازی قرار گیرد که این به معنی امپریالیسم فرهنگی است. چون استنباط و برداشت کشورهای دیگر از فعالیت های کشور سلطه گر اهمیت دارد، بایستی بین دو سطح توصیفی و استنباطی تمایز قائل شد. در سطح توصیفی، کشورهای دیگر تنها به توصیف اعمال سلطه گر می پردازند ولی مهم دلیلی است که باید برای عمل ذکر شود و به همین دلیل است که یکی از ارکان مهم سیاست خارجی امریکا بعد از جنگ جهانی دوم، اشاعه و گسترش لیبرالیسم بوده است. اگر ملاک های کشورهای دیگر همگام با معیارهای مورد استفاده ی دولتمردان و مردم آمریکا باشد، جواب اینکه چرا در یکسان عمل می کنند خواهد بود و این یعنی مشروعیت دادن به اقدام های کشور سلطه گر برای نمونه،..در ها بینی، جنگ خلیج فارس فعالیت نظامی امریکا مورد مخالفت قرار نگرفت چون ارزش هایی که این فعالیت ها راتوجه می کردند مورد قبول اکثر مردم دنیا قرار گرفت. بنابراین همسانی استنباط های امریکا و دیگر کشورهای درخصوص مداخله ی نظامی امریکا در کشورهای فوق به مفهوم پذیرش روایت کشور سلطه گر می باشد.

 

روانشناختی جورج دبلیو بوش و سیاست خارجی امریکا

جورج بوش در چارچوب یک ساختار کاملاً نظام یافته و دارای مرزهای متخصص و معین فعالیت می کند. عملکرد او بازتاب نیازها و الزامات این ساختار می باشدنه شکل دهنده به ماهیت این نیازها و الزامات هر چند که ویژگی های متمایز شخصیت او تعیین کننده سبک حاکم بر نحوه اعمال و ارجرای این خواستها و نیازها می باشد. با توجه به نهادینه بودن عوامل شکل دهنده به محورهای سیاست خارجی، کاخ سفید اهمیتش در این می باشد که به عنوان «تریبون سوق دهنده» می بایستی به تقویت ساختارها، مشروعیت سازی و محورها، اخلاقی جلوه دادن سیاستها و جهت دادن به افکار عمومی بپردازد، این فرایند چیزی است که کسینجر آن را فرایند تبدیل اعتقاد به اجماع و تبدیل قدرت به پذیرش می نامد. در این چارچوب است که رئیس جمهور اهمیت پیدا می کند و نقش حساس او مشخص می شود، هر چند که اهمیت ثانوی در رابطه با الزامات زیربنایی را دارا می باشد. رئیس جمهوری می بایست اهداف تعیین شده بوسیله مجموعه نخبگان او توجه کرد چه موفقیت و شکست سیاست های تعیین شده و دستیابی به اهداف کاملاً بستگی به میزان توانایی او در سوق دادن مردم از مرحله اعتقاد به مرحله عالی تر اجماع دارد.

• ماهیت فرهنگ مرزی

در چارچوب این منطق باید دانست که بوش به عنوان فرمانده کل قوا، هنگامی توسل به قوای نظامی را عملی خواهد یافت که مطمئن باشد نتیجه ای جز پیروزی نظامی نخواهد داشت، چرا که با توجه به فرهنگ کابویی تگزاس، کابویی که اسلحه را دیرتر از حریف بکشد جنازه ای بیش نیست. در عین حال فرهنگ کابویی این را تعمیم می دهد که در بسیاری از موقعیت ها گزینه هایی غیر از توسل به اسلحه می تواند با هزینه ای کمتر چه از نظر مادی و انسانی راه گشا باشد، پس بایستی فرصت ها و امکانات بکارگیری گزینه های متفاوت را فراهم کرد. بطور کلی در این فرهنگ بیش از اینکه یک ضرورت روانی باشد بازتاب شکست در متقاعد ساختن طرف مقابل می باشد چرا که در بطن یک فرهنگ مرزی که نگرش فرد کابویی در آن شکوفا می شود، کسب قدرت بیش از یک الزام است هر چند که عدم نیاز به استفاده از آن یک مزیت است و این مزیت تنها هنگامی امکان پذیر می باشد که عدم تقارن طرفین کشمکش ملموس باشد. به عنوام مثال امریکا در افغانستان قدرت نظامی را برگزید جدا که از پیروزی مطمئن بود.

• ماهیت توجیه کننده ساختار اقتصادی

این نظریه سیاستهای امریکا را نه بازتاب منافع ملی و نه پی آمد سخنان وعده های انتخاباتی کاندیدای ریاست جمهوری می داند بلکه آن را پی آمد منافع کمپانی های بزرگ اقتصادی و سازمان های نظامی و سیاستمداران مستقر در واشنگتن می داند، این روشن است که در سیاست و جامعه امریکایی، قدرت اقتصادی نقش اساسی و کلیدی ایفا می کند و رفتارها در حیطه داخلی و خارجی بسیار متأثر از نیازها و الزامات اقتصادی می باشد. سیاست خارجی دبلیو بوش بازتاب تأثیرپذیری از بسیاری از گروه ها در منافع آن ها می باشد و گروه های اقتصادی و یا نظامی از جمله این گروه ها می باشد اما اینکه کدام یک از این گروهها تأثیر و نقش بیشتری دارد بستگی به موضوع مورد بحث در سیاست خارجی و شرایط حاکم بر جامعه دارد.

• ماهیت شخصیتی سیاست خارجی:

جورج بوش با درک شرورتها و الزامات اجتماعی سرمایه داری و نیازهای انطباقی جامعه از همان ابتدا در طول مبارزات انتخاباتی مداوماً صحبت از رفاه هدفمند کرد او با وجود پیش بینی های بیان شده و با وجود فقدان بینه روشنفکرانه و استدلال های فلسفی، ولی به جهت درک غریزی ماهیت جامعه امریکایی توانسته است در هرم قدرت کاخ سفید را در موقعیتی قرار دهد که دستور کار برای کنگره تعیین کند، با وجود اینکه نیمی از آن در کنترل حزب دموکرات است، مطبوعات را بری از نگرش انتقاد می سازد و مردم را مستعد پذیرش افزایش توان نظامی، مقبولیت راه حل های نظامی، انعطاف ناپذیری فارغ از پی آمدهای منفی داخلی در مذاکران جهانی و حضور گسترده تر و فعالتر در حوزه وسیع تری از جهان گرداند. فارغ از الزامات ساختاری، برای ارزیابی دلایل موفقیت برنامه های بوش و دست یابی به مشروعیت شخصی وی می بایستی نیروهای سه گانه تجارب فردی، گزاره های فلسفی و روح زمان توجه قرار داد.

•ماهیت تجارب فردی:

جورج دبلیو بوش، جمهوریخواه محافظه کار و دارای هویت پنداری و در واژگان حزبی از حزب خورشید، رهبری روشن کننده می باشد. او بیش از اینکه در حیطه سیاست تحت تأثیر پدر خود باشد به الگوبرداری از ریگان پرداخته است.

فرهنگ مرزی که در بطن نهالهای عقیدتی، او شکل گرفت فردگرایی و عمل گرایی و دوری از انتزاعات فکری را برایش طبیعی ساخته اند. آنچه مهم است اهداف بوده که توجیه آن می بایستی متکی بر فرصت ها و شرایط باشد. بنابراین آنچه اهمیت دارد این نمی باشد که ارزیابی دیگران چه می باشد چرا که عامل تعیین کنندهمیزان خودباوری و اعتقادات و ارزش ها می باشد.

جورج بوش در طول انتخابات، ضعف های شخص خود را پذیرفت و اعلام کرد که کسانی را به همکاری دعوت می کند که جزء بهترین ها در حیطه فعالیت خود باشند آنچه در طول مدت ریاست جمهوری انجام داده است رهبری و مدیریت گروهی از آگاه ترین مشاوران است. رمز موفقیت او در تابع گرداندن کنگره و جلب نظر مثبت افکار عمومی و وقوف او به کاستی هایش و به کارگیری بهترین هایی است که در راستای عادی ساختن و اعمال اعتقادات او و نه اهداف گام بر می دارند.

• ماهیت فلسفی

گزاره های فلسفی بوش، ساختاری غیر روشنفکرانه و عمل گرا و مذهبی دارد. که در این زمینه دو امر مأثر است:

1- زندگی در تگزاس و تلاش برای ترک مشروبات الکلی که اعتقادات مذهبی او را می توان در مراسم سوگند ریاست جمهوری دید. نگرش مذهبی تأثیر عمیقی به چگونگی سیاست ها و تحلیل عملکردها برای جورج بوش داشته است چرا که سیاست خارجی چیزی نیست جز تداوم و ادامه سیاست داخلی در یک حوزه جغرافیایی غیر بومی ماهیت فضای حاکم بر جهان روح زمان که همیشه خود را بر روند حوادث تحمیل می کند در آغاز قرن جدید، سمت و سویی را ارائه کرد است که از نظر اقتصادی، سیاسی و فرهنگی هماهنگی غیر قابل تصوری با چارچوب های مورد نظر رهبر آمریکا دارد که این موفقیت او رادر حیطه سیاست داخلی و تحقق اهداف سلطه گرایانه امریکا را بسیار تسهیل نموده است.

رهبری جهان: گفتمان حاکم بر سیاست خارجی آمریکا

آنچه محافظه کاران سنتی را در حیطه سیاست خارجی از محافظه کاران جدید مشخص می کند نحوه برخورد آنان در مورد چگونگی حضور امریکا برای مقابله با ارزش های مخالف لیبرالیسم کلاسیک و نهادهای متعارض با سرمایه طری می باشد محافظه کاران سنتی مداخله گر بودند اما از نظر اقتصاد و سیاست خارجی انزواگر بودند. تصمیم گیرندگان سیاست خارجی در این مقطع «رهیافت محقق بودن» را دنبال می کردند. اینان معتقد بودند که رفاه داخل امریکا و سلامت اقتصادی این کشور در حضور گسترده تر امریکا در سراسر جهان برای دفاع از آزادی، دموکراسی و سرمایه داری است به همیت دلیل امریکا بایستی در خارج از اروپای شرقی حضور خود را نشان دهد و در واقع جهت گیری علیه کمونیست بود. این رهیافت محقق بودن، نامحدود و موجه گرایی بی حد و حصر با گزارش 68 متواری امنیت ملی در سال 1950 نهادینه گشت و اساس سیاست خارجی آمریکا قرار گرفت و ثرومن توانست اجماع در سیاست خارجی بوجود آورد و اجماع لیبرال آن را مشروع و محافظه کاران سنتی هر چند به سیاست اروپا اول گستردگی آن معترض بودند، مطلوب داشتند. محور سیاست این قرار گرفت که فقدان نظم طلب می کند که امریکا مسئولیت همراه با خطوط را بپذیرد که نظم و عدالت را از راهی که با اصول آزادی و دموکراسی منطبق است، برقرار سازد. اما جنگ ویتنام، این اجماع را متزلزل ساخت و بسیاری از لیبرال ها این سیاست موجه گرایی نامحدود را زیر سؤال بردند و گفته شد که باید مواجه گرایی م حدود خط مشی مقابله با کمونیسم باشد و امریکا می بایستی از رژیم های دارای ساختار دموکراتیک حمایت کند و توان میل مردم بر این است که از ارزش های خود دفاع کنند. لیبرال های طرفدار سیاست موجه گرایی محدود بر خلاف محافظه کاران سنتی اعتقاد داشتند که امریکا باید میان کشورهای دوست و دشمن که می خواهد از آن ها دفاع کند، مرز مشخص کند.

اما محافظه کاران جدید با نمایندگی بوش، معتقدند که در جهان امروز که کمونیسم از بین رفته نه تنها از مسئولیت آمریکا کم نشده که بر آن افزوده شده است چرا که امریکا تنها کشوری است که بدلیل برخورداری از توانایی نظامی، ظرفیت اقتصادی و فرهنگی می تواند نقش رهبری را ایفا کند. در همین راستا بوش مبارزه با تروریسم را مشخصه نیاز امریکا به رهبری داشته است. در نتیجه سیاست سه نفوذ به سیاست سه نفوذ کشورهای یاغی و سیاست مبارزه با تروریسم تبدیل شده است و در یک جمع بندی می توان گفت که از یک سو آمریکا در مورد تأمین منافع خود است و از سوی دیگر در تلاش برای تأمین منافع کشورهای دیگری که این توانایی را ندارند، می باشد.

بستر داخلی امپریالیسم آمریکا

چارچوب توجیه تحلیل درونی و بیرونی امپریالیسم

بررسی امپریالیسم از دو راه امکان پذیر است. یکی توجه به خاستگاه بین المللی (بیرونی) امپریالیسم دیگری خاستگاه درونی آن است. در خاستگاه بیرونی و بین المللی امپریالیسم، موقعیت ساختاری در اقتصاد سرمایه داری جهانی و روابط کشورها در چارچوب سلطه سرمایه داری را عامل تعیین کننده می دانند. از این چشم انداز کیفیت مناسبات جوامع غربی و کشورهای جهان سوم شکل دهنده شرایطی است که امپریالیسم را ایجاد می کند که چنین درکی به معنی نفی شکل گیری خط مشی ها و سیاست های ارادی بوسیلة کشورهای جهان سوم است. از این منظر، امپریالیسم تنها در سایه نظم سرمایه داری ایجاد می شود.

اما باید توجه داشت که پدیده ها در همه حیطه ها در درجه اول نیازمند یک بستر درونی و طبیعی است بنابراین منطقی آن است که عوامل بنیادی امپریالیسم امریکا را نه در واقعیات اقتصادی و تکنولوژیک امریکا بلکه در واقعیات حاکم بر کشورهای جهان سوم و ویژگی های ساختارهای درونی این کشورها جستجو کرد. در این راستا و در پاسخ به این سوال که چرا بعضی از کشورها استعداد بیشتری برای گردن نهادن به امپریالیسم دارند؟ با تأکید بر خاستگاه ملی در عین پذیرش اهمیت حاشیه ای خاستگاه بین المللی امپریالیسم بایستی به ساختارهای فرهنگی، سیاسی و اقتصادی موجود در کشورهای تحت سلطه توجه کرد.

• دلایل فرهنگی

در تحلیل دلایل پذیرش امپریالیسم بایستی به فرهنگ نیز توجه کرد چرا که فرهنگ در عین حال که مبنای ارتباط افراد یک جامعه است، جنبهای از فرایند تسلط جامعه داری بر جامعه ای دیگر نیز می باشد. فرض ها بر این است که در کشورهایی که زایش فرهنگی با چالش روبه رو بوده محدود است باعث حضور امپریالیسم می شود. منظور از زایش فرهنگی امکان حروث نوآوری در حیطه های گوناگون زندگی است. در کشورهایی که زایش فرهنگی با تنش کمتری مواجه است، امکان نوآوری بیشتر و سلطه امریکا کمتر است و بر عکس در کشورهایی که زایش فرهنگی با خشونت و تکفیر روبه رو می شود امکان نوآوری کمتر و امکان سلطه آمریکا بیشتر خواهد بود. در این جوامع نوآوری امکان جهش از حالت ذهنی – فردی به حالت عینی – اجتماعی نمی یابد به این ترتیب در جوامعی که محدودیت زایش فرهنگی وجود دارد با خلأ فرهنگی روبه رو می شویم و این خلأ فرهنگی امکان سلطه را فراهم می آورد. اینکه امریکا در بیشتر کشورهای جهان سوم از نظر فرهنگی سلطه یافته، ناشی از خلأ فرهنگی و واقعیت های داخلی آن ها بوده تا برتری فرهنگی.

محدودیت زایش فرهنگی در کشورهای تحت سلطه نتیجه دو واقعیت است:

1- عدم تطابق افکار در جامعه با نیازهای اقتصادی: در جوامعی که افکار حاکم بر جامعه با نیازهای اقتصادی ناشی از روابط تولید، همسو نباشد، زایش فرهنگی با محدودیت روبه رو است. اقتصاد سرمایه داری نیازهای مادی خاص خود را دارد که در صورت وجود ارزش ها و افکار متناسب با آن برآورده می شود. اما در بسیاری از کشورهای جهان سوم در کنار روابط تولیدی سرمایه داری، تفکرات و ارزشهای متناسب با اقتصاد فئودالی نیز وجود دارد که باعث محدودیت زایش فرهنگی و سرانجام خلأ فرهنگی می شود و سلطة امریکا را فراهمی می آورد.

2- ناهمخوانی افکار نخبگان با افکار توده ها: کشورهایی که در آن ها افکار توده ها و نخبگان دارای منبع مشترک نیستند، استعداد بیشتری برای تحت سلطه قرار گرفتن دارند. نبور نگرش همسو بین نخبگان و توده به دلیل منابع فکری متفاوت، نشانه ی عدم توافق توده ها و نخبگان نه تنها در ماهیت افکار که در مورد نحوه ی قرائت نیز می باشد. به همین دلیل امکان تأثیرپذیری متقابل بین توده ها و نخبگان وجود ندارد. نبود این تأثیرپذیری متقابل منجر به جلوگیری از ایجاد ارتباط ارزشی در سایه فقدان شرایط اجتماعی متناسب بین آنان می شود. در نتیجه عدم همسویی، ارتباط مکانیکی را جایگزین ارتباط ارزشی می کند. که بازتاب این ناهمخوانی در کشورهای تحت سلطه تقویت بعد بحرانی فرهنگ است که به معنی اشاعة این نگرش است که آگاهی ثابت و غیر ارادی است و عقلانیت باید از جنبه ی ابزاری مورد توجه قرار گیرد. در نتیجه در سایه فقدان گفتمان بین توده ها و نخبگان به علت وجود منابع فکری متفاوت، پدید آ»د خلأ فرهنگی تسهیل شده که سلطه را به دنبال دارد.

• دلایل سیاسی

ماهیت رابطة حکومت و مردم در بسیاری از کشورهای جهان سوم به گونه است که باعث ایجاد جامعه ی غیر دموکراتیک می شود که چنین جامعه ای منجر به ایجاد خلأ سیاسی برای حضور امپریالیسم می شود. جامعة غیر دموکراتیک محصول حضور همزمان دو واقعیت اجتماعی است:

1- وجود وضع طبیعی: شرایط غیر دموکراتیک بازتاب وجود وضع طبیعی در جامعه است و در چنین جامعه ای به دلیل در سایه ی شرایط غیر دموکراتیک و غیر انسانی خلء سیاسی آسان بوجود می آید و این خود بستر ضروری برای حضور امپریالیسم را فراهم می کند. در این جوامع که به علت وجود وضع طبیعی، «حقوق سه گانه شهروندی» یعنی حقوق مدنی، حقوق سیاسی، حقوق اجتماعی، تقریباً وجود خارجی ندارد. پدید آمدن خلأ سیاسی غیر قابل اجتناب می شود نبود وابستگی کارکردی و اندام وار بین حکام و مردم در بطن استیلای وضع طبیعی، به سبب فقدان گرایش به شناخت متقابل و به تبع آن شکل گیری خلأ سیاسی، حضور امپریالیسم را گریز ناپذیر می سازد.

2- نبود گرایش نخبگان: دفاق ارزشی در جوامعی امکان پذیر است که در زمینه نخبگی و نخبه گرایی انحصار وجود ندارد و اکثریت نخبگان قدرت و امکان بسیج افکار را در اختیار دارند در چنین جوامعی حکومت نیرومند بوده و سرچشمة قدرت نیاز توده ها و محدودیتهای قدرت، ناشی از نیازهای نخبگان برای تداوم موقعیت اجتماعی شان است. اما ماهیت و عملکرد نخبگان در کشورهای تحت سلطه با آنچه گفته شد تفاوت دارد. در بسیاری از کشورهای جهان سوم، به دلیل وجود سیطره ایدئولوژیک، هستی نخبگان برآمده از خواست هیئت حاکم است. به همین جهت نخبگان در این کشورها هم مرکز و هم محورند و حیاتشان وابسته به یک مرکز مشترک است که می تواند یک فرد خاص یا حزب یا طبقه خاص باشد. این ساختار، با تعیین ترکیب، ماهیت و عملکرد نخبگان در جامعه دست به مهندسی اجتماعی در جهت پیشبرد اهداف خود می زند و چنین است که نخبگان به ابزار اعمال قدرت تبدیل می شوند. در چنین ساختاری، نخبگان با یکدیگر رقابتی ندارند و تنها وجه مشخصة آنان سر سپردگی به قدرت حاکم است.

ساختار قدرت در کشورهای جهان سوم، به دلیل غیر دموکراتیک بودن تداوم اقتدار خود منوط به پرورش نخبگان وابسته می داند که این خود مانع از پرورش و گردش طبیعی نخبگان شده و راه برای خلأ سیاسی می گشاید و بستر مناسب برای پذیرش امپریالیسم فراهم آورد. حضور امپریالیسم سیاسی امریکا در بسیاری از کشورهای جهان سوم در درجه اول نشانه ی نبود امکان صعود استعدادهای خلاق و مستقل از طبقات پایین جامعه بر جرگة نخبگان و در درجه دوم نشانهی وجود افراد فاسد و بی کفایت در میان نخبگان دهم مرکز می باشد.

• دلایل اقتصادی:

این یک واقعیت است که در بسیاری از کشورهای جهان سوم خلاء اقتصادی، زمینه ساز حضور امپریالیسم شده است همه کشورهای تحت سلطه امپریالیسم، جدا از نوع سیستم سیاسی آن ها، دارای ساختار اقتصادی خویشاوندی هستند که این خود هستة اصلی شکل دهنده خلاء اقتصادی است. اقتصاد خویشاوندی بر مبنای اصول سه گانه عدالت، اقتصادی، باعث نهادینه شدن تضاد در بستر جامعه می شود. خلأ اقتصادی ناشی از این فرایند، سلطه کشورهای غربی به رهبری امریکا را فراهم آورده است چرا که نگرش های اقتصادی حاکم بر این کشورها بدور از منطق اقتصادی و بر پایة زد و بندهای سیاسی می باشد و چون گردانندگان سیاسی به دلیل توزیع ناعادلانه ثروت از حمایت مردمی برخوردار نیستند، برای کسب حمایت امریکا و قدرتهای غربی به سلطة آن ها کمک می کنند. رشد و توسعه ی اقتصادی نیازمند برآوردن دو مسئله است: 1- تخصیص درست منابع در جامعه

2- به حداکثر رساندن منافع جامعه. این در حالی است که در بسیاری از کشورهای جهان سوم به علت فقدان وحدت ملی و ثبات سیاسی، توزیع منابع و ارزش ها که فقر را در میان آمار مردم تشدید و ثروت را در دست عده از از طبقه حاکم قرار می دهند. در این جوامع به دلیل ناتوانی حکومت در ایفای وظایفش به علت ملاحظات سیاسی، همبستگی ملی، ایجاد نمی شود که این خود باعث ایجاد خلأ اقتصادی و حضور امپریالیسم می شود. همچنین در بسیاری از این کشورها، به علت سیاسی شدن مدیریت، توانایی تخصص لازم برای ترکیب منطقی تکنولوژی پیشرفته نیروی کار ماهر و سرمایه بدست می آورند که این ناتوانی منجر به ایجاد خلأ سیاسی و در نهایت حضور امپریالیسم می شود در نتیجه با توجه به ناتوانی کشورهای جهان سوم در ایجاد دو زمینه یاد شده شاهد فقدان هماهنگی سازمانی – سیاسی در جهت شکل دادن به فرایند دخالت مردم در انتخاب بهترین روش برای افزایش کارایی تکنیکی و اقتصادی هستیم و این باعث می شود که نظام سیاسی فاقد مکانیزم های دموکراتیک برای حفظ خود بوده و راه توسعه اقتصاد خویشاوندی هموار شود. اقتصاد خویشاوندی که بر پایه ی ملاحظات سیاسی و بدور از منطق اقتصادی عمل می کند، از یک سو فقر را در جامعه عمومی می کند و از سوی دیگر ثروث را در جامعه انحصاری می کند و روز به روز به ژرفای خلأ اقتصادی می افزاید و همین در نهایت حضور امپریالیسم را اجتناب ناپذیر می سازد.

 

+ نوشته شده در  سه شنبه بیست و پنجم آذر 1393ساعت 11:30  توسط اکبر غفوری  | 

محورهای بحث کلاس سیاست خارجی

بسمه تعالی

محورهای بحث

1-منابع سیاستگذاری درایالات متحده کدامند وکدامیک از اهمیت بیشتری برخورداراست؟

2-رهیافت های سیاست خارجی آمریکا کدامند و رهیافت درایالات متحده موفق تربوده است؟

3-چراسیاستگذاران نسبت به تغییرمقاوم هستند ودرمقابل نوآوری واکنش نشان نمی دهند؟

4-عوامل ایجادرقابت بین دوبلوک شرق وغرب پس ازجنگ سردچه بود واستراتژی آمریکا دراین دوره چه بوده است؟

5-رویکردهایی که پس ازجنگ سردتوسط دولت های آمریکادنبال شدچه بود؟

6- ویژگی های نظامی شدن سیاست خارجی ایالات متحده وبرنامه ریزی متعارف آمریکا

7-ا ابزارهای یالات متحده برای نیل به اهداف سیاست خارجی خود ؟

 8- جایگاه استفاده ازسلاح های هسته ای درپیشبرداهداف امنیتی ایالات متحده ؟

9-ااهداف یالات متحده از کمک به کشورهای دیگر؟واین کمک درپوشش چه مسایلی صورت می پذیرد؟

10- نقش سیادرعملیات پنهانی ومداخله آمریکا درسایرکشورها چگونه است؟

11-توزیع قدرت درنظام بین المللی چه تأثیری درسیاست خارجی آمریکا دارد؟

12-ابالات متحده درمحیط تک قطبی به عنوان تنها ابرقدرت چه استراتژی هایی رامیتواند دنبال کند؟

13-جایگاه کشورهای جنوب درسیاست خارجی امریکا کجاست؟

14-بازیگران غیردولتی چه نقشی رادرسیاست خارجی آمریکادنبال می کنند؟

15-ایالات متحده درنظام اقتصادبین المللی چه نقشی ایفا میکندومیزان نفوذش درمحیط اقتصادجهانی به چه میزان است؟

16- دلارچه نقشی درنظام پولی بین المللی ایفامیکند؟

17-نقش آمریکادرنظام تجارت بین الملل چگونه است؟دراین محیط ویژگی  دنیای شمال وجنوب چیست؟

18-امروزه چه عواملی قدرت فائقه ایالات متحده درمحیط اقتصادبین الملل رابه چالش می طلبد؟

19-ارزشها واصول غالب درایالت متحده چیست؟

20-افکارعمومی چه نقشی درسیاست خارجی آمریکابازی میکند؟

21-هرم افکارعمومی درآمریکاراچیست وهریک ازبخشهی هرم چه جایگاهی درسیاست خارجی ایالات متحده دارند؟

22-جایگاه نخبگان درتبیین سیاست خارجی آمریکاکجاست؟

23-مجموعه های نظامی وصنعتی چه نقشی درسیاست خارجی ایالات متحده ایفامی کند؟

24-تأثیرگروههای ذینفع درسیاست خارجی آمریکاچیست؟

25-روندتأثیرگذاری رسانه های جمعی  برفعالیت سیاستگذاران چگونه است؟

26-دلایل تفوق رییس جمهوردرمسایل سیاست خارجی نسبت به سایرنهادها چیست؟

27- جایگاه زیرمجموعه های ریاست جمهوری درروندسیاستگذاری کجاست؟

28-وزارتخانه های اجرایی چه نقش درسیاستگذاری اقتصادی ایفامی کنند؟

29-جامعه اطلاعاتی درسیاست خارجی امریکا چه نقشی دارد؟نحوه ارتباط جامعه اطلاعاتی باوزارتخانه های اجرایی چگونه است؟

30کدام وزارتخانه هادراقتصادسیاسی بین الملل نقش ایفامی کنند وظایف ابن وزارتخانه هاچیست؟

31-روابط بین کنگره ورییس جمهور دردوران مختلف تاریخی چگونه بوده است؟

32-موانع موجودبرسرره کنگره برای سیاستگذاری چیست؟

33-کنگره درچه مسایلی می تواندبرروندسیاست گذاری خارجی تأثیرگذارباشد؟

34-چگونه نقش وموقعیت های رسمی درداخل ساختارحکومت آمریکا برتصمیمات سیاست خارجی تأثیرمی گذارد؟

35-رفتاربوروکراتیک چه تأثیری برسیاست خارجی امریکا دارد نقاط ضعف وقوت تصمیم گیری بوروکراتیک چیست؟

36-ویژگی های شخصی رهبران چه تأثیری درروندسیاستگذاری خارجی آمریکاداشته است؟

37-رهبران درآمریکا چگونه وازچه طریقی می توانند برسیاست خارجی تأثیرگذارباشند؟

38-آیاایالات متحده می تواندباتوجه به تغییرات درمحیط بین الملل خودرابااین تغییرات منطبق سازدویک ابرقدرت بماند؟

39-مهمترین بحثهای سیاسی امروزایالات متحده حول محورچه مسایلی است؟

انديشكده روابط‌بين‌الملل

دیپلماسی ایرانی

مرکز مطالعات کاسپین

مرکز مطالعات خاورمیانه

مرکز تحقیقات استراتژیک

مرکز پژوهشهای مجلس

مرکز مطالعات وزارت امور خارجه

پايگاه تحليلي- خبري ريسنا

دانشكده وزارت امورخارجه

مركز مطالعات حقوق بين الملل

اتحاديه راديو و تلويزيونهاي اسلامي

مؤسسه مطالعات درياي خزر

مرکز پ‍‍ژوهش هاي استراتژيک خاورميانه

مؤسسه مطالعات بين المللي تهران

مرکز بررسی‌های استراتژیک ریاست‌جمهوری

پژوهشكده مطالعات رهبردي

مركز پژوهشهاي مجلس شوراي اسلامي

مؤسسه ي مطالعات ملي

شورای فرهنگی اجتماعی زنان

دیپلمات : وبلاگ تخصصی سیاسی

وبلاگ روش تحلیل سیاسی

دانشنامه تخصصی حقوقی سیاسی

مرکز مطالعات عالی بین المللی

مرکز ملی جهانی شدن

ایران دیپلماتیک

موسسه مطالعات سیاسی

موسسه مطالعات آفران(آفریقا شناسی)

اطلاعات حقوق بین الملل

حقوق بين الملل هوا، فضا، ارتباطات

موسسه حقوق بین الملل پارس

نوشتارهایی در حقوق بین الملل

دنياي سياست

موسسه مطالعات آمریکا

پژوهشگاه علوم انسانی و مطالعات فرهنگی

مطالعات فرهنگی و رسانه ای

+ نوشته شده در  سه شنبه بیست و پنجم آذر 1393ساعت 11:3  توسط اکبر غفوری  | 

عوامل موثر در سیاست خارجی آمریکا

عوامل موثر در سیاست خارجی آمریکا

آنچه در سیاست خارجی ایالات متحده در کمترین سطح اهمیت قرار دارد شخصیت و ذات شخص وزیر امور خارجه است؛ به طوری که در کنار پذیرش ویژگی‌‏های فردی یک شخص در اخذ تصمیم در حوزه‌ی سیاست خارجی، باید اذعان نمود که سطوح دوم و سوم تحلیل از اهمیت بیشتری در این رابطه برخوردار هستند.    Flash version 9,0 or greater is

گروه بین‌الملل برهان/ پارسا علی‌تبار؛ در فضای سیاست بین‌الملل، تحلیل‌ها بایستی متکی به غنای تئوریک و برخاسته از شناخت تحلیل‌گر از جو حاکم بر روابط بین کشورها و همچنین ملهم از واقعیات عینی حاکم بر صحنه‌ی جهانی باشد و نه بر اساس گمانه‌زنی‌ها و خوش‌بینی‌ها؛ چرا که در این فضا، یک اشتباه کوچک ممکن است منجر به تحمیل هزینه‌های گزاف و زایل شدن سرمایه‌های مادی و معنوی یک کشور گردد. تجربیات تاریخی نشان داده است که این گونه اشتباهات همواره نتایج فاجعه‌باری به همراه داشته و سیاست‌گذاران در هر کشوری باید به شدت از اتخاذ چنین تصمیماتی پرهیز نمایند.

 

انتصاب جان کری، به عنوان وزیر امور خارجه‌ی آمریکا، تحلیل‏ها و گمانه‏زنی‏هایی را در سطح مقامات و رسانه‏های داخلی ایران موجب شده است.

 

جهت بررسی عمیق‏تر و علمی‏تر این موضوع، در ابتدا تحلیلی سه‌سطحی از سیاست خارجی آمریکا ارائه خواهد شد و در ادامه، نشان خواهیم داد که سطح تحلیل فردی فاقد پشتوانه‌ی لازم برای تجزیه‌وتحلیل سیاست خارجی آمریکا خواهد بود.

 

مفهوم سطوح تحلیل برای نخستین بار توسط کنت والتز، به طور نظام‏مند ارائه شد. وی در کتاب خود تحت عنوان «انسان، دولت و جنگ»، که در سال 1959 به نگارشدرآمد، سه سطح تحلیل یا تصویر را برای مطالعه‌ی نظریه‌های روابط بین‌الملل و سیاست خارجیبرشمرده است.

بر اساس تقسیم‌بندی کنت والتز، سه سطح فردی، ملی و بین‌المللی برای تحلیل نظریه‌هایروابط بین‌الملل وجود دارند.

در سطح تحلیل اول، به ذات و سرشت بشر، شخصیت و فرآیندهای روانی و افکار و باورهای او توجه می‌شود.

 در تصویر دوم، که موسوم به سطح تحلیل ملی است، به ماهیت دولت، سیستم‌های اجتماعی وسیاست‌های داخلی توجه می‌شود و این موارد را محور مطالعه‌ی خود قرار می‌دهد.

در سطح تحلیل سوم، که سطح بین‌المللی است، واحد تحلیل، نظام بین‌الملل است. در این تصویر به ویژگی‌های کلی نظام به عنوان یک کل واحد و جنبه‌های مشخصی از محیط بیرونینظام دولت‌ها توجه می‌شود.

 

، تحلیل‏ها به شخصیت و سوابق یک فرد در مقام وزارت خارجه تقلیل داده می‌شود و اگر مبنا این‏ گونه باشد و بخواهیم تأثیر و ویژگی‏های شخصیتی یک فرد را در اخذ تصمیمات دخالت دهیم، باید پذیرفت که جان کری یک انسان صلح‏طلب است. در این سطح از تحلیل، او انسانی است که از جنگ گریزان است و به حل مسائل، از طرق غیرنظامی می‏اندیشد. منشأ و خاستگاه این تفکرات، از آنجا ناشی می‌شود که این دسته از تحلیل‌گران، پایگاه لیبرالی جان کری را اساس تحلیل خود قرار می‌دهند و با در نظر گرفتن این واقعیت که از لحاظ فکری و فلسفی او یک لیبرال است، این گونه اظهار عقیده می‌کنند که وی وارد فاز نظامی علیه ایران نخواهد شد و در فاز مذاکره و دیپلماسی، پیگیر مسئله‌ی ایران و آمریکا خواهد بود.

 

اینکه در برخی تحلیل‌ها دیده می‌شود که آمدن جان کری باعث فتح‌ باب مذاکره‌ی ایران و آمریکا خواهد شد ناشی از توجه بیش از حد به سطح تحلیل فردی است؛ در حالی که کاربست این سطح تحلیل، غیرمحتمل‏ترین، غیرعملی‏ترین و غیرعلمی‏ترین گزینه‌ی موجود است و به هیچ وجه نباید در بررسی سیاست خارجی این کشور، مسئله به این سطح تقلیل داده شود، بلکه علاوه بر آن، باید سطوح تحلیل‌های ملی و بین‏المللی نیز لحاظ گردد.

. جان کری هرچند در جنگ ویتنام به عنوان یک سرباز حضور داشت، ولی در اواخر جنگ به یکی از فعالان ضدجنگ بدل شد و در اوایل دهه‌‌ی 70 میلادی، به عنوان سخن‌گوی این فعالان شناخته می‏شد. وی در سال 1971 با حضور در مقابل کنگره‌ی آمریکا، تمام مدال‏های شجاعت و لیاقت خود را به سمت کنگره پرتاب نمود و در سال 1985 و در اولین سال سناتوری خود به نیکاراگوئه سفر نمود و با دانیل اورتگا دیدار نمود و با پیشنهاد صلح، از آن کشور بازگشت، اما دولت ریگان این صلح را نپذیرفت. در سال 1991 و به هنگام تجاوز عراق به کویت، او اعتقاد به تحریم داشت و نه حمله به عراق. در سال 2003 و هنگام حمله‌ی دوم آمریکا به عراق نیز وی فقط در ابتدای امر، موافق حمله به عراق بود و بلافاصله به یکی از منتقدان حمله به عراق تبدیل شد. همچنین در سال 2011 و در زمان حمله‌ی هوایی ناتو به لیبی، وی اعتقاد به اعمال شدیدتر طرح منطقه‌ی پروازممنوع داشت.

 

حضور طولانی‌مدت وی در رأس کمیته‌ی روابط خارجی سنا، این تصویر را به ذهن متبادر می‏سازد که شخصی مانند او و با تجربه‌ی سیاسی بالا، می‏تواند از طریق مجاری دیپلماتیک مسائل سیاست خارجی آمریکا را حل‌وفصل کند و این اطمینان خاطر را به وجود آورد که زمانی که دولت ایالات متحده تصمیمی بگیرد، حتماً قبلاً تمام تدابیر لازم برای آن توسط جان کری اندیشیده شده است و قبل از آغاز هر اقدامی، تمام مخاطرات و احتمالات بررسی می‏شود تا ضریب خطا به حداقل ممکن برسد.

 

همه‌ی موارد و شواهد فوق نشان از آن دارد که سوابق و شخصیت کری به مذاکره نزدیک‌تر است تا جنگ و در مجموع می‏توان گفت که از لحاظ شخصیتی، وی به عنوان سیاست‌مداری که به «مذاکره» بیش از «جنگ» اعتقاد دارد مشهور است. ولی آنچه در سیاست خارجی ایالات متحده در کمترین سطح اهمیت قرار دارد شخصیت و ذات شخص وزیر امور خارجه است؛ به طوری که در کنار پذیرش ویژگی‏های فردی یک شخص در اخذ تصمیم در حوزه‌ی سیاست خارجی، باید اذعان نمود که سطوح دوم و سوم تحلیل از اهمیت بیشتری در این رابطه برخوردارند.

 

اینکه در برخی تحلیل‌ها دیده می‌شود آمدن جان کری باعث فتح باب مذاکره‌ی ایران و آمریکا و آب شدن یخ روابط بین دو کشور خواهد شد، ناشی از توجه بیش از حد به سطح تحلیل فردی است؛ در حالی که کاربست این سطح تحلیل، در بررسی سیاست خارجی آمریکا، غیرمحتمل‏ترین، غیرعملی‏ترین و غیرعلمی‏ترین گزینه‌ی موجود است و به هیچ وجه در بررسی سیاست خارجی این کشور نباید مسئله به این سطح تقلیل داده شود و علاوه بر لحاظ کردن سطح تحلیل فردی، از سطح تحلیل‌های ملی و بین‏المللی نیز باید استفاده گردد.

 

خطری که از ناحیه‌ی تحلیل یک‌سطحی و غیرجامع متوجه تحلیل‏گر خواهد بود این است که در این‏ گونه تحلیل‏ها، به هیچ روی، به سازوکارهای حاکم بر سیاست خارجی آمریکا توجه نمی‏گردد و تنها یک تحلیل سطحی و غیرفراگیر ارائه می‏شود و بدون اطلاع از فرآیندهای تصمیم‏گیری در سیاست خارجی آمریکا، به اظهارنظر پرداخته می‏شود.

 

شناخت سیاست خارجی یک کشور نیازمند آگاهی از سازوکارهای حاکم بر نظام سیاسی و حقوقی آن کشور است. درک این نکته که یک سیستم بر سیاست خارجی هر کشور حاکم است، نخستین و ابتدایی‏ترین دانش و ادراکی است که یک پژوهشگر باید از آن برخوردار باشد. همچنین وی باید بداند که سیاست خارجی، به عنوان یک سیستم، شامل مجموعه‏ای از اجزا و نهادهای مختلف، ولی در عین حال هماهنگ است که برای رسیدن به یک هدف مشترک در تلاش هستند. هر نهاد سیاست خارجی دارای مسئولیت ویژه‌، استقلال حقوقی و همچنین رابطه‌ای منطقی با دیگر نهادهای مرتبط است؛ به طوری که کاملاً مفهوم سیستم و نظام را در ذهن تداعی می‏نماید.

بررسی نهادهای تصمیم‌ساز و مجری سیاست خارجی و ارتباط آن‌ها با یکدیگر، این روابط منطقی را روشن‌تر می‌سازد. به علاوه‌ی اینکه سیاست خارجی هر کشور به حلقه‌های سیاسی، اجتماعی، اداری، اقتصادی و فرهنگی آن کشور گره خورده است و به عبارتی پدیده‌ای چندوجهی است. شناخت این روابط از آن جهت مهم است که نمی‌توان شکل‌گیری و تصمیم‌گیری سیاست خارجی را بدون لحاظ این مناسبات و صرفاً با نگرشی مبتنی بر ساختارهای قانون اساسی به درستی درک کرد.

 

در ایالات متحده تنظیم سیاست خارجی یک پدیده‌ی چندوجهی و چندسطحی است که منابع و نهادهای رسمی و غیررسمی زیادی در تنظیم آن نقش دارند. منابع رسمی دستگاه سیاست خارجی ایالات متحده شامل قوه‌ی مجریه و کنگره است. از آنجایی که نظام سیاسی ایالات متحده یک نظام ریاستی است و رئیس‌جمهور در آن اختیارات فراوانی دارد، لذا از لحاظ حقوقی و قانونی، تمام مسئولیت‏ها بر عهده‌ی شخص رئیس‏جمهور است و وزرا صرفاً عامل اجراکننده‌ی تفکرات رئیس‏جمهور هستند. «سر هنری مین»، نویسنده و حقوق‌دان مشهور انگلیسی، در مورد اختیارات رئیس‌جمهور در ایالات متحده جمله‌ی مشهوری دارد که می‌گوید رئیس‌جمهور آمریکا پادشاه نیست، اما پادشاهی می‏کند. این جمله بدین معناست که کل وزرا و از جمله وزیر امور خارجه، اختیار چندانی در تعیین رویه و خط‏مشی‌های کلان سیاست خارجی ندارند و باید در چارچوب نقش و وظایفی که رئیس‌جمهور تعیین می‏نماید حرکت کنند، هرچند در جزئیات بنا بر سلیقه‌ی خود عمل می‏نمایند.

 

در نظام سیاسی آمریکا، کابینه یا هیئت دولت به آن معنایی که در ایران و برخی از کشورها رایج است وجود ندارد و از لحاظ قانونی و حتی لغوی، اعضای کابینه، مشاوران رئیس‏جمهور هستند. به عبارت دیگر، این رئیس‏جمهور است که در نهایت مسئول پاسخ‌گویی به کنگره در قبال مسائل سیاست خارجی است و نه شخص وزیر امور خارجه. کنگره هرچند می‏تواند وزیر امور خارجه را احضار و در مورد مسائل سیاست خارجی از وی توضیح بخواهد، همان گونه که در مورد حمله به سفارت آمریکا در بنغازی چنین عمل نمود و از هیلاری کلینتون در آخرین روزهای حضورش در وزارت خارجه در این مورد توضیح خواست، ولی از لحاظ حقوقی، این رئیس‏جمهور است که در نهایت باید پاسخ‌گو باشد و به همین دلیل است که سنا نمی‏تواند هیچ‏ یک از وزرای کابینه را استیضاح و از مقام خود عزل کند و تنها این شخص رئیس‌جمهور است که می‏تواند وزیری را برکنار نماید.

 

علاوه بر محدودیت ساختاری فوق، محدودیت دیگری نیز بر سر راه وزیر امور خارجه‌ی آمریکا وجود دارد. این محدودیت ناشی از عدم انحصاری بودن اجرای سیاست خارجی توسط وزیر امور خارجه است. بدین معنا که در ایالات متحده، علاوه بر وزارت خارجه، دو نهاد دیگر که جزء کابینه‌ی رئیس‏جمهور نیز محسوب می‏شوند، در امر اجرای سیاست خارجی در قوه‌ی مجریه دخیل هستند. این دو نهاد، شورای امنیت ملی و سازمان سیا هستند که بخشی از مسائل مربوط به سیاست خارجی آمریکا را عهده‏دار می‌شوند.

 

نقطه‌ی عزیمت در بررسی سیاست خارجی ایالات متحده درک این نکته است که نهادها و سازمان‏های مختلف و زیادی در فرآیند اخذ یک تصمیم مشارکت دارند؛ به طوری که در تحلیل نهایی، همه‌ی این عوامل دست‌به‌دست هم می‌دهند و شاکله‌ی کلی سیاست خارجی را به وجود می‌آورند. این نهادها، با توجه به نقش و وظیفه‌ی خود، هر کدام وزن و جایگاه خاصی دارند و نباید یکسان در نظر گرفته شوند.

دیگر منبع رسمی سیاست خارجی ایالات متحده، قوه‌ی مقننه یا همان کنگره است که با توجه به وجود سیستم کنترل و تعادل (check and balance)، سیستم سیاست خارجی را کنترل می‏نماید. از آنجایی که تخصیص بودجه و منابع مالی و حسابرسی بعدی این منابع به جهت مصرف صحیح و درست منابع، در اختیار کنگره است، لذا این نهاد به راحتی می‏تواند در سیاست خارجی آمریکا اعمال نظر نماید. همچنین نباید از یاد برد که روح کلی حاکم بر قانون اساسی ایالات متحده، به گونه‏ای بنا نهاده شده است که او اختیار بیشتری نسبت به دو قوه‌ی دیگر داشته باشد. پدران بنیان‌گذار در تدوین قانون اساسی آمریکا، با الهام از تفکرات جان لاک، به این قوه، نسبت به دو قوه‌ی دیگر، وزن بیشتری داده‌اند و از این رو، نباید از نقش و تأثیر کنگره در سیاست خارجی آمریکا غافل شد.

 

اگر با ژرف‌نگری به تصمیم‌گیری‌های سیاست خارجی هر کشوری نگاه کنیم، بازتاب تصمیم‌گیری‌های سیاست خارجی را نه فقط در ساختارهای قانون اساسی، بلکه در باورها، اعتقادات، فرهنگ‌ها، مذهب، رفتارهای مشارکتی مردم و... می‌یابیم؛ یعنی پیوندی میان تحلیل‌های سطوح کلان و سطوح خرد تصمیم‌گیری وجود دارد. همچنان که با ساختار قانون اساسی و الگوهای حکومتی هر کشوری می‌توان به شناخت بهتری از شکل‌گیری رفتارها و فرآیندها و عملکردهای سیاسی رسید، با مطالعه‌ی فرهنگ سیاسی نیز که محصول تاریخ نظام سیاسی است می‌توان به شکل‌گیری این روندها دست پیدا کرد.

 

فرهنگ سیاسی در آمریکا به گونه‏ای است که گذشته از منابع رسمی تأثیرگذار بر سیاست خارجی ایالات متحده، که شرح آن پیش‌تر بیان شد، این سیستم از بسیاری از منابع و نهادهای غیررسمی نیز در مسیر تدوین سیاست خارجی متأثر می‏گردد. قدرت و نفوذ برخی از این نهادهای غیررسمی به اندازه‏ای است که در اغلب اوقات، بدون جلب و تأمین نظر آن‌ها، اتخاذ تصمیم در زمینه‌ی مسائل خارجی دشوار می‏گردد. منابع غیررسمی مؤثر در سیاست خارجی در ایالات متحده، شامل شورای روابط خارجی، کمیسیون سه‌جانبه، گروه‌های ذی‌نفوذ (تولیدکنندگان، مهاجران، لابی یهود)، احزاب سیاسی، افکار عمومی و دانشمندان و مؤسسات پژوهشی می‌شود.

 

نتیجه‌گیری

 

نقطه‌ی عزیمت در بررسی سیاست خارجی ایالات متحده درک این نکته است که نهادها و سازمان‏های مختلف و زیادی در فرآیند اخذ یک تصمیم مشارکت دارند؛ به طوری که در تحلیل نهایی، همه‌ی این عوامل دست‌به‌دست هم می‌دهند و شاکله‌ی کلی سیاست خارجی را به وجود می‌آورند. این نهادها، با توجه به نقش و وظیفه‌ی خود، هر کدام وزن و جایگاه خاصی دارند و نباید یکسان در نظر گرفته شوند. در نظام سیاسی ایالات متحده، وزارت امور خارجه، تنها یکی از نهادهای عامل در سیاست خارجی این کشور است و از آنجایی که در تحلیل نهایی، آنچه به دستگاه سیاست خارجی آمریکا روح و جهت می‏دهد سیستم است، بنابراین نهاد وزارت خارجه به عنوان جزئی از اجزای این سیستم باید در تعامل و کنش با دیگر اجزای این سیستم، مانند شورای روابط خارجی، سازمان سیا و دیگر نهادهای درگیر در سیاست خارجی باشد و به تنهایی نمی‏تواند نظر نهایی را در اخذ یک تصمیم ایفا کند. بنابراین نهاد وزارت خارجه در آمریکا دارای یک محدودیت ساختاری در تدوین سیاست خارجی است و اینکه چه شخصی در رأس این دستگاه قرار دارد، تأثیر چندانی در نتیجه‌ی کار نخواهد داشت.(*)

اختیارات رئیس جمهور امریکا در یک نگاه

تاریخ انتشار : يکشنبه ۱۴ عقرب ۱۳۹۱ ساعت ۱۰:۴۷

شکی نیست که ایالات متحده امریکا در شرایط کنونی قدرتمندترین کشور جهان محسوب می شود و در این میان رئیس جمهور این کشور را نیز می توان قدرتمندترین رئیس جمهور در میان روسای جماهیر جهان قلمداد کرد. رئیس جمهور در امریکا عالی ترین مقام سیاسی به شمار می رود و فرماندهی کل نیروهای مسلح را نیز بر عهده دارد. مامور تشکیل کابینه، مسئول اعلام جنگ و مسئول اجرای قوانین در کشور نیز می باشد. هر چند بنیانگذاران امریکا و نویسندگان قانون اساسی از همان ابتدای امر برای رئیس جمهور اختیارات محدودی را تعریف کردند ولی واقعیت این است که در ظرف 200 سال اخیر به حجم اختیارات رئیس جمهور به شکل سرسام آوری افزوده شده است.

نویسندگان قانون اساسی امریکا بر این تلاش بودند تا امریکا را به کشوری مبدل کنند که قدرت واقعی در دست ایالت ها و نمایندگان ملت باشد و رئیس جمهور یا به عبارتی دولت فدرال فقط به سیاست خارجی و هماهنگی میان ایالات بپردازد ولی هم اکنون دائره اختیارات رئیس جمهور به قدری بالا رفته است که عملا دیگر ارکان سیستم سیاسی- اجرایی امریکا به نوعی تحت الشعاع قدرت رئیس جمهور قرار گرفته اند.

به عنوان مثال رئیس جمهور این اختیار را دارد که مصوبات کنگره را وتو کند و این وتو زمانی می تواند بی اثر شود که دو سوم اعضای کنگره بر مصوبه خود تاکید نمایند و بدینوسیله وتوی رئیس جمهور را بی اثر نمایند.

قضات دیوان عالی امریکا که مهم ترین نهاد قضایی این کشور محسوب می شوند همگی به پیشنهاد رئیس جمهور و تصویب کنگره منصوب می شوند و به محض رسیدن به این جایگاه، مادام العمر به ایفای نقش قضاوت خواهند پرداخت.

رئیس جمهور همچنین قادر است بدون در نظر داشت نظرات کنگره نیروهای نظامی را به مدت 90 روز به یک کشور خارجی اعزام نماید و برای بقای این نیروها برای بیش از 90 روز نیازمند رای مثبت کنگره است و این فرصتی است که رئیس جمهور را در بسیاری موارد از کنگره بی نیاز می کند.

رئیس جمهور امریکا همچنین قانونا این اختیار را دارد که از کنگره درخواست تصویب قانون کند و از مجالس مقننه کشور برای بررسی مسائل خاص دعوت به برگزاری جلسات فوق العاده نماید. او همچنین این قدرت را دارد که به طور موقت کنگره را تعطیل نماید و البته این به زمانی مربوط می شود که مجالس مقننه کشور یعنی مجلس سنا و کنگره بر سر زمان تعطیلی قوه مقننه اختلاف نظر داشته باشند.

آن چه که در سطور فوق به آن ها اشاره شد فقط بخشی از اختیارات رئیس جمهور امریکا را تشکیل می دهد ولی این به آن معنا نیست که هیچ گونه نظارت و کنترلی بر رئیس جمهور صورت نمی گیرد، بر اساس قانون اساسی امریکا قدرت رئیس جمهور توسط دو اهرم فشار محدود می شود، یکی مجالس دو گانه مقننه امریکا، که این اختیار را دارند که رئیس جمهور را استیضاح و حتی برکنار کنند و در مواردی همچون رای اعتماد به کابینه، تصویب بودجه سالانه و ... او را وادار به تمکین کنند و نهاد دیگر دیوان عالی فدرال امریکا می باشد که قانونا و عملا قادر است علیه رئیس جمهور اعلام جرم نماید.

امریکا پژوهان برای تبیین سیستم سیاسی امریکا اصطلاح کنترل و توازن را به کار می برند که بدان معناست برای جلوگیری از شکل گیری قدرت مطلقه قوای سه گانه بر روی یکدیگر توان اعمال نفوذ دارند ولی با وجود این توضیح اکثر افکار عمومی امریکا بر این عقیده اند که قدرت رئیس جمهور امریکا به مراتب بیشتر از دیگر قوای مقننه و قضائیه ایالات متحده است. بر همین اساس است که بخش اعظم افکار عمومی رئیس جمهور را منشاء و بانی پیشرفت ها و عقب ماندگی های کشور می دانند، لذاست که انتخاب رئیس جمهور مهم ترین تاثیر را بر سرنوشت کشور می گذارد.

 مباحث تئوریک

سیاست خارجی: خط مشی واقدامات کشور ها درعرصه خارجی برای تامین منافع ملی

هالستی: اقدامات یک دولت یا دولتها درقبال محیط خارجی و شرایط داخلی موثر بر آن.

 فرق سیاست خارجی با سیاست بین المللی: سیاست خارجی ابتکار عمل در دست دولت ها است اما درسیاست بین المللی ممکن است عوامل غیر حکومتی وغیر دولتی سهیم باشد.

سیاست خارجی و روابط خارجی: روابط خارجی صرفا به توصیف کنش ها (ارتباطات) بین کشورها اشاره می کند. اما سیاست خارجی اشاره به تلاش عامدانه و هدفمندی دارد که کشورها برای افزایش، کسب، ارتقاء قدرت ومنزلت خود در نظام بین الملل دارند.

 نظام بین المللی: نحوه توزیع قدرت در عرصه بین الملل است.

مجموعه ای از کشورها یا دولت های ملی که برای رسیدن به یک هدف با هم تعامل دارند. نظام بین الملل را     تشکل می دهند که هدف شان کسب قدرت وارتقای منزلت شان درعرصه بین المللی است.

هدف ملی: تصویراز آینده یا مجموعه تصاویری از آینده ملت است که دولتها و ملت ها در راستای آن تلاش میکنند.

قدرت های بزرگ: کشور ها وقدرتهای سرزمینی که در شکل دهی به تحولات نظام بین امللی به صورت موثر  وپایدار در دوره زمانی خاص عمل نموده و از قدرت فراگیر و گسترده در عرصه نظامی ، سیاسی، اقتصادی، فرهنگی و یا یکی از آنها برخوردار بوده و ابزارهای لازم برای ایفای نقش بین المللی در اختیار دارند.

 عناصرسیاست خارجی

-         منافع ملی

-         قدرت ملی: قدرت ملی نشان دهنده جایگاه دولتها در نظام بین المللی است.

1.      قدرت های کوچک

2.      قدرتهای بزرگ

-         الزامات اخلاقی (ارزش های حاکم بر نظام بین المللی)

-         موانع ومحدودیت ها

قدرت ملی:

مجموعه عناصر مادی و غیر مادی (محسوس و غیر محسوس) که در راستای منافع ملی کشورها ترسیم میگردد.

سیاست خارجی کشور بر اساس اهداف ملی، منافع ملی و سیاست های ملی در قالب وزارت خارجه ترسیم میگردد

اهداف ملی >> سیاست های ملی >> استراتژی ملی>> سیاست خارجی کشور

 قدرت ملی کشور ها چگونه سنجش میشود (عناصر قدرت ملی)

1.      عوامل اقتصادی: نرخ رشد اقتصادی، در آمد سرانه کشور، تولید نا خالص ملی، تولید خالص ملی

2.      عوامل اجتماعی: روحیه ملی، تنوع اقوام، هم پذیری اقوام

3.      عوامل نظامی: تعداد سلاح و تجهیزات متعارف و غیر متعارف، نیروهای دریایی، هوایی و زمینی

4.      عوامل جمعیتی

5.      عوامل سرزمینی – موقعیت جغرافیایی

6.      عوامل فرهنگی

7.      عوامل فنی وتکنولوژیکی

8.      عوامل سیاسی

 در مکتب رئالیسم فرق بین عوامل ذیل وجود دارد که برای آن قدرتهای بزرگ از همدیگی جدا میشوند.

1.      قدرت اقتصادی : رایج است اما غالب نیست

2.      قدرت نظامی: غالب است اما رایج نیست بر تر از قدرت اقتصادی است

3.      قدرت سیاسی وفرهنگی: نافذ است اما رایج و غالب نیست.

بررسی سیاست خارجی قدرتهای بزرگ

1.     رویکرد تاریخی:

a.      15-17: پرتغال، اسپانیا، هالند.

b.      17-19 انگلستان ، فرانسه

c.      19-20: امریکا، شوروی

d.      قرن بیست و یکم: آمریکا، روسیه، چین و اتحاده اروپا

 

2.     رویکرد تئوریک

 

 بازیگران اصلی

 عقاید

 ابزارها

 

مکتب رئالیسم

 دولت ها

 رقابت دولت ها برای امنیت و کسب قدرت

 قدرت نظامی ، تسلیحاتی و دیپلماسی

 

نظریه لیبرالیسم

 دولت ها ، سازمانها ونهادهای بین المللی و بازرگانی

 گسترش دموکراسی، همبستگی اقتصاد جهانی، ایجاد صلح پایدار

 تعهدات بین المللی و تجارت جهانی

 

نظریه سازه انگاری

 شبکه های فراملی، سازمانهای غیر دولتی

 تاکید بر ارزش ها و هنجارهای فرهنگی، سیاست بین المللی توسط ایده های متقاعد کننده، ارزشهای جمعی، فرهنگی وهویت های اجتماعی شکل می گیرد

 ایده ها و ارزشها

 

نظریه رویکرد ژئوپولیتیک

 با تاکید بر عوامل ثابت مثل: منابع معدنی، شکل کشور، موقعیت کشور، پستی و بلندی ها و عوامل غیر ثابت مثل: نهادهای سیاسی یک کشور، نظام بین المللی بر سیاست خارجی کشورها

 عقاید و ابزار با رئالیسم یکی است

 

 

نظریه جیمز روزنا

الف) عوامل داخلی:

1.      فردی: ارزش های ، باورها ، برداشت ها ، ایدئولوژی و ویژگی های فردی افراد.

2.      متغیر نقش: شامل شرح مشاغل، قواعد رفتاری روسای جمهور، وزیران، مقامات عالی رتبه حکومت، نمایندگان مجلس وغیره .

3.      متغیر دیوان سالاری (بوروکراتیک): ساختاروفرایند یک حکومت و تاثیر آن بر سیاست خارجی است .

4.      متغیر ملی. متغیر نظامی ومتغیر اقتصادی.

ب) عوامل خارجی:

5. متغیر نظام بین الملل، ساختار قدرت در نظام بین املل و ارزش های حاکم بر نظام بین الملل

 مولفه های موثر بر سیاست خارجی آمریکا

دو رویکرد حاکم بر سیاست خارجی آمریکا:

1.   انزوا گرایی: 1823 – 1945 توسط جیمز مونروئه: فلسفه انزواگرایی منروئه: ایشان معتقد بود آمریکا      به مثابه شهردرخشان بالای تپه است. که در تماس با جهان خارج آلوده میگردد.  انزوا گرایی مونوروئه     دو اصل داشت:

a.      اروپائیان در امور قاره جدید مداخله ننمایند.

b.      آمریکای ها نیز در امور قدرتهای اروپایی مداخله ننماید.

2.      بین الملل گرایی، مداخله گرایی ( 1945 به بعد)

3.      فلسفه بین الملل گرایی: بر اساس این دیدگاه آمریکا متعهد به توسعه ارزش های دموکراتیک و حفاظت از جهان آزاد می باشد.

 چهار مکتب حاکم بر سیاست خارجی آمریکا

1.      همیلتونیزم (1789 – 1801)

a.      خصوصیات مکتب همیلتونیزم

                                                              i.      تاکیر بر اقتصاد ملی پر نشاط

                                                           ii.      تاکیر بر ارائه الگوی موفق در دنیا از راه اشاعه ارزش ها نه مداخله ونه جنگ

                                                         iii.      نیاز ملت های به یکپارچگی اقتصادی یا اقتصادی جهانی

                                                         iv.      گشایش بازارهای خارجی و آزادی دریاها

b.      انزوا گرایی (دموکرات (فدرال)

2.      جفرسونیزم (1801-1809)

a.      خصوصیات

                                                              i.      صیانت از آزادی و امنیت ملی

                                                           ii.      کناره گیری وانزوا جویی از مداخلات بین المللی

                                                         iii.      توسعه تجارت با دنیا

                                                         iv.      تاکید بر امنیت داخلی تا بیرونی

b.      انزوا گرایی جمهوری خواه ضد فدرال

3.      جسکونیزم (1829-1837)

a.      خصوصیات:

                                                              i.      مداخله آمریکا برای پاسداری از منافع خود در صورت ضرورت

                                                           ii.      واکنش و پاسخ سریع نسبت به تهدیدات منافع ملی آمریکا

                                                         iii.      تاکیر بر امنیت فیزیکی و رفاه اقتصادی

                                                         iv.      تاکیر بر حفظ قدرت آمریکا با تاکید بر مولفه های داخلی

b.      تا حدودی انزوا گرا

4.      ویلسونیزم (1913-1921)

a.      خصوصیات:

                                                              i.      تاکید بر ارزش های، حقوق بشری و دموکراسی

                                                           ii.      مدیر نظم نوین جهانی ویلسونی

                                                         iii.      تاکید بر حفظ امنیت جهانی تا تشکیل جامعه ملل

                                                         iv.      امریکا تعهد ایجاد و گسترش ارزش های صلح دموکراتیک را در جهان دارد.

 

برای بررسی سیاست خارجی قدرت های بزرگ از نظریه پیوستگی جمیز روزنا استفاده میکنیم

 

-         متغیر فردی: باور ها ، ارزشها، ایدئولوژی

1.   جرج بوش پدر: رئیس سازمان سیا، سنتور، معاون رئیس جمهور، فرماندار در سیاست خارجی خلاقیت و نو آوری نداشت و در مورد جنگ خلیج اجماع بین المللی برای جنگ علیه عراق به وجود نیامد. ویژگی های شخصی در سیاست خارجی تاثیر داشت. در سیاست خارجی فعال بود.

2.   کلینتون: فرماندار آرکانزاس، روحیه مصالحه پذیری آقای کلینتون در عرصه یاست داخلی فعال بود لی در عرصه سیاست خارجی غیر فعالی بود. سیاست خارجی آقای کلینتون خرد متعارف دیپلماتیک و صحبت های رئیس جمهور را باید احساسات متعالی رئیس جمهور دانست.

-         متغیر نقش:

-     شرح وظایف هر پست که در سیاست خارجی نقش دارد ( دو ارگان که در سیاست خارجی آمریکا نقش برجسته دارد) در بحران هایتی، سومالی و در مورد مناقشه تایوان و چین تصمیم خاصی را اتخاذ نکرد

1.   رئیس جمهور: نماینده دیپلماسی کشور، رئیس جمهور نقش اساسی را در سیاست خارجی دارد، شورای امنیت ملی و مشاورین بین المللی، رئیس جمهور را در سیاست خارجی مشوره می دهند.

2.   کنگره (مجلس سنا) در تصویب معاهدات بین المللی خصوصا پیمان نامه های استراتژیک نقش اساسی را دارد و باید سیاست خارجی کشور در قالب لایحه با معاهدات به تصویب سنا برسد.

-         متغیر دیوان سالاری: (بوروکراتیک):

 تاکید بر فرایند تصمیم گیری در سیاست خارجی دارد

1.      کنگره

2.      گرو های هم سود

3.      احزاب سیاسی

4.      مشاورین امنیت ملی

5.      مجتمع نظامی - صنعتی

a.      رئیس جمهور

                                                                                                                                      i.      مشاورین امنیت ملی

                                                                                                                                   ii.      وزیر خارجه

1.      مجتمع های نظامی – صنعتی

2.      احزاب سیاسی

3.      گرو های همسو

-         متغیر ملی:

1.   توامندی نظامی: از نظر نظامی بودجه این کشور برابر با یک کشور بزرگ نظامی بعد از خود می باشد (600 – 700 میلیارد دلار سالانه)

2.      توانمندی اقتصادی: تولید ناخالص ملی 13 هزار میلیارد دلار سالانه است.

-         متغیر نظام بین الملل:

1.   ساختای قدرت در نظام بین الملل: در دوره جنگ سرد ساختار قدرت در نظام بین الملل دو قطبی بود اما بعد از فروپاشی شوری، آمریکا خواهان شکل دهی به نظام تک قطبی است. ویژگی های نظام تک قطبی ایجاب می نماید تا ایالات متحده در عرصه سیاست خارجی، دست به ایجاد تغییرات اساسی بزند.

امریکا به عنوان ابر قدرت باقیمانده از جنگ سرد، خود را ملزم به همکاریهای دو جانبه و چند جانبه با قدرت های بزرگ منطقه ای و بین المللی می داند، تا در ساختار ارزش نظام بین المللی همکاری قدرت های بزرگ را با خود داشته باشد.

 

+ نوشته شده در  سه شنبه بیست و پنجم آذر 1393ساعت 11:0  توسط اکبر غفوری  | 

منطق های سیاست خارجی آمریکا

- منطق های سیاست خارجی آمریکا

یک منطق تصور نقش جهانی مناسب ایالات متحده و یا راهبرد سیاست خارجی این کشور مبتنی بر برداشت از قدرت ایالات متحده ، منافع ملی اش و تعهدات اخلاقی اش است .(کالاهان : 1387: 18) ما منطق سیاست خارجی را به عنوان مفهوم سامان بخش عملکرد آمریکا در حوزه خلیج فارس می دانیم .

منطق سیاست خارجی ، ایدئولوژی یا جهان بینی ای را مطرح می سازد که شمار محدودی از اندیشه ها در مورد الف) اهداف یا راهبرد اصلی سیاست خارجی آمریکا در خلیج فارس ، ) محتوای منافع ملی آمریکا در خلیج فارس ، ج) ماهیت و میزان قدرت آمریکا در خلیج فارس و د) گوهر و اهمیت الزامات اخلاقی آمریکا در خلیج فارس را در بر می گیرد که یکدیگر را به طور متقابل تقویت می کنند .

هر یک از 6 منطق برتری جوئی  [4] ، واقع گرائی  [5] ، انزواگرائی  [6] ، لیبرالیسم  [7] ، بین الملل گرائی لیبرال  [8] و ضد امیریالیسم افراطی [9] ، که در این مقاله مطرح می شوند مدلی برای روابط بین المللی خلیج فارس پدید می آورد و تفسیری از منافع ملی ، قدرت ، الزامات اخلاقی و بایسته های راهبرد اساسی آمریکا در خلیج فارس را شکل می دهد .

با توجه به ساختار حکومتی آمریکا ، همواره مناظرات زیادی بین نمایندگان کنگره و حتی مشاوران کاخ سفید در مورد اتخاذ یک سیاست در مقابل یک کشور و یا مجموعه ای از دولت ها و یا نقش بین المللی آمریکا در می گیرد و این تضاد دیدگاه بین دولتمردان آمریکائی مباحث عمیق تری در مورد تفاسیر متفاوت از ماهیت جهان و نقش آمریکا را نشان می دهد.

فرض ما در این مقاله این است که 6 منطق یاد شده ، بنیان مناظرات و تصمیمات نقش بین المللی ایالات متحده را در عرصه نظام بین الملل به طور عام و حوزه خلیج فارس به طور خاص را شکل خواهند داد . با این تفاسیر ؛ مطالعه منطق سیاست خارجی ، بررسی دقیق تری از روابط خارجی ایالات متحده در خلیج فارس را به دست می دهد . ( کالاهان : 29-28 )

ماهیت منطق سیاست خارجی

هر منطق سیاست خارجی شامل 4 عنصر اساسی است : 1- تجویز راهبرد اساسی سیاست خارجی یا نقش جهانی کشور (آمریکا) 2- تحلیل منافع ملی ایالات متحده ، 3- تفسیر قدرت ایالات متحده 4- نوع نگاه به اصول اخلاقی ( کالاهان : 30 )

راهبرد سیاست خارجی

در مورد تصمیم گیری در مورد نقش جهانی آمریکا در خلیج فارس می توان به ابعاد ذیل اشاره کرد :

1- سطح درگیر شدن در منطقه ؛ فعال یا منفعل و محدودیت ها و مقدورات در این خصوص

2- اولویت ها : مهم ترین اهداف آمریکا در این منطقه کدامند ؟

3- یک جانبه گرائی – چند جانبه گرائی و رهبری

4- نظامی گری ، سیاست خارجی آمریکا در این منطقه چگونه و تا چه میزان باید به توان نظامی متکی باشد؟

5- سیاست خارجی مداخله گرایانه یا پیگیری سیاست عدم مداخله در ساختارها و فرآیندهای کشورهای منطقه

6- از لحاظ اقتصادی ایالات متحده در این منطقه چه راهبردی را باید در پیش بگیرد ( کالاهان: 31-30 )

منافع ملی

عنصر دوم منطق سیاست خارجی آمریکا تهیه سیاهه ای از منافع بر اساس تفسیر از ماهیت سیاست جهان است . پرسش های ذیل ، تفسیر از منافع ملی را مشخص می سازد :

1- منطق نظام بین الملل آنارشیک است یا مبتنی بر همکاری است ؟

2- دولت بازیگر اصلی نظام بین الملل هستند یا سازمان های فراملی ؟

3- شرایط محدود کننده و تضعیف کننده جنگ کدامند ؟ ( کالاهان:31 )

قدرت

عنصر سوم منطق سیاست خارجی ، قدرت است . والتر لیپمن 1معتقد است که « یک دولتمرد باید بین اهداف و ابزار هایش توازن برقرار نماید . اگر اینکار را انجام ندهد وارد مسیری خواهد شد که به فاجعه منتهی می شود .» ( lippmann :1943 : 9-10) بنابراین با توجه به منافع ایالات متحده ، تصور از قدرت ایالات متحده با نوع نگرش نسبت به ماهیت جهان پیوند دارد . در این زمینه پرسشهای ذیل اساسی اند :

1- قدرت تا چه میزان به توان نظامی متکی است؟

2- قدرت نرم مهم است یا قدرت سخت ؟

3- ایالات متحده به چه میزان قدرت در خلیج فارس نیاز دارد و تا چه حد از آن برخوردار است ؟

4- چگونه نقش بین المللی آمریکا قدرتش را تقویت یا تضعیف می کند ؟

اصول اخلاقی

در این زمینه پرسش های ذیل اساسی اند :

1- اصول اخلاقی چه نقشی را باید در مباحث بین المللی بازی کند ؟

2- الزامات اساسی بین المللی ایالات متحده کدامند ؟( کالاهان: 32 )

با توجه به مطالب بالا می توان گفت که این 4 عنصر یکدیگر را می سازند و مکمل همدیگر هستند. منطق ها همانند تمام نظام های فکری ، گرایش به سازگاری درونی دارند ، اما انسجامشان مبتنی بر نظم سلسله مراتبی اندیشه ها نیست . در عالم عقلانی ، عنصر اول یعنی تجویز نقش یا راهبرد از دیگر عناصر پدید می آید ؛زمانی که منافع ، قدرت و الزامات اخلاقی و محدودیت های ایالات متحده مشخص شده باشد ، راهبرد سیاست خارجی منطقاً از آن پدید می آید . ( کالاهان : 32 )

پی نوشت :

1- این جنگ با تهاجم عراق به خاک

+ نوشته شده در  سه شنبه بیست و پنجم آذر 1393ساعت 10:54  توسط اکبر غفوری  | 

نقش رسانه‌ها در جنگ نرم

نقش رسانه‌ها در جنگ نرم

قدرت نمایی رسانه‌های داخلی در مقابله با هجمه خبری جنگ نرم، پرهیز از انحراف و یا جو زدگی رسانه‌های داخلی در مقابله با بحران‌های زودگذر و موضع‌گیری و اقدام به موقع و یکپارچه در مقابله با جنگ نرم از وظایف مهم رسانه‌ها می‌باشد.

نویسنده: محمد حسین فیروزی

پیشگفتار:
خداوند در آیه‌ی 217 سوره‌ی مباركه‌ی بقره می‌فرماید: "و لایزالون یقاتلونكم حتی یرَّدوكُم عَنْ دینِكُم إن استطاعُوا". به این معنی كه «دشمنان شما همواره با شما در جنگ هستند». واژه لایزالون، دلالت بر استمرار دارد و گویای این است كه دشمنان همیشه با شما در جنگ هستند منتهی بسته به شرایط مكانی و زمانی نوع این جنگ ممكن است متفاوت باشد. گاهی جنگ، جنگ نظامی است. گاهی اقتصادی است و گاهی نیز فرهنگی.
اصولاً جنگ‌هایی كه از نوع نظامی است و از وسایل و ادوات نظامی در آن استفاده می‌شود، به‌عنوان جنگ سخت یا Hard War مشهور است. ولی اگر در این جنگ از وسایل و ادوات و كالاهای فكری و فرهنگی استفاده شود، اصطلاحاً به آن Soft War یا جنگ نرم اطلاق می‌كنند. بنابراین شاخصه‌ی جنگ نرم، استفاده از ابزارهای فكری و فرهنگی است
در واقع تعریف علمی جنگ نرم عبارت است از «استفاده دقیق و طراحی شده از تبلیغات و ابزارهای مربوط به آن به منظور تاثیرگذاری بر عقاید، فرهنگ، سیاست، احساسات، تمایلات، رفتار و مختصات فكری دشمن با توسل به شیوه‌‌هایی كه موجب پیشرفت مقاصد امنیت ملی می شود».
بنابراین جنگ نرم را می‌توان هرگونه اقدام نرم، روانی و تبلیغات رسانه‌ای دانست كه جامعه را نشانه گرفته و بدون درگیری و استفاده از زور و اجبار به انفعال و شكست وا می‌دارد. جنگ روانی، جنگ سفید، جنگ رسانه‌ای، عملیات روانی، براندازی نرم، انقلاب نرم، انقلاب مخملی، انقلاب رنگی و... از اشكال جنگ نرم است.

پیشینه تاریخی

به نظر می‌رسد جنگ نرم و مفاهیم همسان از قبیل عملیات روانی، جنگ روانی، قدرت نرم، جنگ سفید و... قدمتی به اندازه حیات بشری دارد.
با این وجود «جنگ نرم» با مختصات جدید خود بعد از شروع جنگ سرد Cold War و در اوج آن یعنی در دهه 1970 با مشاركت اساتید برجسته علوم سیاسی و علوم ارتباطات از جمله جوزف نای، هارولد لاسول، جان كالینز، اعضای برجسته آژانس اطلاعات مركزی آمریكا (سیا) CIA و فرماندهان ارشد پنتاگون با تاسیس مركزی تحت عنوان «كمیته خطر جاری» طراحی، تدوین و عملیاتی شد كه مهم‌ترین هدف آن بمباران تبلیغاتی علیه بلوك شرق و به ویژه شوروی بود كه ظاهراً بعد از فروپاشی اتحاد جماهیر شوروی این كمیته به «كمیته صلح جاری» تغییر كرده و همچنان فعال است و كانون تهاجمات روانی آن جهان اسلام و به ویژه جمهوری اسلامی ایران و هواداران منطقه‌ای آن از جمله حزب الهت، حماس و كشورهای دوست ایران می‌باشد.

قدرت نرم از سه سطح راهبردی، میانی و تاكتیكی تشكیل می‌شود:
1- سطح راهبردی:
این سطح از قدرت نرم كه متأثر از فرهنگ استراتژیك كشور است، به سطح رهبران و نخبگان یك كشور باز می‌گردد و بالاترین سطح رویارویی قدرت نرم تلقی می‌شود.
2- سطح میانی:
این سطح از قدرت نرم بر عنصر مردمی قدرت ملی كشور تأكید دارد. قدرت نرم در این سطح، از فرهنگ ملی متأثر است هدف، سلب اراده و انگیزه از مردم و بی‌تفاوت نمودن جمعیت‌های همراه و تبدیل آن‌ها به جمعیت‌های معارض، مخالف و بی‌تفاوت و شكل دادن به نافرمانی‌های مدنی با ایجاد شكاف بین دو سطح راهبردی و میانی است.
3- سطح تاكتیكی:
هدف اصلی از جنگ نرم در این سطح، سلب اراده و روحیه مقاومت در جبهه حریف است.

حوزه جنگ نرم :
1-    حوزه اجتماعی    2- حوزه فرهنگ      3- حوزه سیاسی

مخاطبان جنگ نرم
با توجه به اهمیت دوچندان این مسئله رهبر فرزانه انقلاب اسلامی با اشاره به جنگ نرم عظیمی كه دشمنان در مقابل ملت ایران و نظام اسلامی به راه انداخته‌اند، نخبگان فكری از جمله دانشجویان و اساتید دانشگاه‌ها را به هوشیاری و فعالیت مبتنی بر فكر و تدبر در این عرصه فرا خواندند و تاكید نمودند: «دانشجویان عزیز افسران جوان ایران و جمهوری اسلامی در جبهه مقابله با جنگ نرم دشمنان و جریان شیطانی متكی بر زور و تزویر و پول هستند... در این منطقه بسیار حساس، جمهوری اسلامی با قدرت روز افزون خود در مقابل سلطه گران جهانی ایستاده است و طبعا شبكه بزرگ صهیونیستی، كمپانی‌های جهانی و مراكز پولی كه عرصه سیاسی آمریكا و اروپا را نیز هدایت و اداره می‌كنند قدرت عظیم ملت ایران و جمهوری اسلامی را دشمن می‌پندارند و با آن مقابله می‌كنند
باید این نكته را در نظر داشته باشیم كه چون قشر دانشگاهی بیشتر با مقوله‌ی فكر و فرهنگ ارتباط دارد، در جنگ نرم دشمن نیز این قشر در اولویت‌های بالای آن‌ها قرار می‌گیرد. حال اگر در قشر تجّار، بازرگانان و... وارد شویم، مباحث اقتصادی و جنگ اقتصادی همچون تحریم و... بیشتر مدّنظر است و مباحث ایدئولوژیكی و فكری چندان موضوعیت پیدا نمی‌كند. بنابراین دانشگاهیان كه بیشتر با دانش، كتاب، ایدئولوژی و فرهنگ و... سر و كار دارند، گروه مخاطب و هدف اصلی دشمن در جنگ نرم هستند.
در مورد نقش اساتید دانشگاه در مقابله با جنگ نرم نیز این نكته حائز اهمیت است كه نقش روشنگر آن‌ها برای دانشجویان بسیار اساسی است. استادان دانشگاه می‌توانند ادراك مناسب از وضعیت موجود را به دانشجویان خود منتقل كنند. بدون شك اگر دشمنان ما مانند آمریكا و اسرائیل، حرف‌های جذابی می‌زنند، دلشان برای این كشور نسوخته یا دنبال منافع ملی ما نیستند. انگیزه‌های آن‌ها از توجه به كشورهای خاورمیانه را می‌توان در عراق و افغانستان مشاهده كرد. بنابراین جذابیت‌های ظاهری كه دشمن در قالب القائاتش ایجاد می‌كند، باید توسط اساتید برای دانشجویان كالبدشكافی شود.

ویژگی های جنگ نرم
جنگ نرم به دلیل پیچیدگی و اتكا به قدرت نرم از ویژگی‌های بسیار زیاد و متنوع برخوردار است كه مهم‌ترین آن‌ها عبارتند از:
1.    جنگ نرم در پی تغییر قالب‌های ماهوی جامعه و ساختار سیاسی است.
2.    آرام، تدریجی و زیرسطحی است .
3.    جنگ نرم نمادساز است:
تصویری شكست خورده، ناامید و مأیوس از حریف ارائه می‌شود و در مقابل مهاجم با نمادسازی و تصویرسازی خود را پیروز و موفق نشان می‌دهد. در این ویژگی عملیات روانی در حد اعلای، خود انجام می‌شود.
4.    پایدار و بادوام است:
نتایج جنگ نرم در صورت موفق بودن، پایدار و بادوام خواهد بود. هدف اصلی در جنگ نرم تغییر باورها و اعتقادات است. چنانچه این تغییر حاصل گردد، به راحتی تغییر مجدد و بازگشت به حالت اولیه میسر نمی‌باشد.
5.    جنگ نرم پرتحرك و جاذبه‌دار است:
جنگ نرم كه به صورت تدریجی و آرام شروع می‌شود، در نقطه‌ای به دلیل ایجاد جاذبه‌های كاذب، خود جامعه هدف را برای تحقق اهداف به كار گرفته و از این طریق بر دامنه تحركات آن افزوده می‌گردد. در واقع با گذشت زمان، بسیاری از بازیگران و حتی بازیگردانان جنگ نرم به صورت خواسته یا ناخواسته از درون جامعه هدف به استخدام كارگزاران اصلی جنگ نرم در می آیند.
6.    جنگ نرم هیجان‌ساز است:
با نمادسازی‌ها، اسطوره‌سازی‌ها و خلق ارزش‌های جدید، در جنگ نرم از احساسات جامعه هدف نهایت استفاده انجام می‌گیرد. مدیریت احساسات یك ركن در مهندسی جنگ نرم به حساب می‌آید. در مدیریت احساسات، تلاش می‌شود از احساسات و عواطف جامعه هدف به عنوان پلی برای نفوذ در افكار و اندیشه‌ها برای ایجاد تغییر و دگرگونی در باورها استفاده شود. احساسات و عواطف به دلیل تحریك پذیری، زمینه‌های خلق بحران را فراهم می‌سازد.
7.    جنگ نرم آسیب محور است:
دشمنان در جنگ نرم با شناسایی نقاط آسیب جامعه هدف در حوزه‌های ذكر شده، فعالیت‌های خود را سامان داده و با خلق آسیب‌های جدید، بر دامنه تحركات خود می‌افزایند.
8.    جنگ نرم چندوجهی است:
دراین جنگ، ازتمامی علوم، فنون، شیوه‌ها و روش‌های شناخته شده و ارزش‌های موجود استفاده می‌گردد.
9.    جنگ نرم تضادآفرین است:
تضادهای به وجود آمده از طریق جنگ نرم، همبستگی اجتماعی و وحدت ملی را برهم می‌زند و زمینه‌های بروز بحران و درگیری‌های داخلی را فراهم می‌سازد. بنابراین تخریب وحدت ملی یكی از پیامدها و ویژگی‌های جنگ نرم است.
10.    جنگ نرم تردید آفرین است:
به مرور بر دامنه این تردیدها افزوده شده تا در نهایت به ایجاد تغییرات اساسی در باورها و ارزش‌ها دست یابد.
11.     جنگ نرم از ابزار روز استفاده می‌كند:
از ظرفیت‌های فضای مجازی، ماهواره، تلفن همراه و... در این جنگ استفاده می‌شود.

عرصه‌ها و ابزارهای جنگ نرم
-    رسانه (کتاب –مطبوعات – نشریات – رادیو-اینترنت – خبر گزاری‌ها)
-    ادبیات (داستان –شعر – رمان – طنز)
-    بین الملل(دیپلماسیسازمان‌های بین‌الملل – عملیات روانی 0سفارتخانه‌ها اپوزیسیون خارج از کشور(
-    هنر (فیلم – هنرهای تجسمی –تیاتر – موسیقی)

تاكتیك های جنگ نرم در رسانه‌های غربی
1- برچسب زدن:
مانند تروریسم – بنیادگرایی– حقوق بشر
2- تلطیف و تنویر:
از تلطیف و تنویر (مرتبط ساختن چیزی با كلمه‌ای پر فضیلت) استفاده می‌شود تا چیزی را بدون بررسی شواهد بپذیریم و تصدیق كنیم.
3-    استفاده از نمادهای مذهبی و یا ملی و انتساب به اشخاص و جریان‌هایی كه مورد احترام توده‌های عمومی مردم هستند تاكتیك انتقال نامیده می‌شود.
در این تاكتیك از ابزارهای گوناگون از جمله طنز، كایكاتور، داستان كوتاه، شعر و موسیقی و... استفاده می‌شود.
4- تصدیق:
حمایت اشخاص معروف (سیاستمداران، هنرمندان، ورزشكاران، دانشمندان و...) و گروه‌های فرهنگی، سیاسی و اجتماعی از فردی یا جریانی تصدیق نامیده می‌شود.
5- شایعه:
هر شایعه در برگیرنده بخش قابل توجهی از واقعیت می‌تواند باشد (تاكتیك تسطیح در شایعه‌سازی) ولی ضریب نفوذ آن بستگی به درجه ابهام و اهمیت آن دارد. در واقع هر چقدر شایعه پیرامون مسائل «مبهم» و«مهم» باشد همان مقدار ضریب نفوذ آن افزایش می‌یابد.
6- كلی گویی:
تاكتیك كلی گویی، تاكتیكی است كه سعی می‌شود ذهن مخاطب متوجه حواشی و شاخ و برگ نشده و در رابطه با هسته مركزی پیام، حساسیت نداشته و آن را بدون بررسی و كنكاش بپذیرد كه به همین دلیل برخی این تاكتیك را «بی حس سازی مغزی» نیز می‌نامند.
7- دروغ بزرگ:
بدین معنی كه پیامی را كه به هیچ وجه واقعیت ندارد، بیان می كنند و مدام بر «طبل تكرار» می كوبند تا ذهن مخاطب آن را جذب كند.
8- پاره حقیقت گویی:
بخشی از خبر نقل و بخشی را نقل نمی‌كنند. خبر هنگامی كامل است كه عناصر خبری در آن، به شكل كامل مطرح شوند.
در تاكتیك «پاره حقیقت گویی» حذف یكی از عناصر به عمد صورت می‌گیرد و بیشتر اوقات عنصر«چرا» حذف می‌شود.
9- انسانیت زدایی و اهریمن سازی:
در این تاكتیك با استفاده از برچسب زنی صفات منفی به حریف از جمله دزد، قاتل، دروغگو و... به توجیه حملات و تهاجمات علیه رقیب می‌پردازند.
10- ارائه پیشگویی‌های فاجعه آمیز:
ارائه اخبار و آمارهای آلوده به دروغ از وضعیت سیاسی، اقتصادی كشور و فاجعه آمیز بودن آینده كشور در صورت تداوم وضع موجود، ذیل این تاكتیك تعریف می‌شود كه شعار «تغییر» نیز در این رابطه از سوی یكی از نامزدها پیگیری می‌شد.
11- قطره چكانی:
اطلاعات و اخبار در زمان‌های گوناگون و به تعداد بسیار كم و به صورتی سریالی ولی نامنظم در اختیار مخاطب قرار می‌گیرد تا مخاطب نسبت به پیام مربوطه حساس شده و در طول یك بازه زمانی آن را پذیرا باشد.
12- حذف (سانسور):
در این تاكتیك با حذف بخشی از خبر و نشر بخشی دیگر به ایجاد سوال و مهم‌تر از آن ابهام می‌پردازند و بدین ترتیب زمینه تولید شایعات گوناگون خلق می‌شود.
13- جاذبه‌های جنسی:
استفاده از نمادها و «مانكن ها» و همچنین از گویندگان خبری با ظاهری فریبنده ضمن جذب مخاطب، موجب ارتقاء سطح اثرپذیری پیام و غفلت از هسته مركزی و ادبیات آن می‌شود.
14- ماساژ پیام:
پیام با انواع تاكتیك‌ها ماساژ داده می‌شود كه از آن مفهوم و مقصودی خاص برآید.

15- ایجاد تفرقه و تضاد:
مهم‌ترین هدف این تاكتیك، ایجاد گسست بین مردم و نظام سیاسی است كه باعث تزلزل و تنزل اعتماد عمومی مردم نسبت به پذیرش رژیم سیاسی می‌شود.
این تاكتیك به شدت مورد توجه بنگاه‌های خبرپراكنی و استكبار جهانی در مواجهه با جمهوری اسلامی ایران است و در چند ماهه اخیر بر شدت بهره‌گیری از آن افزوده‌اند.
16-ترور شخصیت:
در زمانی كه نمی‌توان و یا نباید فردی مورد ترور فیزیكی قرار گیرد با استفاده از نظام رسانه‌ای و انواع تاكتیك‌ها به ترور شخصیت می‌پردازند.
17- تكرار:
برای زنده نگه داشتن اثر یك پیام با تكرار زمان بندی شده، سعی می‌كنند این موضوع تا زمانی كه مورد نیاز هست زنده بماند. در این روش با تكرار پیام، سعی در القای مقصودی معین و جا انداختن پیامی در ذهن مخاطب دارند.
18- توسل به ترس و ایجاد رعب:
متخصصان جنگ نرم، ضمن تهدید و ترساندن مخاطبان به طرق مختلف به آنان چنین القاء می‌كنند كه خطرات و صدمه‌های احتمالی و حتی فراوانی بر سر راه آنان ممكن كرده است و از این طریق، آینده‌ای مبهم و توام با مشكلات و مصائب برای افراد ترسیم می‌كنند.
19- مبالغه:
با اغراق و بزرگ نمایی یك موضوع، سعی در اثبات یك واقعیت دارد. كارشناسان جنگ روانی، از این فن در مواقع و وقایع خاص استفاده می‌كنند.
20- مغالطه:
شامل گزینش و استفاده از اظهارات درست یا نادرست، مشروح یا مغشوش و منطقی یا غیرمنطقی است، به این منظور كه بهترین یا بدترین مورد ممكن را برای یك فكر، برنامه، شخص یا محصول ارائه داد.
متخصصین جنگ نرم، مغالطه را با «تحریف» یكسان می‌دانند. این روش، انتخاب استدلال‌ها یا شواهدی است كه یك نظر را تایید می‌كند و چشم پوشی از استدلال‌ها یا شواهدی كه آن نظر را تائید نمی‌كند.

راهكارهای رسانه‌های داخلی در مقابله با جنگ نرم رسانه‌های غربی:
1-    باورپذیری جنگ نرم و تلاش در راستای خروج از وضعیت انفعالی
2-    هوشیاری و شناسایی تکنیک‌های جنگ نرم و معرفی ماهیت آن توسط رسانه‌های داخلی
3-    تلاش برای ایجاد وحدت، همبستگی و همگرایی بیشتر رسانه‌های داخلی
4-    همكاری و هماهنگی رسانه‌های داخلی در انتقال و انعكاس حرف‌های اساسی نظام
5-    وحدت کلمه در منافع ملی و مصالح نظام
6-    موضع‌گیری و اقدام به موقع و یکپارچه در مقابله با جنگ نرم
7-    فرصت سازی از موقعیت بوجود آمده علیه طراحان جنگ نرم
8-    تکرار و پافشاری بر حقه و ترفندهای جنگ نرم
9-    تمرکز و افشای جنگ نرم قبل از شروع آن
10-    قدرت نمایی رسانه‌های داخلی در مقابله با هجمه خبری جنگ نرم
11-    افزایش قدرت نفوذ رسانه‌های داخلی بر فضای خارج از کشور
12-    تلاش گسترده برای اثرگذاری بیشتر در داخل كشور
13-    بسترسازی برای آگاهی بخشیدن مخاطبان اصلی جنگ نرم
14-    پرهیز از انحراف و یا جو زدگی رسانه‌های داخلی در مقابله با بحران‌های زودگذر
15-    بررسی کارکردهای رسانه‌های نوین در خصوص جنگ نرم

 

+ نوشته شده در  دوشنبه بیست و چهارم آذر 1393ساعت 10:46  توسط اکبر غفوری  | 

مطالب قدیمی‌تر